<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895</id><updated>2012-01-31T08:30:53.151-08:00</updated><category term='سیاست'/><category term='آموزش و پرورش'/><category term='فیلم'/><category term='دین'/><category term='موسیقی'/><category term='کلمه‌ها وترکیب‌های تازه'/><category term='ضرب المثل'/><category term='عزاداری'/><category term='خیابان'/><category term='اصطلاحات'/><category term='نشانه'/><category term='زمزمه های  خیابانی'/><category term='تملق'/><category term='خراسان شمالی'/><category term='بیمارستان'/><category term='كوه'/><category term='افغانستان'/><category term='کار'/><category term='مسجد'/><category term='خیریه'/><category term='لیبی'/><category term='کتاب'/><category term='عباس'/><category term='دو چرخه'/><category term='بازی'/><category term='گورستان'/><category term='سیاسی'/><category term='نشریات'/><category term='روانكاو'/><category term='كتابخانه'/><category term='بانک'/><category term='سياسي'/><category term='کامیون نوشته ها'/><category term='بیماری'/><category term='روانشناسی'/><category term='آلمان'/><category term='بازار'/><category term='خيابان'/><category term='یزد'/><category term='عاشورا'/><category term='وسيله نقليه'/><category term='راه'/><category term='امریکا'/><category term='تهران'/><category term='مرگ'/><category term='برج'/><category term='زيارت'/><category term='افسردگي'/><category term='باغ'/><category term='محله'/><category term='خانه'/><category term='روزانه ها'/><category term='زلزله'/><category term='زنان'/><category term='تئاتر'/><category term='بهار'/><category term='عطر'/><category term='نوروز'/><category term='آشپزي'/><category term='پزشكي'/><category term='تاكسي'/><category term='آدم ها'/><category term='مدرسه'/><category term='رويدادها'/><category term='غذا'/><category term='پيامبر'/><category term='فضا'/><category term='زبان'/><category term='مسجد ، زاویه دید'/><category term='تفرش'/><category term='نقد فیلم'/><category term='واژه ها'/><category term='رسانه'/><category term='تدریس'/><category term='اتوبوس'/><category term='رمضان'/><category term='لباس'/><category term='موسيقي'/><category term='سفر'/><category term='تبلیغات'/><category term='مهاجر'/><category term='شهر'/><category term='هوا'/><category term='تعبیر خواب'/><category term='مرگ مادر'/><category term='پرنده'/><category term='ناهارانه'/><category term='سینما'/><title type='text'>نشانه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>166</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-2525564802704449104</id><published>2011-11-09T15:00:00.000-08:00</published><updated>2011-11-09T15:20:45.547-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیریه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='امریکا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افغانستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهر'/><title type='text'>بیا تا برایت قصه کنم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;فریادهای زیر و تکه تکه‌اش تمرکزم را به هم ریخت। سر از کاغذ برداشتم। مثل همیشه یکی در پیاده‌رو دستفروشی می‌کرد. نه ازترجیع‌بند تبلیغاتی‌ای که تکرار می‌شد و نه از هیچ کدام از کلمه‌ها معلوم نبود چه در بساط دارد. نیم‌خیز شدم. ذوذنقه‌ی سفیدی جلوی پایش پهن بود. یعنی که آدم‌ها را وزن می‌کرد. &lt;br /&gt;دست‌ها را شبیه به پرنده‌ها باز کرده بود و به نرده‌های پشتش قلاب. این پا و آن پا هم می‌شد. دو تا کاپشن پوشیده بود و یک کلاه گشاد را هم تا بالای ابروهای متفاوتش پایین کشیده بود. قیافه‌ی پنهانش، شخصیت "پسرخاله " در "کلاه قرمزی" را تداعی می‌کرد.&lt;br /&gt;مردم از ترس سرما و برف زود رد می‌شدند اما از تبلیغات پسرک یا شاید وضع و حالش، معلوم بود که کارش بی‌رونق نیست.&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد روی ترازویش بودم و سرم پایین تا عدد را ببینم که در جوابم گفت اسمش روح‌الله است. کلاس سوم دبستان، کوتاه‌تر از همسن و سالان خودش، سیه‌چرده،‌ ریز‌نقش، با چشم‌هایی پرنفوذ، تیز و باهوش. تنی چابک و آماده‌ی دویدن و پریدن و البته دعوا.&lt;br /&gt;دست‌هایش چروکیده و تیره‌تر از رنگ صورتش بود. لکه‌های جوهر خودکار اینجا و آنجا روی دست این ادعایش را تایید می‌کرد که تا از مدرسه رسیده به سمت اتوبوس و مترو دویده و از جایی که کمپ "معتادا" می‌نامید دو سه ساعتی راه آمده تا به اینجا رسیده. ولی انرژی زیادش گرسنگی و ناهار نخوردنش را تایید نمی‌کرد. تنها صدق خالص و محض‌ بود که از صورت و تن و حرکت دست‌هایش به اطراف می‌ریخت.&lt;br /&gt;پرسیدم افغان هستی سرش را بالا برد که نه. بلوچ بود و می‌گفت همین اول پاییز به تهران آمده‌اند با مادر و برادر 7 ساله‌اش که نیامده از دست رفته بود. گفتم برای همین مشکی پوشیدی؟ گفت چی؟ فهمیدم مشکی را به سیاه می‌شناسد.&lt;br /&gt;10 ساعت بعد مطمئن شدم راست گفته اما کلا وجود 3 خواهرش را کنار گذاشته بود. شاید برایش فقط پسرها، برادرها و مردها به شمار و شماره درمی‌آیند.&lt;br /&gt;گفت پدرش مرده پرسیدم چطور؟ گفت می‌دونی جهاد چیه؟ گفتم آره. گفتم در قبرستان زاهدان خاکش کردین؟ بعد لابد خواستم علقه‌ای با او محکم کنم گفتم من زاهدان بوده‌ام و به قبرستان هم می گویند مزار. کارم گرفت. خوشحال شد فکر کرد یک فامیلی، آشنایی مثلا در غربت پیدا کرده . مثلا ما هردو همزبانیم و همه این پیاده و سواره‌ها به زبان دیگری حرف می‌زنند. گل از گلش شکفت و دنباله حرف را گرفت که " آره مزار شریف".&lt;br /&gt;من اما با این "اضافه" یکباره در هم شدم در حالی که او همان‌طور باشکفتگی ادامه می‌داد:" پدرم برای جهاد اونجا بود که – با سبابه به قلبش و یکی دو جا نزدیک آن اشاره کرد و ادامه داد- تیر خورد اینجا و اینجا و اینجا - و بعد دستش را از روی شانه چپش بالا برد و تا آنجا که می‌توانست به پشت کشاند و ادامه داد " از اینجا هم بیرون آمد. همانجا تو مزار شریف هم خاکش کردن. اون می دونی با کافرها با امریکایی‌ها جهاد می‌کرد."&lt;br /&gt;بچه بکر بود. "کافر" و "جهاد" کلمه‌هایی مخصوص منطقه‌‌‌اش بودند. اما تصور می‌کرد سکه رایج این شهر هم هست. نمی‌گفت شهید اما خیلی به مرگ پدر افتخار می‌کرد. انگار نمرده بود. این را کلمه‌هایش نمی‌گفتند هیجان و سرخی صورتش داد می‌زد.&lt;br /&gt;حالا، هم منظورش را از جهادی که با جهاد سازندگی اشتباه گرفته بودم فهمیدم هم از مزاری که او مزارشریفش می‌خواند.&lt;br /&gt;لحنش اینجا جدی شد خوب در نقش مادرش فرو رفت و بلند و بم انگار متن یک نمایشنامه‌ی حماسی را می‌خواند گفت: "روح الله دیگه وقتش شده از اینجا بریم دیگه نمی‌تونیم بمانیم."&lt;br /&gt;از تلخی قصه‌اش بیرون آمدم و دوباره محو شیرینی و چابکی‌اش شدم. نمی‌گذاشت بر او گریه کنی یا حتی دلت فشرده شود یا به رحم و شفقت بیفتد. مظلوم بود اما نبود. شاد بود. غم نداشت پیرهن سیاهش بر تن اضافی بود.&lt;br /&gt;دائم جایش را تغییر می‌داد. با مردم چانه می زد حتی دیدم با یکی دست به یقه شد که دو برابر او قد داشت. رضایتمندانه می‌گفت روزی 5 هزار تومان درآمد دارد یعنی 100 تا 120 هزار تومان در ماه. پرسیدم بخاری دارین؟ گفت نه هیج نداریم فقط یک لحاف هست.&lt;br /&gt;دوباره که رفتم شماره بدهم تا نشانی خانه را بعدا و تلفنی بدهد دیدم خانمی از پشت نرده‌ها صدایش کرد و یک ظرف یکبار مصرف غذا را از بالای نرده‌های حایل و به زحمت به دست‌هایش رساند. با یک خنده خوب برگشت و به من نگاهی کرد گفتم الان برایت می‌آورم. قاشق را که گرفت با ذوذنقه و ظرف پربخار ِ پر از قورمه سبزی سیاه دور شد.&lt;br /&gt;تا یک ربع پیش که ده دقیقه به نیمه شب مانده بود شماره ناشناسی روی صفحه‌ی گوشی من بود. خودش بود با همان صدای نازکش. سرحال و قبراق. انگار نه انگار که از صبح مدرسه بوده و نمره 60 گرفته و بین 2 تا 3 ساعت از کمپ "معتادا" تا پیش ما در راه بوده و در پیاده روی شلوغ به من گفته معلم ما دیوانه است که به جای 20 از 100 نمره می‌دهد. بعد از دو سه ساعتی هم 5 هزارتومانش را جمع کرده نکرده، ذوذنقه‌ و ظرف قورمه‌سبزی سیاهش را برداشته و بعد دو سه ساعت طول کشیده تا به مادر برسد.&lt;br /&gt;گوشی را به مادر داد. خودش افغان نبود اما با یک افغان ازدواج کرده بود پرسیدم همسرت چطور مرد؟ به لهجه بلوچی گفت:" خواهر بیا تا برایت قصه کنم" و چنان هیچی نداریم را بلند و تیز گفت که صدا در یک اتاق خالی می‌پیچد. نشانی را گرفتم.&lt;br /&gt;برای نشانی تا شهرری، یکی از این "آباد"ها و کمپ "معتادا" رفت و باقی را رها کرد گفت اونجا از هرکس سراغ زنی را بگیری که پسر 7 ساله اش تصادف کرده و مرده، خانه ما را نشانت می‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-2525564802704449104?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/2525564802704449104/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=2525564802704449104&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2525564802704449104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2525564802704449104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='بیا تا برایت قصه کنم'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4139860442920573656</id><published>2011-10-23T05:49:00.000-07:00</published><updated>2011-10-23T05:54:27.021-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لیبی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سياسي'/><title type='text'>مُعمّر بدون سرهنگ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-J3qfEjvsnV8/TqQK4f2NGNI/AAAAAAAAAlo/1FLjRvjCf2A/s1600/1.bmp" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="185" rda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-J3qfEjvsnV8/TqQK4f2NGNI/AAAAAAAAAlo/1FLjRvjCf2A/s320/1.bmp" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;﻿&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیراهنش از پشت، در چنگ یکی ازانقلابیون، رزمندگان یا شورشیان است. همین باعث شده نیفتد.سرش روی زانوی دشمن است و بدن درشت و افریقایی او درهم فرورفته. از تونل مخفیگاهش بیرون کشیده شده و طرف راست صورت و کتفش سرخ، خیس و خون‌آلود است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;موها خیس‌اند و پریشان وکم‌پشت. قذافی اینجا در این عکس خسته است. از جنگ با انقلابیون، از گریز وکشمکش، ازحال‌رفته و له شده، مستاصل و ناباور و ترسیده. در دام افتاده. درمحاصره و به پایان رسیده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از انرژی سخنرانی‌های هفت ساعته خبری نیست. از آن نگاه بالا به پایین. از دستی که چون ناپلئون یا هیتلر روی سینه می‌گذاشت یا لبه‌ی کت و عبا را می‌گرفت و از دور خیلی دور با چشمان ریز به همه ما نگاهی کوتاه وگذرا می‌کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اثری از دشنام‌ و متلک‌گویی های متبخترانه نیست. از فریادها و نعره‌های بلند .از خط و نشان کشیدن‌های توخالی. از رجزخوانی‌های خشن اما خنده‌دار، کودکانه. از دیوانه‌نمایی‌ها و تافته جدا‌بافتگی‌های چهل ساله ازغرور متکی لابد به چاه‌های نفت، به محافظان، به پسران، به عایشه و عایشه‌ها. خیمه و چادرو شترانش نیستند و محافظان رنگارنگ. لباده و دستار از سرو تن‌اش پریده‌اند. معلوم نیست آن موشک‌های بلند در رژه‌های باشکوه کدام دشمن خیالی را نشانه رفته‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-OA8sb5XhvFc/TqQLOSJNXVI/AAAAAAAAAlw/bvyOVb7NByk/s1600/2+sarhang.bmp" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="186" rda="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-OA8sb5XhvFc/TqQLOSJNXVI/AAAAAAAAAlw/bvyOVb7NByk/s320/2+sarhang.bmp" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سرهنگ تنهاست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بدون لباس نظامی، خالی از ‌درجه‌های رنگارنگ و سرتاسری، بی عینک دودی. درمیدان بزرگ نایستاده. بزرگ ارتش‌داران نیست. سپاه منظم‌ و آهنین و مطیع‌اش به جای رژه‌ در پیشگاه او، نامنظم، دستپاچه و به هم‌ریخته او را کشان کشان می‌برند. دوربین‌ها روی صورتش با احترام زوم نکرده‌اند. دوربین یک تلفن همراه به زحمت او را از میان بدن‌ها پیدا می‌کند، تشخیص می‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اینجا از لقب‌های لابد مطنطن و سلسله‌وارش خبری نیست. من فقط چند بار اسم خالی معمر را شنیدم اگر اشتباه نکرده باشم، نیستند قربان‌صدقه‌ها، شعرهای آتشین و پُرغلوّ ، شعارهای شورانگیز فداییان. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-8cKFE7hReyE/TqQM0XN-6yI/AAAAAAAAAl4/8PDC7uVFXm0/s1600/4amame.bmp" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="186" rda="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-8cKFE7hReyE/TqQM0XN-6yI/AAAAAAAAAl4/8PDC7uVFXm0/s320/4amame.bmp" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;﻿&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن هرکول والا به خاک افتاده . کسی تعظیمش نمی‌کند. دستش را نمی‌بوسد. تملق نمی‌گوید. سربرآستان حرمش نمی‌گذارد. او بی‌حریم درست مثل پارچه‌ای کهنه و مستعمل درمیان دست‌های رزمندگان جابه جا می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;درفیلم اولیه وقت بازدداشت فریاد می‌زند مرا نکشید. دستش را سر لوله‌ی کلت یا سلاح کمری کوچکی می‌گذارد که مستقیم به طرفش نشانه رفته کنار صورتش. آن را با قدرت هل می‌دهد، پرت می‌کند به سمت عقب. تصور می‌کند نجات یافته. اما ما که فیلم را تا آخر دیده‌ایم می‌دانیم که با این حرکت تنها مرگ را چند دقیقه‌ای به تاخیر می‌اندازد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من ندیدم کتک بخورد یا ضربه‌ای به اوبزنند. برده می‌شود. ازپایین تپه‌ای به بالای آن کشیده می‌شود و از آنجا به سوی کجا ؟ انگار هیچکس نمی‌داند .دزدی یا جانی‌ای که برایش جایزه بزرگی تعیین کرده‌اند. باید تحویل پلیس شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه حیرت‌زده‌ حتی ترسیده‌اند. چندماه است تعقیبش می‌کنند اما حالا طوری رفتار می‌کنند انگار قرار نبوده دستگیرشود. در ذهن ما گویی دیکتاتورها دستگیر نشدنی‌اند و بازدداشت‌شان معجزه‌ای اتفاقی و شانسی است. موسایی می‌خواهد؛ ید بیضایی، یا اژدهایی ویا عیسایی و دم مسیحایی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حرکت‌ها بی‌اختیار است. کاروان انقلابیون ِ محاصره کننده روان است مثل کسی که بی پا می رود. روی ریل با چرخ شناور است. مثل ماشینی که درسراشیبی ، خلاص شده سقوط می کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از اول تا آخر فیلم صدای الله اکبرها باشلیک گلوله‌هایی که نمی‌فهمیم از کجاست در هم می‌آمیزد. اما وضع تکبیرهای اول با آخر فرق می‌کند. الله اکبرهای اول بلند، پاره پاره و شوکه‌اند. همزمان از شدت شادی ِ درحال انفجار، ترکیب شده با ترس و ناباوری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فرمانده‌ای به چشم نمی‌خورد .فرماندهی نمی‌شوند. چند جوان‌ کم سن و سال. یاد روزهای بهمن 57 می‌افتم اگر شاه نرفته بود واینچنین به دست مردم افتاده بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر قراربود روز اول این‌ها را بنویسم ، قذافی جور دیگری تصویر می‌شد. مثل همیشه دیدن چهره‌ی خون آلود و مجروح آن هم یک اسیر بی‌پناه ما را رقیق می‌کند، ازشادی ما کم می کند حتی اگر دیکتاتوری مثل او را کت‌بسته بیاورند. تمام تصویرهای تلخ وسیاه پیشین را دستکم برای مدتی کمرنگ می‌کند. دل می‌سوزد. پرونده‌اش انگار سبک می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تبرئه نمی‌کنیم اما دنبال مقصرهایی می‌گردیم. بوی توطئه‌ می‌شنویم . زبان عوض می‌شود. کینه انگار به لایه‌های پنهان و زیرین می‌رود، گم می‌شود. شاه ِ جانی دیروز لباس گدایی قابل ترحم می‌پوشد. می‌گویی کاش پایان خوش این قصه را فیلم و تصویری اینچنین پایان‌بندی نمی‌کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما الان دو سه روزی از روز اول نمایش این تصویرها گذشته است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4139860442920573656?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4139860442920573656/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4139860442920573656&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4139860442920573656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4139860442920573656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/10/blog-post_23.html' title='مُعمّر بدون سرهنگ'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-J3qfEjvsnV8/TqQK4f2NGNI/AAAAAAAAAlo/1FLjRvjCf2A/s72-c/1.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-750050193245370794</id><published>2011-10-22T06:26:00.000-07:00</published><updated>2011-10-22T06:37:39.076-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تهران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خيابان'/><title type='text'>بزرگراه مدرس - شمال به جنوب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر روزی روزگاری بگذارند وارد بهشت بشوم و اگر بگذارند چند روزی در آن زندگی کنم وباز اگر اجازه داشته باشم محوطه‌ی زندگی موقتم را خودم طراحی کنم، حتما تکه‌ای از بزرگراه مدرس ازبالای همت تا رسالت را برمی‌دارم و در جاده‌ی کمربندی دور خانه‌ام جا می‌دهم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حتی اگر بزرگراه‌های زیباتری را نشانم بدهند و بگویند هیچ چشمی تا به حال آن را ندیده است.حتی اگر مردم، باغ‌های سبزتر وحاصلخیزتری رادرمنظر چشم و خاطر خود داشته باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;"مدرس" یکی از باغ‌های زندگی من است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&amp;nbsp;هزار باردست راستم به فرمان بوده ودست چپ خیالم شاخه‌های بید رها، سرگردان و خوشحالش را شانه کرده &lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پیچ‌هایش ،هرکدام بیشه‌ای وهم‌انگیز، مهربان و قایم‌کردنی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;پل‌هایش بست‌هایی از عاطفه است که قطعه‌های عصبانی، بی‌رحم و غریب شهر را ازهم جدا می‌کند&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;سبزهایش هفتاد جور*&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آب و هوا همیشه در این تکه بهاری، دریایی . باران وتگرگ ازفواره‌هایش جاری&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مدرس "راه‌باغی" شخصی است حتی اگر در انبوه آهن‌های ماشین‌نما گیرکرده باشی &lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تهران اینجا چند لحظه کرخ، بدون درد ، بی‌ارتفاع، سبز، بی‌غصه، پررنگ، امن، بیغش، محاصره‌کننده ودرآغوش گیرنده می‌شود. پناه‌دهنده و سبک‌کننده‌ای که طبع شعرش گل می‌کند، نقش می‌زند رنگ می‌پاشد و لانه‌های پُر پرنده پیدا می‌کند&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;*&amp;nbsp;هفتاد جور رنگ سبز - ستون سمت راست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مربوط به مسیر جنوب به شمال&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-750050193245370794?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/750050193245370794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=750050193245370794&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/750050193245370794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/750050193245370794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='بزرگراه مدرس - شمال به جنوب'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-276927323512094499</id><published>2011-09-11T23:52:00.000-07:00</published><updated>2011-09-12T02:02:26.052-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مسجد ، زاویه دید'/><title type='text'>من مامومی بر سجاده‌ی امامی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;وقت ناهار و نماز همایش بود. دانشگاهی در شمال و تعطیلات تابستانی. زمینی بزرگ با چشم‌اندازی که چشم را چند متر جلوتر متوقف نمی‌کرد و هوایی ابری که سرظهر دَم کرده بود. بوی شالیزاری که از دوردست به مشام می‌رسید.&lt;br /&gt;گنبد آبیِ مسجدِ از پشت سالن غذاخوری پیدا شد. نوساز، تمیز، با فضایی بزرگ .از این نظر مسجد‌های عربستان را تداعی می‌کرد. وگرنه حوض آبی و آجرهای سه‌سانتی و کاشی‌های سبز و فیروزه‌ای، ایرانی بودنش را داد می‌زد.&lt;br /&gt;جلوی در اصلی تنها چند کفش زنانه جدا جدا و بی‌صاحب بود. حدس زدم در ِ قسمت زنانه بسته بوده که خانم‌ها هم آمده‌اند این طرف. کفش‌ها نشانه‌ای و مجوز و راهنمایی بودند برای هر زن تازه‌واردی که دنبال در ورودی می‌گشت. در ِ بزرگ چوبی و سنگین را باز کردم که هنوز بوی چسب و تینر می‌داد. فضایی مستطیل‌شکل و کامل مرا قاپید. درحاشیه، پرده‌ای نبود تا فضای اصلی را به دوبخش بزرگ و کوچک، مستطیل و مربع و زنانه و مردانه یا متن و حاشیه تقسیم کند. "زنانه" طبقه دوم بود که حالا راهش بسته بود.&lt;br /&gt;این منظر و این زاویه برای من تازه بود. عضوی از " آن" قسمت که به "این" قسمت آمده بود. چشمی که به جای از ‌"بالا" از درون می دید. "زنی" که در فضایی" مردانه" می‌گشت. حس مذکر بودن، اصلی بودن، فاش و آشکار بودن و "دیگری" بودن با انتقال از دیدنی ناقص به دیدنی کامل، قرصی تمام به جای هلال و بالی که به دیوار نمی‌خورد.&lt;br /&gt;محراب جلوی من قد کشیده بود. سجده‌گاه ِ امام جماعت مثل اکثرمسجدها با دو پله به زیر رفته بود. ازهر دو پله پایین رفتم و در جای امام و روی سجاده‌اش نشستم. جا و حس غریب و تازه‌ای بود. هیچکس نمی‌توانست در فاصله من و دیوار و من و محراب بایستد. به جایش ده‌ها بدن فرضی پشت سرم درصف‌های خیالی نشسته بودند. حس "امام"ِ یک جماعت بودن. جلودار بودن. حرکت اول مال من و یکباره همه به دنبال من. می‌ایستم آن‌ها می‌ایستند. خم می‌شوم، خم می‌شوند. به سجده می‌روم آنها هم به دنبال می‌آیند. کلمه‌هایشان باید چند حرف پس از من ادا شوند. حس رهبری، فرماندهی. امامی، جلوداری. زودتری. اولّی.&lt;br /&gt;جهانی که این جلو‌بودن می‌سازد. ذهنی که یک اولّی دارد.&lt;br /&gt;کنار محراب، منبری تراشیده از چوبی روشن با هفت پله نشسته بود.از پله‌ها بالا رفتم، روی پله آخر نشستم.هفت پله بالاتر از سر کسانی که مجازا مسجد را زیر پای من پر کرده و به من چشم دوخته بودند. سرها باید کمی به بالا نگاه می‌کرد. اما من به زیر، چشم می‌دوختم. آن‌ها توده‌ای یکنواخت، درهم‌فرورفته و یکدست، من، نقطه‌ای مجزا. آنها یکپارچه گوش و من همه دهان. من وزنی نشسته روی نقطه‌ای میان زمین و آسمان و معلق در فضای میانی مسجد، همسایه‌ی چلچراغ. من آمده به بالای همه‌ی سرها از پایین‌ترین همه‌ی پاها.&lt;br /&gt;غریب بود، تازه بود. ناآشنا بود و پرتناقض این مسند واین صندلی، این منظر و این فاصله. من، زنی نشسته در جای مردی. من مامومی در سجاده‌ی امامی. من پایینی جای‌گرفته در بالایی. من گمنامی، پنهانی، مثل هرکسی، مثل هرچیز دیگری اما رفته در پوست مشهوری، آشکاری، آشنایی. من نزدیکی، رفته به جای دوری. من شنونده‌ای تبدیل شده به گوینده‌ای ،خطیبی، ناصحی. من، "عینی" اما نشسته روبروی بدن‌هایی خیالی. من کودکی ترسیده ازرسیدن ناگهانی مادری، پدری، معلمی.&lt;br /&gt;من، جهانی کوچک، سفرکرده به جهان بزرگی .من ستاره‌ای، سفرکرده به کهکشان بزرگ و ناآشنایی. من مسافری در اقامتگاهی. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;پ.ن:بیشتر خواستم درباره "زاویه دید" بنویسم. اما احتمالا متن ، "بار" دیگری هم پیدا کرده است که از نظر من درست اما در اینجا حاشیه است.&lt;br /&gt;مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/03/blog-post_5667.html"&gt;پیوند قرنیه&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2009/04/blog-post.html"&gt;از چشم دیگری&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-276927323512094499?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/276927323512094499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=276927323512094499&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/276927323512094499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/276927323512094499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='من مامومی بر سجاده‌ی امامی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4009459359157701042</id><published>2011-08-29T04:16:00.000-07:00</published><updated>2011-08-29T04:27:30.656-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زيارت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دین'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رمضان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خراسان شمالی'/><title type='text'>قند پارسی در دهان لیل و نهار</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1- کنار من روی سنگ‌های سرد حرم نشسته. چادر عربی بر سر دارد یعنی اصلا عرب است. لاغراندام و ریزجثه. پوستی مهتاب‌گونه دارد. میان هر دو سه کلمه، لبخند شیرینی صورتش را برای چند لحظه دیگرگون می‌کند. یکی دو زن دیگر هم کمی این‌طرف یا آن طرف‌تر نشسته‌اند. اصلا این بار که به مشهد آمدم زبان رسمی حرم انگار عربی است. در خیابان‌‌های اطراف هم دسته دسته این دشداشه و عبایه پوشان با روبنده و پنهان راه می‌روند. خرید می‌کنند یا با هم حرف می‌زنند. پُراولاد و پُر‌همسر لابد.&lt;br /&gt;عربی را تا حدی می‌فهمم البته اگر شمرده حرف بزنند و لهجه‌های غریب نداشته باشند اما دریغ از اینکه بتوانم یک جمله را تا به آخر برسانم. خوبی این دختر بیست و یک ساله این بود که کمی فارسی بلد بود والبته اصلا انگلیسی نمی‌دانست. نامش "لیل" بود و نام خواهردوقلویش "نهار". با همه 10 خواهر وبرادرش آمده بودند زیارت. اهل"قطیف" عربستان سعودی بود.&lt;br /&gt;این دومین بار بود که برای زیارت به ایران می‌آمد. با نام ایران دهانش شیرین و در دلش قند آب می‌شد. می‌گفت یک میلیون نفر ساکن قطیف هستند و با تقیه زندگی می کنند. کتاب‌های درسی‌شان هم به آیین حکومت است نه آیین خودشان.&lt;br /&gt;ادامه تحصیل نداده بود. اما به تدریس و آموزش رایانه مشغول بود. عاشق زبان فارسی بود. هم خیلی خوب فارسی می‌فهمید و هم حرف می‌زد. گفتم ما یک موسسه در تهران داریم که فارسی یاد می‌هد دوست داری بیایی یاد بگیری؟ چشم‌هایش گرد شد، شوق به نگاهش ریخت. ولی بلافاصله انگار اسفنجی از یاس همه را به خود کشید نگفت هم که نمی‌تواند یا محال است ولی می‌شد فهمید که محال است.&lt;br /&gt;زنی میانسال و ایرانی در کنج نشسته بود ودائم با سوال‌هایی روی لیل را به سوی خود می‌کشید. زن، ایرانی بود اما سراسر حجابش عربی. حتی روبنده داشت و از تعداد حج و عمره‌هایی که رفته بود و از خاطراتش می‌گفت که درموسم حج به خاطر این لباس کمتر اذیت شده. روبنده‌اش را تا چشم‌ها بالا کشید و همه خندیدند از شدت تعجب و شباهتش با زنی عربی.&lt;br /&gt;روبروی " لیل "دختری همسن وسال و عراقی نشسته بود اما برعکس او چادری ایرانی داشت یعنی دسته‌هایش به هم دوخته نشده بودند و از روبنده وسایر اضافات خبری نبود। وقتی خواست برود رویش را محکم به سبک زنان مومنه‌ی ایرانی گرفت و دوباره این جمع کوچک خندیدند از اینهمه مهارت او در تقلید از پوشش ایرانی। آخر سر که بلند می‌شدم به لیل گفتم از این همه شوقی که به ایران داری باید با جوانی ایرانی ازدواج کنی. معصومیت، شرم و خوشحالی غریبی که دوردست می‌نمود تمام صورتش را پُر کرد. بیشتردر چادر و تنش فرو رفت، مچاله شد و با تبسمی نمکین گفت نه نمی‌شود دختران ایرانی خیلی زیبا هستند و به رسم معمول از دیگران شنید که نه تو هم زیبایی. تا الان هم باید به قطیف برگشته باشد. &lt;br /&gt;2- شب دوم باز در رواق دیگری نشسته بودم. کنارم این بار دختری کمتر احساساتی نشسته بود. معلوم بود حباب اطرافش را می‌پاید وهرکسی براحتی نمی‌تواند وارد شود. همشهری ِ "لیل" بود اما فارسی بلد نبود با اینکه او هم دومین بار بود که به ایران می آمد. ایران را دوست داشت اما به سرمستی لیل نبود که کلمه‌های فارسی را به همین دلیل در هوا بگیرد و به جانش بریزد. لیل را هم می‌شناخت. به روانی انگلیسی حرف می‌زد. کمتر می‌خندید وهیجانی نداشت. اما پنهان نکرد و پرسید چرا زنان ایرانی فقط یا فارسی بلدند یا فرانسه.&lt;br /&gt;شگفتی بعدی من از رشته‌ تحصیلی‌اش بود. گفت" بیزینس" می خوانم. در تصویر ذهنی من از عربستان و بخش شیعه‌نشین آن بعید بود. باز اضافه کرد در کانادا درس می‌خواند. حجابش نه شبیه لیل بود و نه آن زن میانسال ایرانی ِ چادر‌عربی پوش. گفت من فقط عبایه دارم وشال. عبایه مثل عبای روحانیان ما بود به اضافه‌ی شالی که خوب سر وشانه‌هایش را می‌پوشاند. فکر نمی‌کنم که روبنده می‌زد. خودش اضافه کرد در کانادا یک پیراهن گشاد مردانه می‌پوشد با همین شال. پرسیدم می خواهی تاجرشوی؟ بدون اینکه بگوید نه گفت بانکدار! ایمیل مرا گرفت و با خط خوشی ایملیش را برایم نوشت.&lt;br /&gt;3- شب سوم روی قالیچه‌های حرم نشسته بودم. ساعت 2 نیمه شب پنجشنبه بود یعنی 2 صبح جمعه. باد خنک از این صحن به آن صحن می‌دوید. من به خلاف همیشه درمواجهه با حرم غمگین نبودم. زیارت با اشک همراه نبود. سرخوشی‌ای شبیه به این بادها داشتم که نمی‌دانم از کجای خراسان یا ماورای آن به این سو می‌وزید.&lt;br /&gt;صدای خوشی ازپشت به گوش می‌رسید. مردی با گرمی و به عربی خالص و سوزی که بر جان می‌نشست، دعا می‌خواند. برگشتم. روی صندلی نشسته بود. دشداشه سفیدی به تن داشت. زنی هم کنارش و زن‌ها و دخترکان و بچه‌هایی دور و بر. با لیل و فاطمه تفاوت داشتند. سفید‌رو و قدبلند و درشت‌استخوان می‌نمودند. چند مرد از این گروه هم کمی آن طرف‌تر بودند که مرا به یاد یونانی‌های قدیم می‌انداختند. با گردنی کوتاه، کمی گوشتالو با موهایی کوتاه که دورگوش و پشت گردن را خالی کرده بودند. دشداشه‌های بلند و سفیدشان که سرِ جا بود. تاجی ازشاخه‌ی زیتون کم داشتند تا من یادم برود اینجا صحن آزادی با همان سقاخانه است ومشهد و روبروی پنجره‌ی فولاد است و فکر کنم اینها شهروندانی از آتن و اسپارت و المپیا هستند که به زیارت معبد "پارتنون"آمده‌اند.&lt;br /&gt;بعدا دیدم زن‌ها یا همپای مردها راه می‌روند یا در کنارشان موازی و همقطار ایستاده‌اند و نوبت گیری‌شان در حرف زدن مساوات می‌پذیرد. وزن‌شان در نگاه مردها اصلا با همتاهایشان در گروههای عراقی و سعودی یکی نبود.&lt;br /&gt;اینها شاد بودند و خندان و سرحال. زن‌ها وقتی حرف می‌زدند، دست‌ها و سر و گردن را به راحتی رها می‌کردند و از بلندی صدایشان ابایی نداشتند. زیادی اعتماد به نفس‌شان آدم را به شک می‌انداخت که اینها آیا درخانه خود هستند یا میهمان و توریست و زائر.&lt;br /&gt;بله لبنانی بودند. از این نشانه‌ها که بگذریم کیف‌های شیک ومتحدشان با آرم " حمله ابراهیم" - حمله با تای گرد عربی – با ذکر شماره‌های لبنان وعراق و تهران و روسری‌های سه‌گوشی به رنگ همان کیف‌ها که روی دوش بعضی اعضای کاروان بود و بلافاصله ملیت آنها رابه چشم می‌آورد و خوب هم طراحی شده بود.&lt;br /&gt;پیرمرد عرب ِ یونانی‌صورت، ابوحمزه می‌خواند و صدایش که نیازی به بلندگو نداشت درگوش و جان، جذبه می‌انداخت। دعا که تمام شد به عربی به همه گفت بعد از نماز صبح همین جا دعای ندبه می‌خوانیم و رفت.&lt;br /&gt;بازنی که کنارم نشسته بود حرف زدم دیدم به بن بست می‌خوریم। فقط بسختی گفتم من قبلا به لبنان آمده‌ام و بعلبک را دیده‌ام। پرسید برای زیارت فلان مرقد آمده بودی؟ گفتم نه. هرچه کردم نام کو‌له سئومی را یادم نیامد که دربعلبک دیده بودم. او منتظر جوابم نشد زنی دیگر را صدا زد و گفت بیا این خانم به جنوب سفرکرده. تا او بیاید دیدم دخترکان مشغول عکس گرفتن از خود و حرم شدند درست مثل وقتی که همه توریست‌ها کنار بناهای تاریخی می‌ایستند. &lt;br /&gt;بالاخره خانمی نه جوان و نه میانسال کنارم نشست। همو که می‌توانست با من هم‌کلام شود। نامش را "دُحی" تلفظ کرد। من گفتم به دوحه قطر ربط دارد؟ بلند بلند خندید گفت نه" اَدُّحی و الیل اذا یغشی"। گفتم آهان! شرمنده شدم که مخرج ضاد را از لهجه‌اش حدس نزدم। اما اینهمه غلظت عجیب بود و در تناقض با آن همه حرف ژ غیر عربی که از دهانشان می‌شنیدم। حتی یکی از دخترها را ژ ِ ژِ صدا می‌کردند.&lt;br /&gt;روانشناسی خوانده بود. اما معلم انگلیسی بچه‌های دبستانی در بندر صور لبنان بود. برخلاف لیل و فاطمه از بلند حرف زدن ابایی نداشت. برونگرا بود و دائم دست‌هایش را درهوا می‌چرخاند. خیلی راحت وارد حریم خصوصی می‌شد و سوالهای شخصی می‌پرسید. اما دوست داشتنی بود اوهم برای دومین بار بود که به مشهد می‌آمد. 12 روز هوایی به اضافه دو روز زیارت شهر قم به ارزش 1200 دلار.&lt;br /&gt;سَر‌انگشت‌هایش را با چسب بسته بود گفت در اثر آشپزی برای کاروان است. گفتم مگرمسئولیتی داری؟ گفت نه اما ثواب دارد. پرسیدم با اهل کاروان فامیلی؟ جواب داد نه اما حالا همه با هم دوستیم. ایمیل نداشت. همین موقع اذان صبح را گفتند دید به صف جماعت نمی‌پیوندم. پرسید به جماعت نمی‌خوانی گفتم نه. متعجب نگاهم کرد ولی نپرسید چرا فرادی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4009459359157701042?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4009459359157701042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4009459359157701042&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4009459359157701042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4009459359157701042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/08/blog-post_29.html' title='قند پارسی در دهان لیل و نهار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3417115636170088641</id><published>2011-08-28T03:31:00.000-07:00</published><updated>2011-08-28T03:36:25.862-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرگ مادر'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دین'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رمضان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خراسان شمالی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم ها'/><title type='text'>فیروزه‌ی نیشابور</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چادرنمازی با زمینه‌ی سپید سرش کرده. کمی از موهای سرش پیداست چون لبه‌ی چادرش، متوازن روی سرش ننشسته و قدری از چشم و گونه‌ی چپش زیر چادر پنهان است. نامحرمی اینجا نیست اما خود را پوشانده. رنگ و طرح پیرهنش به چادر می‌آید. گوشواره‌‌‌هایش تاب می‌خورند با فیروزه‌هایی که نگین‌شان خیلی کوچک‌تر از گردنبند اوست و همه‌ی چشم و نگاه را به سوی خود می‌کشند. چشم‌های درشتش در کاسه فرو رفته، اما سبزی و روشنی سال‌های جوانی را نگه داشته است.&lt;br /&gt;تُن صدایش مرا به یاد محمد تقی شریعتی می‌اندازد. خراسانی وخش‌دار و انگار پُرسرفه. پیرزن‌ها وپیرمردها شبیه هم می‌شوند وقتی به هفتاد وهفت سالگی می‌رسند.&lt;br /&gt;وقتی ایستاده می‌پرسد قدم کوتاه شده نه؟ می‌گویم نه! همان حاج خانوم قد بلند هستید که بودید. می‌گوید توی چند سال گذشته بیست سانت از قدم کم شده. همانطور باهوش، با چشم‌هایی تیز و زنده. می‌گوید حاج آقا به من می‌گوید قاموس. همه شماره‌های بچه‌ها و نوه‌ها را از حفظ است. دخترش می‌گوید هنوز فرانسه را خوب حرف می‌زند. من نمی‌دانستم حاج خانوم فرانسه می‌‍داند. دخترش می‌گوید در دوره دبیرستانش در مشهد فرانسه یاد گرفته. من حساب می کنم آخرهای دهه بیست.&lt;br /&gt;هنوز ابّهتی دارد. همسر اول یک آیت‌الله است. دخترها و پسرهایش همه باهوش، درس‌خوانده چه دردانشگاههای معتبر چه در قم. یادم می‌آید نیمی از بچه‌ها ماه‌ها یا سال‌هایی را در زندان گذرانده‌اند. شروع می‌کند به خواندن وترجمه و تفسیر آیه‌هایی ازقرآن.عربی را خوب می‌داند و خوب می‌تواند ترجمه کند. همه آیه‌ها را ازحفظ است. اما وقتی آیه به آیه ترجمه می‌کند مجبور است ازیک آیه قبل شروع کند تا یادش بیاید. درمیانه‌ی این تلاوت وترجمه‌ها می‌پرسم عربی را کجا یاد گرفتید؟ لابلای تبسمی که نمی‌دانم برای چیست می‌گوید "من سائل بودم. حاج آقا به عده‌ای درس می‌داد من هم گوش می‌دادم". معنی سائل را نپرسیدم ولی حدس زدم که کلاس خصوصی برایش نگذاشته او درحاشیه درس‌های حاج آقا نشسته و یاد گرفته. همه جامع‌المقدمات را بجز منطق خوانده وبعدها هم لغت و تفسیر را دنبال کرده بود. یکباره باصدای آهسته و خیلی رک و راحت گفت "بگذار چیزی که می‌گفتم تمام شود بعد به سوال‌هایت جواب می‌دهم." هنوز همان‌طور صریح و راحت بود مثل زنان مدرن یا زنان آیت ‌الله.&lt;br /&gt;خانه ساده‌ای دارند یک طبقه، قدیمی و کم اثاثیه. حوالی کوه سنگی. دوست داشتم درکنارمن نشسته بود نه روبرو. می‌گویم حاج خانوم یادتون می‌آد اوایل سال‌های دهه 60 که خانه ما یعنی چند دخترهجده نوزده ساله و مهاجرت کرده، کنارخانه‌ی شما بود و چقدر زیر بال و پرمان را می‌گرفتید. یادتان هست مرغ کشته را دست پسر کوچکتان می‌دادید تا ما زاهد‌پیشگان انقلابی از گرسنگی خودخواسته نجات پیدا کنیم اما ما در تصمیمی شورایی وانقلابی مرغ را باپسرتان پس می‌فرستادیم تا چینی نازک غرورمان تَرَک برندارد؟ یادتان هست یک روزاز مدرسه نیمه جان و درد‌پیچان برگشتم و کسی درخانه‌ی ما را باز نکرد یعنی نبودند .من به همسایه‌مان که شما بودید پناه آوردم وشما مسّکنی یا چیزی دادید که آرام به خواب رفتم ونمی‌دانم چند ساعت بعد با پَرهیب دست شما از خواب پریدم که لیوان داغی از عصاره‌ی مرغ ِ در زعفران حل شده به‌دستم دادید و گفتید بخور تا قوت بگیری و هنوز مزه‌ی آن شربت داغ ِ مهربان در جانم جاری است و لابد قوتش دراستخوا‌نهایم پاگیر. شما جای مادرانی بودید که ما درتهران منتظر و دلسوخته و چشم‌براه جا گذاشته بودیم و چه اتفاقا شما شبیه مادر من بودید درقد وبالا و در چشم وقدرت ترکیب کردن مهر و قدرت .&lt;br /&gt;یادتان هست خواب دیدم درخانه شهید جهان‌آراهستم در جنوب. پدرو مادرشهید هم بودند ومجلس روضه و مدحی بود وتمام پله‌ها را رزمندگان یکی یکی نشسته بودند ولی گاه خوابشان می‌گرفت و چرتی می‌زدند و دوباره بلند می‌شدند و سینه می‌زدند. نمی‌دانم ازدخترها یکی را واسطه قرار دادم یا شما را که حاج آقا تعبیر کند و او گفته بود این غفلت رزمندگان است که می‌آید و می‌رود. و من پیش خودم گفتم آیت الله با انقلاب و نظام خوب نیست که اینطور تعبیر می‌کند وگرنه رزمندگان را چه به خواب و چه به غفلت.&lt;br /&gt;اما ما با آنهمه انقلابیگری و با آن همه پس‌زدنهای هدیه‌هایتان چه مذبذب بودیم در شکستن ارتباط و همسایه‌گری و قبول مادری و عاطفه‌های شما. نمی‌رفتیم.دلمان با شما بودیم و محبت‌هایتان. وقتی هنوز دخترانتان در زندان بودند و بعدا یکی‌شان که الان با پسرش دور وبر تو می‌پلکد وبرای مهمان تو هنوانه قاچ می‌کند، توّاب شده بود و با ما به دعای کمیل شب‌های جمعه می‌آمد و وقت بیرون آمدن با همان خنده ملیح همیشگی می‌گفت که قاری دعا تجویدش بد نبود.&lt;br /&gt;اما شماهیچکدام ازاین خاطره‌ها را انگار یادتان نبود ومن یادم بود که چندین سال سراغی ازاین مهرمادرانه نگرفته بودم همان مهری که دستکم یک سال برسرگروهی دختر ِ مهاجرت کرده به منطقه محروم، سایبان زده بود.&lt;br /&gt;همینطور که این خاطره‌ها را می‌گفتم ازسوی راستم دور زد و آمد روی کاناپه ساده کناری‌ام نشست. همنطور که نگاهم به دخترش در نقطه مقابلم بود دستش را در دستم گرفتم. چروک بود با رگ‌های برآمده‌ی سبز. سلول‌های حافظه‌ی پوست، مرا به یاد دست‌های مادرم انداخت که در48 سالگی درست شبیه به همین بود. چشم‌هایش همینطور شبیه به چشم‌های درشت و در کاسه‌ فرورفته‌‌ی او با کمی جاه‌طلبی همراه با حوصله‌ای که زود سر می‌رفت. اما صدایش درانحصار خودش بود و خراسانی بودنش و خراسانی حرف زدنش و نوعی از خش‌داری صدا که مرا مفتون صاحبش می‌کند.&lt;br /&gt;زنی قدرتمند، هوشمند که ‌می‌توانست جای پای آیت‌اللهی چون همسرش یا پسرش بگذارد ویا مثل بعضی دخترهایش متخصصی مشهور شود.&lt;br /&gt;راه که افتاده بروم ظرفی از نی‌نبات و روسری آبی کوچکی به من داد درحالی که فیروزه‌ی نیشابور بزرگی در قاب طلایی گردنبندش تاب می‌خورد. قران را هم باز کرد و آیه‌هایی از اول سوره طلاق را تکه تکه خواند و درمیان هرکدام مهلتی می‌داد تا من به فارسی معنی کنم. سفارش کرد هرروز بعد ازنماز صبح بخوانم.&lt;br /&gt;شب دیروقت باید به تهران برمی‌گشتم. سر افطاربود. دختر آژانس گرفت نوه را به مادربزرگ وسربسرگذاشتن‌هایش سپرد وبه حاشیه شهر به درمانگاهی رفت که افغان‌ها مراجعه‌کنندگانش بودند. از من پرسید نمی‌آیی؟ حسرت خوردم چرا روزی بیشتر نمی‌مانم.&lt;br /&gt;حسرت خوردم چرا زودتراز18سال به دیدن حاج خانوم نیامدم. باد در خیابان‌های عریض مشهد می‌پیچید من به یکی از کوچه‌های گمشده‌ی ناخودآگاهم برگشته بودم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3417115636170088641?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3417115636170088641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3417115636170088641&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3417115636170088641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3417115636170088641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='فیروزه‌ی نیشابور'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7526438074479070377</id><published>2011-06-17T13:50:00.001-07:00</published><updated>2011-06-17T14:01:45.700-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دین'/><title type='text'>برای اُمّ داوود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;دیشب گذارم به مسجدی افتاد که یک دوست 16 ساله و همکلاسی‌اش به قصد بریدن از دنیا و عبادت برای 3 روز در حلقه اعتکاف‌کنندگان فرو رفته بود. روزه بودند و من با جعبه‌ای از زولبیا بامیه وارد شدم. نماز مغرب و عشا را که خواندم، بسته تبلیغاتی زیبایی نظرم را جلب کرد که شهرداری تهران به اعتکاف‌کنندگان هدیه داده بود. بسته‌ای زیبا و مفصل. همین بسته چند دقیقه ماندنم را به چند ساعت تبدیل کرد. مثلا مصاحبه با آقای کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران درباره اعتکاف، بخش‌هایی که به فلسفه و احکام این عبادت جمعی می‌پرداخت و چندین برگه دعا. مطالعه این متن خودش جذابیتی جداگانه دارد که وقت نمی شود اینجا بنویسم. اما هرکدام از این متن‌ها درست مثل متن‌های اینترنتی هایپروار و لینک‌پذیر مرا از شاخه‌ای به شاخه دیگر ‌کشاند.&lt;br /&gt;مشاهده چند ساعته فضای مسجد و معتکفان هم خودش قصه جداگانه‌ای دارد. این مناسک مسجد را از یک کارکرد روزمره مسلمانان ایرانی یعنی نماز جماعت و برگزاری مجلس ختم و مراسم سالانه احیای ماه رمضان و عزاداری‌های محرم، یکباره به معبدی برای گوشه‌نشینی جمعی و عبادت و زمزمه و اردوگاهی برای یک زندگی سه روزه تبدیل کرده بود. شاید هم به شبه‌مراسمی از حج. برای من که هر سال یا از دریچه دوربین‌های رسمی و یا حکایت‌های بعضی شرکت‌کنندگان به این شور جمعی یا دستکم بخشی از مردم نگاه می‌کنم، این چند ساعت تجربه جذابی بود. پنهان هم نمی‌کنم اصل اعتکاف برای من برنامه‌ای مرموز، جذاب و وسوسه‌کننده است.&lt;br /&gt;از بخش‌های اصلی این مراسم و پایان دهنده آن "اعمال ام‌داود" است که جمعی انجام می‌شود. در همان سطر اول این اعمال در مفایتح الجنان آمده است : "عمل ام‌داود كه عمده اعمال این روز است و براى برآمدن حاجات و كشف كربات و دفع ظلم ظالمان مؤثر است ." بعد هم در شان نزول آن توضیح داده شده در زمانی که شخصی یه نام داود در غل و زنجیر زندان منصور دوانیقی حاکم ظالم و خلیفه معروف عباسی گرفتار است، مادرش به عیادت امام صادق می‌رود. امام از حال پسرش می‌پرسد مادر بی‌تاب و گریان شرح می‌دهد که داود در زندان عراق اسیر است. امام به او این دعا و اعمالش را یاد می‌دهد و البته پسر آزاد می‌شود.&lt;br /&gt;مضمون دعا هم بشدت متمایز و هم اجتماعی است. و از آن عجیب‌تر اینکه تضمین بالایی برای استجابت دعا و کشف کرب و دفع ظلم ظالم داده است. یک جا دیدم نوشته بود نام اسم اعظم درون آن مستتر است. و به همین دلیل امام از این مادر رنج‌کشیده می‌خواهد تا از افشای این دعا نزد دیگران خودداری کند.&lt;br /&gt;من نه ادعایی برای تفسیر این‌گونه متن‌ها دارم و نه الان فرصتی هست تا سراغ صحت و سقم آن بروم. اما این یک قرار و اعتقادی شخصی است که وقتی متنی مثل مفاتیح، بارها از سوی میلیونها نفر خوانده شده، قابلیت این را دارد تا جدای از مولف مورد نظر قرار بگیرد.&lt;br /&gt;خواندن صحیفه سجادیه یکی از برنامه‌های توصیه شده این سه شب بود. سراغ قفسه کتابها رفتم اما از صحیفه خبری نبود . قران بود و مفاتیح .&lt;br /&gt;دست خالی برگشتم اما یکی از میان جمع نسخه‌ای از صحیفه را با خود داشت که مرا به سال‌های اول انقلاب برد. یادم افتاد که خودمان یکی از همین نسخه‌ها را داشتیم . چاپ نهم . سال 59 .انتشارات امیر کبیر. ترجمه و نگارش جواد فاضل.&lt;br /&gt;کاعذ کتاب کاهی است و در صفحه اول آن کسی با خودکار آبی ِ بیک نوشته "تقدیم به خواهر با تقوایم‌" و زیر آن امضایی با تاریخ 3 مهر 59 .&lt;br /&gt;رسم الخط، نوع ترجمه و محتوای دعاها مرا برد به سالهایی که این وجه از رهایی‌‌بخشی و ظلم‌ستیزی دین بود که آن را برای ما جذاب کرده بود و یکی یکی بچه‌ها را از میان خانواده‌هایی غیرمذهبی به سمت دین می‌کشاند.&lt;br /&gt;دعای چهاردهم صحیفه سجادیه "دعائه فی الظلامات" نام گرفته که در ترجمه آقای فاضل به "شکایت از ستمکاران" ترجمه شده است. یادم هست که همان سالها می‌خواندیم و می‌گفتند که اختناق بحدی شدید بود که امام سجاد چاره ای نداشته تا به زبان دعا و در قالب گفت و گو با خدا بعضی بیانیه‌های سیاسی‌اش را صادر کند.&lt;br /&gt;با حکایتی که مترجم در مقدمه کتاب آورده می‌توان به شدت سانسور و ترس حاکیت عباسی از همین دعاها و راز و نیازها پی برد. اینکه چگونه دو نواده امام چهارم شیعیان و با چه تمهیدات امنیتی و چه مخفی‌‌کاری‌هایی اقدام به مبادله نسخه‌های خود کرده‌اند.&lt;br /&gt;صحیفه در روزگاری، بسان اعلامیه‌ای مخفی و سری تنها در دو نسخه در حفاظتی کامل از سوی مالکانش نگهداری می‌شده تا به دست حاکم عباسی نیفتد. یک نسخه نزد یحیی‌بن‌زید نوه امام چهارم شیعیان و دیگری در دست نوه دیگرش امام صادق.&lt;br /&gt;هم زید و هم پسرش یحیی در شورشی اعتراضی و مسلحانه علیه عباسیان کشته می‌شوند. اما گفت و گوی میان یکی از اصحاب امام صادق با یحیی و در آغاز قیامش جالب است :&lt;br /&gt;متوکل بن هارون یکی از یاران جعفر بن صادق در دیداری اتفاقی با یحیی می‌گوید:&lt;br /&gt;"در این هنگام یحیی بن زید از من پرسید:&lt;br /&gt;- آیا جعفر بن محمد را دیدار کرده‌ای؟ درباره من سخنی نفرمود&lt;br /&gt;گفتم چرا شنیده‌ام&lt;br /&gt;- چه شنیده ای به من بگو&lt;br /&gt;- فدای تو گردم دوست نمی‌دارم در چنین هنگامه آنچه شنیده‌ام برای تو بازگویم.&lt;br /&gt;فرمود: مرا از مرگ می‌ترسانی؟ زودباش هرچه شنیده‌ای بگو&lt;br /&gt;گفتم چنین میفرمود که تو هم مثل پدرت کشته و بدار آویخته خواهی شد. رنگ رویش برگشت و این آیت را از کلام الله کریم تلاوت و اضافه کرد. ای متوکل ! پروردگار بزرگ دین اسلام را بوسیله ما تایید و تحکیم فرمود و بما علم و شمشیر عطا کرد. علم و شمشیر در اختیار ما قرار گرفت ولی پسران عموی ما فقط به علم اختصاص یافته‌اند.&lt;br /&gt;گفتم فدای تو گردم . چنین می‌بینم که مردم پسر عمویت جعفر صادق صلوات الله علیه را بیش از تو دوست میدارند و بسوی او میل بیشتری نشان میدهند&lt;br /&gt;- اینطور است. عموی من محمد بن علی و پسرش جعفر بن محمد صلوات الله علیهم مردم را بسوی زندگانی میخوانند ولی ما مردم را بجانب مرگ دعوت میکنیم.&lt;br /&gt;ترجمه این دعا از صحیفه را عینا از کتابی که گفتم می‌آورم و به رسم‌الخط آن هم دست نمی‌زنم. ترجمه‌ای به سبک سی و چند سال پیش . مهم بود تا مرور کنم کلمه‌های اصلی امام سجاد را ما در سالهای حول انقلاب با چه واژه‌های جانشینی در فارسی خوانده‌ایم و دنیای ذهنی ما با چه مصالحی ساخته شده و چه سبکی از معماری را پذیرفته بود. در ضمن این کار خواستم در همراهی با معتکفان عملی از اعمال این شب‌ها را به جا آورده باشم که خواندن دعایی از صحیفه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شکایت از ستمکاران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ای داننده بیمانند که از ناله ستمدیدگان خبر داری و آنچه را که بر مردم مظلوم میگذرد ناگفته میدانی و در تصدیق شکایت‌ها و حکایت‌هایشان بگواهی گواهان بی‌نیازی .&lt;br /&gt;ای آنکس که دست حمایت و یاری تو همواره بسوی ستم‌زدگان دراز است و هرگز ستمکاران را شایسته یاری و حمایت نمیدانی.&lt;br /&gt;ای پروردگار دانا و توانای من! تو دیده‌ای که از " در اینجا نام و نام پدر ظالم را یاد میکرد" چه ستم دیده‌ام و میدانی که در فشار زجر و عذاب وی چه کشیده‌ام.&lt;br /&gt;پروردگار من ! این قوم که مشت ستم گره کرده‌اند و دست بیداد از آستین برآورده‌اند نعمت ترا کفران کرده‌اند و مغرورانه به انکار قدرت و سلطنت تو برخاسته‌اند.&lt;br /&gt;پروردگارا بروان محمد و آل محمد درود فرست و آنکس را که بر من ستم کرده و دشمنی آورده به قهر و غضب بگیر و شرارتش را از جان من بکاه و آن چنانش در کار خویش سرگردان بدار که مرا فراموش کند و از آزار من بازماند.&lt;br /&gt;پروردگار من ! مزه ظلم در کامش تلخ بگردان و داد مرا از بیداد وی بگیر و مرا از ارتکاب ظلم و ستم در پناه خویش ایمن فرمای و مگذار پنجه های من همچون چنگال نابکار وی به خون مظلوم آلایش بیابد.&lt;br /&gt;خداوندا ! بر محمد و آل محمد درود فرست و دشمن ستمکار مرا به روزگاری بنشان که دل دردمند مرا شفا ببخشد و خشم و غضب من فرو بنشیند.&lt;br /&gt;خدواندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و بپاداش رنجی که از ظلم ظالم برده‌ام گناهان مرا ببخش و ستم او را با رحمت و مرحمت خویش جبران فرمای و آنچه در حق من بدی کرده‌اند در برابر محبت تو ناچیز باشد و دور از غضب و سطوت و صولت دیگران را هیچ نشماریم و با شقفت و انعام تو بر هیچ مصیبت اشک نریزیم و خاطر رنجیده نداریم.&lt;br /&gt;پروردگارا! آنچنانکه از ظلم و ستم به نکوهش یاد کردی مرا از ظلم و ستم برکنار دار و بدان ترتیب که ظلم و ستم را منفور و مکروه شمرده‌ای مگذار دامان من به ظلم و ستم بیالاید و بنده تو از پیشگاه تو با نفرت و کراهت رانده شود.&lt;br /&gt;پروردگار من ! جز به حضرت تو در نزد کس غم خود باز نگویم و جز از قدرت و قوت تو از هیچکس کمک تمنا ندارم و حاکمی جز تو نشناسم.&lt;br /&gt;بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و حاجت مرا اجابت فرمای و شکایت مرا از دشمن من با توبیخی که بر وی روا میداری مقرون دار.&lt;br /&gt;خدای من! مرا از عدالت خویش نومید مخواه و در این نومیدی جان مرا به تشویش مینداز.&lt;br /&gt;خداوندا. بر دشمن ستمکردار من ببخش و ویرا در این بخشش به ظلم و ستم دلیر مکن.&lt;br /&gt;تا مبادا همچنان بر جان مردم توسن ستم بتازد و برکردار ناهنجار خویش پای اصرار بفشارد.&lt;br /&gt;آنچه را که بستمکاران وعده کرده‌ای بدو برسان تا دیگر گرد ستمکاری نگردد و آنچه را که بستمکشان وعده داده‌ای در حق من اجابت فرمای تا دل شکسته من بیاساید و خاطرم خوشنود شود.&lt;br /&gt;پروردگار من ! به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و بمن توفیق و سعادتی عطا فرمای تا بآنچه در حق من روا میداری رضا دهم و بتقدیر تو تسلیم باشم . چه به من ببخشی و چه از من بازگیری. در همه حال خورسندی من باشد و مرا بسوی آن هدف که قویم تر است هدایت کن و بکاری که دین و دنیای مرا با سلامت مقرون دارد بگمار.&lt;br /&gt;پروردگار من ! اگر چنین امضا فرموده‌ای که دشمن ستمکردار مرا در این دنیا آسوده بگذاری و بروز رستاخیز کیفرش بازدهی و مصلحت مرا در زندگانی من چنین شناخته‌ای بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و ایدنی منک بنیه صادقه و صبر دائم.&lt;br /&gt;بمن نیتی راست و روشن عطا فرمای تا مصلحت خویش باز شناسم و قلب مرا شکیبا دار تا بر زجر و عذاب صبرکنم و بانتظار روزی که در پیشگاه تو عرض مخاصمت و محاکمت کنند بنشینم.&lt;br /&gt;پروردگارا! روا مدار که همچون مردم نابردبار ناله و فریاد برآوردم و آزمندانه از دست انتقامجوی تو انتقام خویش را از دشمن بخواهم.&lt;br /&gt;در آئینه قلب من سایه‌ای از آنچه بروز رستاخیز درباره مظلوم و ظالم خواهی کرد برافکن تا لذت ثواب ترا در کام خویش ادراک کنم و شقاوت و مذلت ظالم خویش را به بینم و بدین ترتیب خوشدل وخورسند شوم و بر مرارت‌های زندگی شکیبا بمانم.&lt;br /&gt;پروردگار من! بمن کمک کن تا ترا بشناسم و به پیشکاه الوهیت تو گردن طاعت و عبادت فرو بشکنم. و بر قسمت خویش که با رضای تو مقرون است قناعت کنم. همواره شیوه من شکر تو و عادت من ذکر تو باشد، و با اطمینان و اعتماد سرنوشت خود را دریابم و آنچه تو خواهی بخواهم.&lt;br /&gt;ای پروردگار جهان و جهانیان ! فضل تو عظیم و قدرت تو بیمانند است.&lt;br /&gt;جهان دربند تو و جهانیان بنده تو باشند . خدای من دعای مرا اجابت فرمای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7526438074479070377?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7526438074479070377/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7526438074479070377&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7526438074479070377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7526438074479070377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/06/blog-post_17.html' title='برای اُمّ داوود'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8032060216470313982</id><published>2011-06-14T01:56:00.000-07:00</published><updated>2011-06-14T02:13:52.566-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آموزش و پرورش'/><title type='text'>پیرهن‌سوزی در چهار‌شنبه‌ آخر سال تحصیلی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز صبح که به خیابان پیچیدم وضع کمی غیرعادی بود. ساعت 8.5 صبح بود اما از خمیازه‌های همیشگی صبحگاهی این خیابان ِ خواب‌آلود خبری نبود. مغازه‌‌دارها بیرون آمده بودند و گاه دو سه نفری در کنار هم به دقیقا به یک سو نگاه می‌کردند. کمی سنگین، ساکت ، متعجب و منتظر. معلوم بود که ماجرا تازه شروع نشده. ردّ ِ نگاهشان را که می‌گرفتی، دنبال آتش و دودی از سر کوچه بعدی به هوا می‌‌رفت. پسرهای مدرسه راهنمایی در یک گروه 10، 15 نفره جلوی سوپر ِ پیرترین کاسب خیابان، دور آتش ایستاده بودند و در تضاد با صورتِ گرفته، ناباور، نگران و درهم بزرگترها، قهقهه می‌زدند.&lt;br /&gt;مدرسه در همان کوچه بود. به نظر آخرین جلسه امتحان تمام و تعطیل شده بودند. سال تحصیلی به آخرین لحظه رسیده بود. فکر کردم شاید در این لحظه‌ی تحویل سال تابستان و تعطیلات، کتاب‌سوزی راه انداخته‌اند. اما هیچوقت ندیده بودم این مراسم در خیابان و جلوی چشم مدرسه برگزار شود. جلوتر که رفتم دیدم یونیفرم مچاله‌ی مدرسه است، نه یکی که دوتا، به شعله‌ای جان داده است. چند نفری‌شان بدون یونیفرم بودند. یعنی که زودتر از این، چند پیراهن نارنجی یا گل‌بهی ِ چرک در آتش، سیاه و ذغال شده بود.&lt;br /&gt;انگار دور آتش می‌رقصیدند. دست‌ها و پاها بیش از حد حرکت می‌کرد. یکجا نمی‌ایستادند. متلک می‌گفتند، قهقهه می‌زدند. مست بودند انگار. در آن بدن‌های مودب و خواب‌آلود و شاید مرعوب که هر روز کتاب‌به‌دست، متین و آرام به سوی مدرسه می‌رفت، امروز اسب‌های دیوانه و اهلی‌نشده‌ای جا گرفته بود.&lt;br /&gt;شعله در حال کاهش بود که به سراغ همکلاسی نحیفی رفتند تا یونیفرم او را هم به در آورند و به عمر آتش دوام دهند. اینقدر عجول که نمی‌‌گذاشتند دکمه‌ها را باز کند. آتش به تن‌شان افتاده بود کسی لازم بود تا آبی بر سر و روی خودشان بریزد. یکی از پسرها داشت از این مناسک جمعی با تلفن همراهش فیلم می‌گرفت.&lt;br /&gt;همین لحظه مردی چهارشانه، بلند قد، به سیالیت یک سایه یا روح، درون جمع این سرخپوشان ِشعله‌ور لغزید. مودب، خاموش و آرام. برای پسرها آشنا بود اما از او نمی‌ترسیدند. کسی فرار نکرد. ماندند، معلوم بود که فهمیده‌اند بازی به آخر رسیده؛ صدای قهقهه‌ها پایین آمد اما همچنان شعله در مرکز نگاه، روان و توجهشان بود. شوخی را رها نکره بودند. یکی گفت سیب‌زمینی بیاوریم تنوری کنیم.&lt;br /&gt;مرد همان که معلوم بود از حوزه استحفاظی مدرسه خارج شده، ناظم‌وار با نوک پا حجم آتش را به سوی جوی پرتاب کرد و همزمان شرمگین و زیر لب گفت باشه بچه‌ها تمام شد، بروید. تکه‌ای از آن نزدیک سپر ماشینی افتاد که درکنار خیابان پارک شده بود. بچه‌ها با پراکنده شدن آتش پراکنده شدند و به سوی پایین خیابان سرازیر. لابلای گروههای دو سه نفره ازسربازان پلنگپوشی از پادگانِ انتهای خیابان فرو رفتند. پیاده‌رو از یونیفرم رنگی شد. لکه‌های قهوه‌ای و چند جور سبز از کم‌رنگ تا پُر‌رنگ ِ سربازها با تکه‌های یکپارچه‍ ‌‌ای از نارنجی چرک، یک‌سوی خیابان را نقاشی کرده بود. نقاشی‌ای متحرک.&lt;br /&gt;تهور و خیره‌سری پسرها خبر می‌داد که سال آخر مقطع آموزشی بودند و مطمئن از اینکه هرگز به این مدرسه برنمی‌گردند و حالا در این آخرین لحظه این پیرهن مردانه را چون نشانی متمایزکننده و شاید تحقیرآمیز از تن خود بیرون می‌کشیدند و به آتش می‌سپردند.&lt;br /&gt;انگار تمام فریادهای از نظر آنها تحقیرکننده، بیجا و تبیعض‌زا که از دهان معلم و ناظم و مدیر و در و دیوار مدرسه بلند شده بود در جسم این پیرهن جلوه کرده و چند کوچه بالاتر درآتش، سیاه و خرد شده بود.&lt;br /&gt;ازخودم پرسیدم چرا احتمال دیدن چنین صحنه‌ای، سرِ کوچه مدرسه‌ی دخترانه‌ای، درذهن من کم است. با اینکه مساحت پیرهنی که آن‌ها درسال‌های مدرسه می‌پوشند بیشتر است. گفتم شاید دخترها این پیرهن‌ها را همیشه در خیابان به تن دارند و دلالت و اشاره خالصی به محتوای فشارهای مدرسه ندارد تا در چهارشنبه‌سوری آخرسال تحصیلی از روی آن بپرند.&lt;br /&gt;یاد سربازان وظیفه‌ای افتادم که نه تنها بالاتنه که سرتا پایشان پلنگ‌پوش است و نه فقط صبح و بعدازظهر که همه دقیقه‌های روز پیاده‌روی تمام خیابان را از حرکت خود پُر و رنگی می‌کنند. بدون استتار، با جلوه‌ی جدا و با نشان‌. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2006/03/blog-post_14.html"&gt;كارناوال جنگ در شهر بي دولت&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8032060216470313982?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8032060216470313982/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8032060216470313982&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8032060216470313982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8032060216470313982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='پیرهن‌سوزی در چهار‌شنبه‌ آخر سال تحصیلی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7181505362758306848</id><published>2011-05-29T11:47:00.000-07:00</published><updated>2011-05-29T11:54:57.891-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دو چرخه'/><title type='text'>مرثیه‌ای برای من و دوچرخه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;"وقتی اشیا را برحسب کارکردشان ببینم&lt;br /&gt;آن گاه معانی واقعی از دست خواهند رفت&lt;br /&gt;دوچرخه یک وسیله نقلیه است&lt;br /&gt;ژرف‌تر:&lt;br /&gt;دوچرخه، صدا و طنین است&lt;br /&gt;بازهم ژرف‌تر:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/blog-post_29.html"&gt;دوچرخه خود&lt;/a&gt; است"&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ذن و عکاسی، پل مارتین لستر؛ ترجمه زانیار بلوری&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7181505362758306848?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7181505362758306848/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7181505362758306848&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7181505362758306848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7181505362758306848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/05/blog-post_29.html' title='مرثیه‌ای برای من و دوچرخه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8506678519157981533</id><published>2011-05-28T00:52:00.000-07:00</published><updated>2011-05-28T01:08:31.577-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'>یاد باد - درسوگ پرویز مشکاتیان</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-KdVIpEGp98I/TeCqgpJBiqI/AAAAAAAAAcY/lTPFZdvAwd8/s1600/9eom-2f2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5611672613479877282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 266px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/-KdVIpEGp98I/TeCqgpJBiqI/AAAAAAAAAcY/lTPFZdvAwd8/s320/9eom-2f2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;قلندران حقیقت به نیم جو نخرند&lt;br /&gt;قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است&lt;br /&gt;دلش به ناله میازار وختم کن حافظ&lt;br /&gt;که رستگاری جاوید در کم آزاری است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آلبوم یاد باد را به سفارش &lt;a href="http://manolito.blogfa.com/"&gt;مدیحه&lt;/a&gt;، خواهرزاده‌ی سنتورنوازم خریدم. از موسیقی چیزی نمی‌دانم. گاهی خوش‌آمدن‌ها ودوست‌داشتن‌ها مناسب حال و روز و لحظه و دم آدمی است.هرچه هست این آلبوم بویژه قطعه‌ی آخرش بعد از مدتها فراغت، ناهشیاری و کنده‌شدن و غم شیرینی را نصیبم کرد و ازهمه بیشتر شور.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تشخیص این هم که تصویر وصدا و چاپ و بسته بندی آلبوم کیفیت بالایی دارد، نیازی به تخصص ندارد. همینطور درک عمق ِ سوگ خواننده ونوازندگانش.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://pakhshonline.com/about-album.html"&gt;یاد باد، &lt;/a&gt;کنسرت گروه گوشه در سوگ استاد مشکاتیان در سال 88&lt;br /&gt;سنتور: سیامک آقایی&lt;br /&gt;خواننده: سالارعقیلی&lt;br /&gt;تنبک: پدرام خاورزمینی&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8506678519157981533?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8506678519157981533/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8506678519157981533&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8506678519157981533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8506678519157981533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/05/blog-post_28.html' title='یاد باد - درسوگ پرویز مشکاتیان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-KdVIpEGp98I/TeCqgpJBiqI/AAAAAAAAAcY/lTPFZdvAwd8/s72-c/9eom-2f2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-753094389816803670</id><published>2011-05-10T22:46:00.000-07:00</published><updated>2011-05-11T01:47:44.159-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیریه'/><title type='text'>گردشگری برای کار داوطلبانه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;جلوی در آهنی و بلندش ایستاده و از دور به مددکار یونیفورم پوشی خیره شده بودیم که از آن دور نزدیک می شد. یک ماشین هم با سرنشین غریبه‌ای رسید و کنار من و جلوی در منتظر ماند.&lt;br /&gt;بالاخره در بزرگ، با سرو صدا روی پاشنه چرخید و راننده ماشین پیش از من به مددکار گفت گوشت آورده‌ام.&lt;br /&gt;محوطه بزرگ و سرسبزی که در یک دشت فراخ به مجموعه دانشگاه تکیه کرده بود ولی ربطی به آن نداشت. مددکار در راه توضیح داد که حدود 80 زن در اینجا نگهداری می‌شوند. تابلوی ورودی می‌گفت اینجا مرکز خیریه است من شنیده بودم خانه زنان سالمند. اما وقتی قرار شد پدرم در دفتر بماند و با مددکار چرخی در اتاقها و سالن و مجموعه بزنیم، به این نتیجه رسیدم اینجا ترکیبی از خانه سالمندان، مرکز نگهداری بیماران روانی و همینطور زنانی است که بیماریهای خاصی مثل ام اس دارند، بدون اینکه حصار و فاصله و حریمی بین‌شان باشد.&lt;br /&gt;اینجا شهری کوچک در استان مرکزی و موسسه برای همه انواع زنانی است که، امکان ماندن در خانه و حمایت از خانواده در محدوده شهرهایی مثل قم، ساوه، تفرش، آشتیان و شاید هم اراک را ندارند.&lt;br /&gt;ترکیبی از کسانی که هزینه‌ای برای ماندن به موسسه می‌دهند یا آنها که ندارند و رایگان شب و روز را می‌گذرانند.&lt;br /&gt;ساختمان، بزرگ، حیاط سرسبز و اتاقها زیاد بود. اما دیوارها برهنه و بی‌رحم می‌نمودند. تخت‌ها و مددجویان، اضافه بر ظرفیت، اتاقها را کوچک‌تر و شلوغ‌تر از آنچه بود جلوه می‌دادند.&lt;br /&gt;نمی دانم چرا اینقدر سریع از این اتاق به اتاق بعدی می‌رفتم. انگار باید زودتر به ته خط یعنی به دفتر مددکاری می‌رسیدم. قیافه هیچکدام در ذهنم نمانده سر تخت هیچکدام جز یکی نماندم. وقتی مددکار نامش را برد و گفت که جوانترین بیمار و مددجوی اینجاست. متولد 59 و ام اس دارد. بچه هم دارد. شوهرش رهایش کرده و پدرش او را از یکی از شهرهای اطراف به اینجا سپرده. پولی نمی‌دهد. پسرش یا دخترش را نمی‌بیند. شوهرش نمی‌گذارد.&lt;br /&gt;انگشت‌های دستش هنوز حس داشت. آن را مثل نگاهش به دستها و نگاهم گره زده بود، اصلا بافته بود. اعصاب حرکتی دهانش هنوز جا داشت تا از کار بیفتد ولی هیچکدام از کلمه‌های درهمش برای من معنا پیدا نمی‌کرد. چشمهایش پر از التماس و درخواست و چیزهایی بود که نمی‌فهمیدم. گفتم مادر من هم ام اس داشت. اما بلافاصله از به کار بردن فعل ماضی برای این جمله پشیمان شدم.&lt;br /&gt;مددکار همینطور توضیح می‌داد که نمی‌گذارند زخم بستر بگیرد ولی خیلی بی‌تاب بچه است. همین عصر هم پدرش اینجا بود. دارو؟ نه نمی خورد چه دارویی؟ ام اس که دارو ندارد. با انجمن ام اس؟ نه عضو نیست. چی کم داریم؟ پمپرز ... و باقی فهرستش را یادم نمانده.&lt;br /&gt;از پارسال تا به حال این دومین زن جوان و مبتلا به ام اسی است که دیده ام. یعنی همسرش رهایش کرده و به جایی مثل این خانه و یا کهریزک سپرده شده. پارسال اتفاقی زنی بر سر راهم قرار گرفت که بیماریش پیشرفته‌تر از این یکی بود اما این شانس را داشت که بچه‌ها بزرگتر بودند و با اصرار، تهدید و گریه مادر را بعد از چند ماه به خانه برگردانده بودند. آن وقت پدر مجبور شده بود برود و جایی برای همسر تازه‌اش پیدا کند. دختر کوچکش تا از مدرسه می‌رسید باید غذا می‌پخت، مادر را تر و خشک می‌کرد و از این قبیل. هیچوقت به نتیجه نرسیدم کدام برای او و بچه ها بهتر بود؛ آسایشگاه یا خانه.&lt;br /&gt;به دفتر مددکاری رسیدیم. پدرم منتظر بود. چند زن با موهای خیلی کوتاه بسان بیماران تیفوسی و نگاههایی خام یا مبهم و لبخندهایی بی‌اراده، دائم به داخل اتاق می‌آمدند و می‌رفتند. انگار فیام مستندی را زنده تماشا می کردم. یکی گفت نسبت به پارسال کمتر کمک مردمی می‌گیرند. یعنی مردم بعد از بالا رفتن قیمتها سهم کمتری برای خیریه‌ها کنار می گذارند. بخصوص از عید به بعد دستشان خالی‌تر از پیش است.&lt;br /&gt;دیروز یکی از همان مددکارها تماس گرفت. می‌گفت دوباره بیایید اینجا تا از نزدیک حرف بزنیم برای تبلیغات موسسه و جلب کمک، راه‌اندازی یک سایت و یا یک روابط عمومی کوچک. پرسیدم از دانشگاه همسایه کمک نمی گیرید؟ من زیاد شنیدم که این چند هزار دانشجو در یک شهر بسته و کوچک که هنوز سینما ندارد و استخرش پارسال افتتاح شده از بیکاری و بی‌برنامگی افسرده می‌شوند و حتی یکی دو مورد خودکشی کرده‌اند. جواب داد کم می‌آیند. از اینهمه متمول، هنرمند سرشناس اهل این شهر که حالا در تهران هستند و یا از ایران خارج شده‌اند ولی ویلایی و خانه‌ای ساخته‌اند و عید و تعطیلات و تابستان می‌آیند پرسیدم همینطور از علما و مراجعی که یک ساعت با مرکز فاصله دارند.&lt;br /&gt;اصلا به ذهنم رسید شاید یکجور گردشگری خیریه به کار بیاید.&lt;br /&gt;مثلا تور یا اردویی از هنرمندان، نویسندگان، زنان، روزنامه‌نگاران، دانشجویان ، پزشکان و روحانیون یا حتی سازمانهای دولتی‌ای که باید به اینجور جاها رسیدگی کنند تا هم موسسه را ببینند و بیشتر کاری یا خدمتی انجام دهند. هم فال است هم تماشا. منطقه زیبایی است. با سه ساعت فاصله ازتهران. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-753094389816803670?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/753094389816803670/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=753094389816803670&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/753094389816803670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/753094389816803670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html' title='گردشگری برای کار داوطلبانه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-640331253951699098</id><published>2011-05-03T22:54:00.000-07:00</published><updated>2011-05-03T23:03:26.389-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='امریکا'/><title type='text'>عکسی از جنازه بن لادن</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-PXYGYIOKbms/TcDqxCWPU4I/AAAAAAAAAXU/cX8lWPSbULw/s1600/5680724572_d4696d593d_b.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5602736064613536642" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/-PXYGYIOKbms/TcDqxCWPU4I/AAAAAAAAAXU/cX8lWPSbULw/s320/5680724572_d4696d593d_b.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;این عکس مرا به یاد فیلم شیرین کیارستمی می‌اندازد. کارگردان یا نمی‌خواسته ما فیلم را ببینیم یا برای او اصل فیلم مهم نبوده واکنش تماشاگران مهم، قابل مطالعه و دیدنی است.&lt;br /&gt;این عکس معیارهای سلسله مراتب و رسمیت مورد انتظار از چنین موقعیتی را به هم ریخته است. صندلی اصلی و بزرگ را نه نفر اول یعنی رییس‌جمهوری که فرمانده نیروی هوایی اشغال کرده که اتفاقا برخلاف دیگران با پوشش کامل یک فرمانده و نظامی با درجه کامل در ساعتی غیر معمول در جایگاه اصلی و مرکز نگاه قرار دارد و یک عملیات مهم، حساس و خطرناک را هدایت می کند. باز برعکس دیگران به روبرو و صحنه احتمالی تصویر نگاه نمی‌کند و اتفاقا نشانی از هیجان، ترس، بهت و کلافگی ندارد. انگار اوست که با دکمه‌های کیبرد عملیاتی را هدایت می‌کند که در تصویر نشان داده می‌شود.&lt;br /&gt;اتفاقا نفر اول یعنی اوباما در کنار او انگار جای کوچکی پیدا کرده و خود را جای داده. انگار دیرتر رسیده و به زحمت صندلی‌ای برایش گذاشته‌اند. نشانه ای از لباس رسمی ندارد. حتی نشستنش هم کلیشه‌ای نیست و حال یک رییس‌جمهور امریکا را ندارد. حواسش شش دنگ به تصویر است. ترس، انتظار، احتیاط و ابهام از پایان فیلم، بازی، عملیات در صورتش موج می‌زند. بیننده هرلحظه منتظر است او با وارد شدن توپ به دروازه حریف مثل یک فنر از جا برخیزد، از شادی منفجر شود یا مایوسانه و معترض مشتی به هیچ رها کند.&lt;br /&gt;معاون اول او نشستنی در خور یک پیر و سیاستمدار کارکشته و صبور را دارد که می‌توانست در بدن یک رییس‌جمهور قرار بگیرد. او هم بی‌کراوات و بدون لباس رسمی است. سر را چرخانده و با بادی در دهان منتظر و کمی نگران است.&lt;br /&gt;وزیر خارجه خانم کلینتون هم اتفاقا از نظری دیگر در مرکز است. جنسی لطیف در جایگاهی تاثیرگذار، خشن و جدی- یعنی وزیرخارجه امریکا بودن – او اما با لباسی رسمی نشسته است. در ساعتی غیر معمول و خارج از ساعت عادی کار در کاخ سفید، در جریان ماموریت و عملیاتی سرّی و خطرناک، محاصره شده در میان مردانی پُردرجه و نظامی نشسته ولی از خود حالتی طبیعی و خالص از هیجان و ترس را بروز داده . حالتی زنانه در پوستی مردانه. دستش را به دهان گذاشته تا شاید جلوی فریادی کوتاه یا اظهار ترس از موقعیتی خطرناک را بگیرد. این تناقض و هم‌نشینی ِ دو جایگاه متنقاض است که شاید موقعیت او را در این عکس جدی ، مرکزی و تماشایی کرده است.&lt;br /&gt;آنچه با انتشار این عکس از سوی کاخ سفید مسلم است اینکه ما نباید عکسی از عملیات را ببینیم. شاید نمایش موضوع به هر ضرورت و دلیلی به زمانی دیگر موکول شود. ما با الزامی که کاخ سفید تعیین کرده باید ماجرا را نه با چشم خود که از دریچه چشم حاضران در عکس و بدن و حال آنها ببینیم . جزییات آن مهم نیست اصل واقع داشتن عملیات و پیروزی حاصل از آن را فعلا باید از طریق این عکس باور کنیم.&lt;br /&gt;این عکس به سخنرانی رسمی اوباما و بیانیه‌ها و گزارش‌های رسمی کاخ سفید ضمیمه می‌شود تا خواننده موقتا و در روزهای اول بی‌شاهد و سند، باور کند که گروه محدودی از اعضای کاخ سفید در محرمانه‌ترین وضعیت، ناظر و فرمانده عملیات خطرناک و حساسی بوده‌اند که دوره‌ای را ورق زده و غروری شکسته حاصل از فرو ریختن برجهای دوقلو و اشغال خاک افغانستان را ترمیم کند.&lt;br /&gt;عکس توجه تماشاگران حاضر در یک نظام سیاسی توسعه نیافته و غیردموکرات را به این نکته جلب کند که گروهی حرفه‌ای، کاری، از خواب و خوراک خود زده‌اند تا در ساعتی غیر معمول عملیاتی که ماهها باید برای آن برنامه ریزی شده باشد را هدایت کنند. در حالی که اصول تشریفاتی معمول در مناصب سیاسی را برهم زده‌اند.&lt;br /&gt;این عکس به " جای" یک فیلم، یک سند و یک عکس از عملیات و جنازه بن‌لادن است. من از این عکس و اظهار رسمی دولت امریکاست که باید باورکنم بن لادن کشته شده است و از انعکاس چهره خون‌آلود بن‌لادن در مردمک چشم اعضای بلندپایه کاخ سفید.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-640331253951699098?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/640331253951699098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=640331253951699098&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/640331253951699098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/640331253951699098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='عکسی از جنازه بن لادن'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-PXYGYIOKbms/TcDqxCWPU4I/AAAAAAAAAXU/cX8lWPSbULw/s72-c/5680724572_d4696d593d_b.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5261299884036294118</id><published>2011-02-07T03:44:00.000-08:00</published><updated>2011-02-07T03:52:33.685-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تدریس'/><title type='text'>روانشناسی من و  ورقه‌های امتحانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ورقه‌های امتحانی، دستنوشته‌های منظم یا نامنظم شخصیت تازه‌ای ازنویسنده‌ها خلق می‌کنند. خط‌هایی که آن پسر جوان مهربان و تپل روی ورقه نوشته، سن‌اش را پایین می‌برد. تبدیل می‌شود به یک پسربچه آرام که تازه نوشتن را یاد گرفته. انگار معلم یک کلیدواژه داده و خواسته که جمله یا جمله‌هایی بسازد.&lt;br /&gt;تمام صفحه و حاشیه‌های ورقه‌ی مادری که دوقلو دارد ونیم ساعتی و گاه یک ساعتی دیر می‌رسید، سیاه است. با اینکه خطوطش به دودهای درهمی شبیه است اما چیزی را از قلم نینداخته.&lt;br /&gt;به ورقه آقای "ف" عکس پسر5 ساله‌اش ضمیمه شده. نسخه دوم خودش. وقتی یک روز او را به کلاس آورده بود، نام پدرش را که بردم او انگشت سبابه‌اش را بالا گرفت درست در دست دیگرش یک بیسکویت بود.&lt;br /&gt;ورقه خانم "الف" حواس‌پرتی دارد یا سکسکه. از طنازی در نوشته‌هایش خبری نیست. یکی درمیان جواب داده. جمله‌ها نامنظم‌اند. به راه رفتنش شباهتی ندارند. وقتی یک روز طول موج صدایم بالا بود واتفاقا حاضران در سکوت، از انتهای کلاس خرامید و به من که رسید دهانش را نزدیک آورد فهمیدم که باید صدایم را قطع کنم و گوشم را نزدیک ببرم و به صدای پسری توجه نکنم که بلند گفت درگوشی حرف زدن خوب نیست. نمی‌دانم چرا پیش از کلاس نگفته بود که باید زودتر برود که خواستگار می‌آید. اثری از نظم صورتش روی ورقه نبود.&lt;br /&gt;هر ورقه تازه صندوقی است که وقتی باز می‌کنی بوی تازه و کهنه‌اش ترکیب می‌شود. شیطنت آقای "عین" جای خود را به رخوتی سنگین می‌دهد و خنده بزرگ آقای "شین" اینجا اما گره بزرگی به روی کلمه‌هایش می‌اندازد. آدم‌های پیچیده و پرابهام اینجا ساده می‌شوند. آدم‌های سنگین، سبک. کسی را که هیچوقت ندیده‌ام اینجا 15 می‌گیرد. رقم بهره‌های هوشی اینجا گاه جابجا می‌شود. انتظارها و توقع‌ها برعکس.&lt;br /&gt;آن دوخواهر اینجا هم به دوقلوها شبیه‌اند .تکالیف درسی‌شان با هم بود اینجا هم یک نمره می‌گیرند. من هم یک بار برای حضور وغیاب صدایشان می‌کردم.&lt;br /&gt;آقای "ها" اینجا هم کم حرف است و فقط نگاه می‌کند.سفیدی صفحه زیاد است. آقای "غ" خیلی در ورقه‌اش راستگو نیست. مراقب جلسه با خط قرمز روی همه نوشته‌هایش ضربدر زده.&lt;br /&gt;شخصیت مراقب، روی چند ورقه دیگر هم پاشیده شده. یعنی که هست. دو جا نوشته "این خانم یا این آقا از هندزفری استفاده کرده". من می‌بینم راست گفته کلمه‌ها وترکیب‌ها و جمله‌ها مال خودشان نیست.&lt;br /&gt;موهای آقای "نون" در ورقه‌اش سفید نیست. انتهای کلاس هم ننشسته. به بعضی پرسش‌ها مثل یک بیست ساله جواب داده و به بعضی مثل یک دبستانی. بعضی‌ها درست و بعضی غلط. جایی خوش خط جایی بدخط.&lt;br /&gt;خانم "لام" از همان جواب پرسش اول معلوم است که تا آخر ورقه چه می‌خواهد بگوید. مثل نگاه‌های سرکلاسش که همه کلمه‌ها را گوش می‌کرد و لابلای جمله‌های من یا دوستانش به پرسش‌ها جواب می‌داد.&lt;br /&gt;گاهی "من" هم در ورقه‌ها پیدا می‌شوم. در کلمه‌ها یا مثال‌ها یاخاطره‌ها. هرجایی که براین نویسنده پررنگ بوده‌ام، ردی از دستخط من پیداست. جایی کسی در نامه کوتاهی مستقیم مرا صدا می‌کند، شرح حال کوتاه و درخواستی نوشته. آن گوشه، در زاویه جوری که من ببینم. کسی هم‌ نوشته‌اش به نقاشی شبیه است. با دو سه رنگ آبی وقرمز و مشکی.&lt;br /&gt;هرصندوق را که بازمی‌کنم، رنگ‌ها، بوها وصفت‌های تازه وکهنه‌ای به هوا می‌پرد آنها را مثل نفس به درون می‌کشم. با بعضی سر ِحال می‌آیم، با بعضی می‌خواهم گریه کنم. بعضی نزدیک است مریضم کنند. با بعضی عصبانی می‌شوم. دوست دارم با دو سه تایشان بازی کنم چون نمودارشان را شبیه لی‌لی کشیده‌اند. شخصیت‌ها را می‌بلعم تازه وبیات.&lt;br /&gt;من و بچه‌ها یک ترکیب می‌سازیم. یک ماده جدید. یک شخصیت تازه. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;---------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: حس  نابینایی را دارم که غذایی را پخته یا سفالی را در کوره  گذاشته اما به دلیل فیلترینگ نمی تواند دسپخت خودرا بخورد و یا سفالی که از کوره درآمده را ببیند. فعلا  برایش هم مسخره است که وبلاگش را از فیلترشکن تماشا کند.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5261299884036294118?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5261299884036294118/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5261299884036294118&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5261299884036294118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5261299884036294118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='روانشناسی من و  ورقه‌های امتحانی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-1473868218984217648</id><published>2010-12-15T04:09:00.000-08:00</published><updated>2010-12-15T04:12:36.221-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عزاداری'/><title type='text'>مردم بدون ممیّز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;مردم بودند. خالص. بدون صفت‌های اضافی. بی‌تمایز، بی‌طبقه. بی‌تعیّن. گویی همه&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;یک مدرک تحصیلی داشتند. حد‌ میانه‌ای از سواد با وضع هماهنگی از آگاهی.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;با لباسهای تیره، سیاه، قهوه‌ای و خاکستری.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;بدون اینکه معلوم باشد از کجای شهر آمده‌اند. آیا&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;زنجان بدون بالا و پایین است؟ یا اینها لباس بدل پوشیده بودند؟ نمی فهمیدی مُد چیست؟ کدام لباس و تیپ و قالب و بدن محبوب است؟ فراوانی کدام بیشتر است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;معلوم نبود حساب بانکی چه کسی پرو پیمان‌تر است ؟ چه کسی کجا و چگونه زندگی می‌کند؟ در ویلا یا آپارتمان یا کلبه‌ای کشاورزی‌؟‌ تنها سن و سال قابل تمیز بود. و پیر و میانسال و جوان قابل تشخیص.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;دسته‌ی عزاداری بود، اما کتل نداشت، عَلم نبود، پارچه‌های رنگی را باد نمی‌برد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;هیاتی روان بود ولی سِنج و طبل نداشت، شیپور نبود. دسته، ساز نداشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;تنها بلندگوهایی بود و شعر، مصیبت‌خوانانی و&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;پرچمی سرخ،&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;پیچیده به شاخه‌ای بلند ،کج و نتراشیده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;دستها خالی بود. سینه می‌زدند. زنجیر نداشتند. گاه پا می‌کوبیدند.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;دستهای خالی&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;و بالا رفته و اشاره کننده‌، &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;ترجیع‌بند بود، رجز‌خوان بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;این حرکت، دستها را می گویم ، نشانه‌های کاملی از کینه و جنگ را حمل نمی‌کرد. آرام و سفید هم نبود. فقط تهدید هم حساب نمی‌شد. همراهی بود کمی غصه&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;و حرف داشت. اعلام وفاداری بود. کمی بیتابی بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;توده بود. تشکیل شده از تن ِآدم‌ها. بی آنکه قراری، آنها را به قطعاتی تقسیم کند. این هیات، آن هیات. این دسته، آن دسته. این یکی، آن یکی. همه یکی بودند. دهها شاید صدها هزار نفر. عضو هیات حسینیه اعظم زنجان. بدون آنکه فاصله‌ای میان این و آن را، نامی و پرچم و عَلمی پر کند. همه چیز درهم بود. نه پیری پشت عَلم ، پیشقراول بود و نه میانسالی بعدِ او ونه جوان و کودکانی تا انتها نظمی&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;آهنین به دسته وصف داده بود. کسی جای کسی را تعیین نکرده بود. این بدنهای بی‌تمایز درهم روان بودند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;همه مردم یک مداح و یک بلندگو داشتند. یک زبان بود، ترکی و یک نام بود ابوالفضل. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;مردم بودند.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;تراشیده نشده. قالب نخورده. رنگ به رنگ نشده بودند. دسته دسته نبودند. خام &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;بودند &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;و اولیه. سنگ‌هایی که مجسمه نشده بودند&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;و الوار و چوبی که تبر و اَرّه شکلش نداده بود. تنی و لباسی و فقط صدایی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;این هیچ نبودن. این پیرایه زدودن، ابرها را کناربرده بود. چیزی مزاحم نبود. نه کَفنی به تنی بود و نه ِگلی به سری. نه سرخ و سبز به پرچم‌‌های رنگارنگ. نه فلز بود و نه تیغ های عَلمی که&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;سلام دهد. نه صداهای درهم بود، نه ساز ناکوک. نه لحن‌های خراش‌دار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;نبودِ حرکتها، رنگها ، صداها،&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;قاب بی‌کرانه‌ای به جمعیت داده بود. پس‌زمینه‌ای &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;صاف، بی‌خط ، بی‌رنگ، بی نقش. صدای مردم و معنی آن خالص شنیده می‌شد. کلام جریان داشت. گم نمی‌شد. صدا،&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;شخص اول بود. خود ریتم داشت. برای بودن به نت‌ها تکیه نمی‌کرد. همه چیز کنار بود. صحنه بی دکور بود. خالی؛ فقط &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;تن‌هایی در میان بود و کلامی و معنایی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;--------------------------&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;بعد از دیدن زنجان در روز هشتم محرم ، انگیزه‌ای برای دیدن هیچ مراسم دیگری در این یکی دو روز&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;ندارم. مثل قندی که باید چند ساعتی در دهان بماند. با اینکه جز&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;دوسه کلمه چیزی از ترکی نمی‌دانم ،اما این نمایش خیابانی سوگ و غمی عظیم را بازنمایی می‌کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;از ساعتی قبل در حسینیه بودیم. از بالکن طبقه دوم به &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;قسمت مردانه نگاه کردم .حسینیه بالا و شاه‌نشین داشت و مردانی به پشتی‌ها تکیه زده بودند اما&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;نه روحانی‌ای بر صدر نشسته بود و نه استاندار و مقام دولتی و نه تن‌هایی که داد بزنند ما آدم متمایزی هستیم. کسی سخنرانی نکرد. دیکته نگفت. عاقل اعظمی سخن نراند. مداح بودند و نوحه‌ خوان. آنها هم یکی شبیه بقیه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;تماشاچی‌ها – زنان- که البته منتظر می‌شدند تا آخر دسته برسد و آنها هم همراه شوند، چهره‌هایی متمایز نداشتند. برای این روز آمده بودند. اگر چه شاید روزهای دیگر نوع ِ نگاه ، آرایش و لباس و لبخند خود را تغییر می‌‌دادند. اما امروز نقشی جدا داشت. رفتاری منحصر می‌طلبید . مردان هم همینطور بودند. امنیتی فراهم بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;یک روز، یک مراسم &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;و یک نام و یک شخصیت شده بود مایه‌ی انسجام یک شهر، یک قوم. مایه تفاخر، غرور. جدایی شکل مراسم از سایر مراسم‌های معمول در مرکز یا تهران، جاذبه‌ای بود برای چرخش نگاهها و تمرکز روی یک نقطه، یک شهر و یک مردم. با همین درک ِاندک از ترکی&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;چند بار فهمیدم که نوحه‌خوان بر سفر هزاران نفر از سایر شهرها و حتی از خارج کشور برای&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;حاضر شدن در این مراسم تاکید می‌کرد. با غرور هم بود ضمنا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;قربانی رکن اساسی این مراسم بود . می‌گویند دومین قربانگاه بعد از مِنی اینجاست و در این روز. این از همه اَحشام زنده‌ای که از پیش از مراسم دیدیم و از همه خونهای سرخی معلوم بود که جابه جا&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;زیر پای عزادارن را خیس کرده بود و برف باقیمانده از روز گذشته را سرخ.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;پذیرایی از عزاداران، فردی نبود. رنگارنگ نبود. دلبخواه نبود. ایستگاههای رسمی ِ حسینیه چای و قهوه توزیع می‌کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;نظم سنگینی از مرکز حسینیه جاری بود. لباس های متحدالشکل، راهنماها ، جمع‌آوری‌کنندگان اعانه، قربانی کنندگان. تا این حد از نظم را &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;حتی در آستانقدس رضوی ندیدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;وسایل ارتباطی خوب کار می کرد. خبرنامه‌ای 8 صفحه‌ای توزیع می‌شد توزیع‌کننده گفت در طول دهه اول محرم هرروز منتشر می‌شود. متاسفانه همه آن به فارسی بود. با اینکه با هرکس&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;صحبت می‌کردی در شنیدن کامل فارسی بخصوص در ابتدا مشکل داشت انتظار می‌رفت، دستکم بخشی از نشریه به زبان ترکی چاپ می شد. به همه هم اطلاع می‌دادند که بلوتوث گوشی خود را روشن نگاه دارید تا پیام‌ها ارسال شود.مجموعه‌ی مستندی از تاریخچه و ویژگی‌های این‌ مراسم&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;در یک&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;وی سی دی توزیع می‌شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;شیوه‌ها و نگاهها&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;در اداره&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;برنامه مخلوطی از سنت و مدرنیسم بود.غذای نذری توزیع می‌شد. اما ظرفهای یکبار مصرف قابل بازیافت بود. لیوان‌های چای، کاغذی و مهمور به نشانه حسینیه اعظم بود. هرچند&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;ریختن زباله در سطل‌ها چندان مرسوم نبود. در قسمتی از حسینیه&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;تابلویی با عنوان مهد کودک مشاهده می‌شد. حتی در سرویس بهداشتی یکی دو دستشویی &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;را علامت گذاشته بودند &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;ویژه مهد کودک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;گوسفندها و بز و گوساله برای قربانی آماده بودند. مردم از قیافه‌ زیبای بعضی از آنها عکس و فیلم می‌گرفتند. قصابها لباس مخصوص داشتند و مهمور به نشانه و نام حسینیه . چند نفر از آنها هم &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;بلافاصله مشغول شستن خون‌ها می‌شدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;هرچند طبق معمول میلیاردها تومان هزینه &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;می‌شد و این هزینه &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;حتما می‌تواند شهری مثل زنجان را لابد آبادتر کند و شکم گرسنگانی را سیرتر- از نظر من البته- اما باز به دلیل وحدت و سازماندهی این خیرات و نذورات صرف خرده ریز نمی شد. مثلا برای خرید کبوتری فلزی که روی عَلم نصب شود و ترمه‌ای که از آن آویزان و تیغی که به آن اویزان شود.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;یا هزاران سیستم صوتی در اندازه‌های کوچک و بزرگ . اینجا یا&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;صرف قربانی می شد که شنیدم تا آخر مراسم به هرکس مقداری &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;نزدیک نیم کیلو می‌رسید. اهدای پول و بخصوص طلا رواج داشت. و در بین طلا ها گوشواره نقش مرکزی داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;این نوشته حاصل 4 ساعت حضور من در مراسم هشتم ماه محرم&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;در زنجان بود. به یاد بود حضرت ابوالفضل. جذبه این مراسم برای من&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;جدایی و گریز آن از مرکزیت ِ فرهنگ عزا و اختصاصی بودن آن بود. جدایی از شباهت به&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;شیوه‌ها و نمادها و روح عزاداری در سایر نقاط . از قوت یک حاشیه و البته از گریز آن از ایدئولوژی واحد. از محلی ماندن و به آن افتخار کردن.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;عنصری که براحتی ترکیب نمی‌شود. همانطور که نوشتم صحنه‌ای بی دکوراسیون، با افقی باز، آماده برای برجسته کردن متن و معنا. گم نشدن مخاطب، تماشاچی و مشارکت‌جو در میان هزار ریزه خرده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;هرچند زن‌ها بشدت از متن اصلی جدا بودند اما &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;بی‌پیرایگی&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;جذبه‌ای داشت که مرا از خط و مرز مشخص شده برای عبور به تخطی می‌کشاند. دلم می‌خواست آن وسط بودم. تماشا کافی نبود.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;مثل وقتی که دل می‌خواهد که دست،&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;تنه‌ی درخت&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;یا بدنه کوه و سنگ بزرگ را لمس کند و شیارها را دنبال. یا دل می‌خواست تن را به&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;توده بسپارد و نفس مردم را فرو ببرد. پا بکوبد و رجز بخواند. عضوی از مردم شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-1473868218984217648?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/1473868218984217648/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=1473868218984217648&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1473868218984217648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1473868218984217648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='مردم بدون ممیّز'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8833469690735728171</id><published>2010-09-29T00:32:00.000-07:00</published><updated>2011-05-11T01:48:28.547-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیریه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='افغانستان'/><title type='text'>اینجا تهران است اما صدای مرا از افغانستان می شنوید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;ماشین را تقریبا روبروی دیوار یک خرابه پارک کردم. کنار یک پرایدی که خانم مدنی گفت ماشین مدیر مدرسه است و جای سرویس هم کار می‌کند. زیرپایمان یکی از بزرگراههای غربی شرقی تهران است. صدای ماشین‌های معمولی و غیرمعمولی، کهنه و نو، داخلی و خارجی و ارزان و گران می آید. پرچم‌های ایران و شهرداری هرکدام یک طرف روبروی هم به تمیزی و شفافیت با کمک بادهای تندی در تکان و اهتزازند. خانم مدیر با خنده‌ای خالص تا سرکوچه به استقبالمان آمده. اگر نگفته بودند افغان است نمی‌توانستم حدس بزنم از بس که در ایران زندگی کرده.&lt;br /&gt;مدرسه تابلو نداشت خانه کهنه‌ای، یک طبقه با شاید 60 متر زیربنا که داخل آن را به شکل یک آپارتمان تغییر هویت داده بود. وارد که شدیم تازه زنگ خورده بود و دقیقا 4 کلاس برقرار بود. باور نمی‌کنید در همین 60 متر همین جلوی در ورودی، همین جای کوچکی که ما به آن هال می گوییم و شاید تلویزیون و یک کاناپه می ‌گذاریم، 3 ردیف نیمکت با حدود 6 پسر نشسته بودند. روبرویشان تخته سفیدی گذاشته بودند که خیلی هم سفید نبود.&lt;br /&gt;دست چپ آشپزخانه قرار داشت. اما حدستان اشتباه است اگر فکر کنید اینجا سماوری برقرار است تا زنگ تفریح به معلم‌ها و مدیر و تشکیلات یا مهمانهایی مثل ما چای دهد. ردیف به ردیف نیمکت نشسته است و حدود بیست دختر و پسر افغان کلاس سوم را تشکیل می‌دهند. جای کابینت‌ها را هم تخته نه چندان سفیدی اشغال کرده و معلمی جدی ایستاده است.&lt;br /&gt;فضای باز بین این دوکلاس – به دلیل حضور پیشخوان آشپزخانه - صدای معلم‌ها و شیطنت بچه‌ها و سوال و جواب ها را در هم می‌آمیزد. اما روبرو دو اتاق کوچک است که بالاخره شکل کلاس دارد. اتاق سمت راست را بچه‌های راهنمایی اشغال کرده‌اند. بالاترین مقطع این مدرسه ی چندپایه و مختلط. نمی‌دانم چرا چهره این چند نفر خالی از شادی، شیطنت و بچگی بود. حرکت‌ها آرام و نگاهها خاکستری بود.&lt;br /&gt;اما امان از آن همه رنگ و حرکت که در کلاس مجاور ریخته بود. کلاس سمت چپ، یعنی کلاس اولی‌ها را می‌گویم. معلم برپا گفت همه برخاستند به همین دلیل عده‌ای از چشم گم می‌شدند. پسر 14 ساله‌ای که اولین روزهای عمرش بود که به مدرسه می‌آمد، نمی‌‌دانم چرا با این قد و قامت روی همین نیمکت اول نشسته بود. وقتی که نشست ریزنقش‌ترین و کوچکترین شاگرد کلاس هنوز ایستاده بود و سرش هم‌قد میز بود و البته مانتوی رنگی به تنش زار می‌زد. اما شور و بازیگوشی، زندگی و طراوت در این اتاق سابقا خواب ِ کوچک موج می‌زد.&lt;br /&gt;بچه ها باید درسشان را شروع می‌کردند. دفتری در کار نبود. بنابراین از راهروی کوچک گذشتیم و به حیاط آمدیم. حیاط که نه ادامه همان خرابه‌ی بیرون از مدرسه. کاملا یادم رفته بود اینجا تهران است و من بارها از همین بزرگراه و زیر گوش همین مدرسه با سرعت زیاد گذشته‌ام. دیوارها از آجرهایی خشن و خورده شده. زمین کوچک حیاط که قرار بود تا یک ساعت دیگر و زنگ تفریح‌، 90 دختر و پسر را در خود جا دهد، پر از سنگریزه بود و جای آسفالت و یا هر کفپوش دیگری را این چندین کیلو سنگ گرفته بود شاید تا گرد و خاک بلند نشود. 4 دوچرخه کوچک هم کنار دیوار پارک شده بود.&lt;br /&gt;خانم مدیر با همان لبخند شروع کرد به توضیح دادن. خودش بزرگ شده ایران بودو هر چهار معلمش هم دختران افغانی که از نهضت سواد آموزی شروع کرده بودند و حالا معلم بچه ها بودند. مدرسه به نوعی زیر نظر سفارت افغانستان است. تنها از این جهت که امتحانات را تایید‌ می‌کنند و مدارک تحصیلی بچه ها را قبول.&lt;br /&gt;اما مدرسه در واقع غیرانتفاعی است. مبلغ ناچیزی از دانش آموزان می‌گیرند و هزینه اجاره محل و حقوق معلمان و هزینه‌های دیگر را می‌دهد. موضوع اجبار دولت ایران در مورد الزام به بازگشت افغانها به کشورشان کاملا روی سرنوشت بچه‌ها، مدرسه و خانم مدیر و کار خوبش سایه انداخته است. همینطور شیطنت بچه ها وقتی در حیاط شلوغ می‌کنند، وقتی زنگ در همسایه‌ها و خانه‌های سر راه را می‌زنند و فرار می‌کنند یا از درختان باغها نمی‌دانم چه می‌چینند. یعنی که صدای اعتراض همسایه‌ها را در می‌آورند. دیگر اضافه شدن روزبروز بچه ها، یا حضور شاگردانی عقب مانده ذهنی در میان بچه‌ها که بیشتر به دلیل ازدواج فامیلی پدرو مادر‌ها است و همینطور هراس از اینکه هر لحظه وزارت کشور مدرسه را تعطیل کند.&lt;br /&gt;کار مدرسه ساعت 11 صبح تمام می‌شود. خانم مدیر می‌گفت بیشتر بچه‌ها به خانه که می‌روند، بلافاصله بساط دستفروشی را برمی‌دارند و روانه چهاراه‌های دور و نزدیک اما حوالی همینجا می‌شوند و گاه 11 شب به خانه برمی‌گردند.&lt;br /&gt;من یاد آن همه دختر و پسر دستفروشی افتادم که وقتی در پیاده‌رو و چهار راه می‌پرسی چرا مدرسه نیستی و آنها گفته‌اند چرا امروز بوده‌ام، اما من باور نکرده‌ام.&lt;br /&gt;از مدرسه که به مرکز شهر برگشتم هنوز بیست دقیقه‌ای تا ده صبح مانده بود.به این سرعت از گوشه دورافتاده‌ای، مدرسه نیمه مخروبه‌ای از قطعه‌ای از افغانستان به محل کارم رسیدم.&lt;br /&gt;دنبال کسی می‌گشتم تا با رییس کارخانه کیک و بیسکویتی یا لبنیاتی آشنا باشد تا هفته‌ای دوبار به این 90 نفر میان وعده بدهد. یا به حاج خانمی که پنج شنبه ها 10 تا نان سنگک می‌گیرد و به مربع‌های کوچکی تقسیم می‌کند، نان‌ها را با کمی پنیر، ریحان و یک دانه خرما به لقمه‌ای متبرک تبدیل می‌کند تا در امامزاده‌ای از دستش بربایند. تا نشانی این امامزاده را به او بدهم.&lt;br /&gt;به یاد دوستی افتادم که همین پریروز ایمیل زده بود تا بگوید می‌تواند تعدادی از بچه‌های دانشگاه تهران را همراه کند برای کار خوبی‌، مثل اینی.&lt;br /&gt;دوست دیگری برای احوالپرسی زنگ زد و وقتی ماجرا را شنید گفت چند دانشجو دارد که اهل کار بنایی و اینها هستند، بلند بلند خندید و ادامه داد می تواند رسیدگی به سر و وضع مدرسه را به عنوان پروژه درسی تعیین کند.&lt;br /&gt;رییس شرکتی قبل از رفتنم گفته بود تعداد زیادی اسباب بازی در انبار دارد ولی امروز جواب داد نمی‌تواند به بچه‌های غیر‌ایرانی بدهد و دوست دیگری هم گفت بچه‌های خود ما برای کمک لایق‌ترند. باید کاری کنیم اینها بروند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8833469690735728171?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8833469690735728171/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8833469690735728171&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8833469690735728171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8833469690735728171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/09/blog-post_29.html' title='اینجا تهران است اما صدای مرا از افغانستان می شنوید'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8434501309725126080</id><published>2010-09-10T10:12:00.000-07:00</published><updated>2010-09-10T10:19:57.962-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='راه'/><title type='text'>سلطان جاده ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; هنوز هوا خوب روشن نشده بود. یکی از این پیچ های اول جاده چالوس را بالا می رفتم  که  صدای بلندگوی ماشین راهنمایی رانندگی  در کوه پیچید بدون اینکه بفهمم چه  می گوید. دوباره تکرار کرد. این بار با  شنیدن کلیدی چون پراید  فهمیدم  باید  توقف  کنم. با من چند ماشین دیگر هم در شانه خاکی جاده پهلو گرفتند. در واقع به کنار جاده ریختند. درست مثل اینکه به چند پرنده نشسته، با حرکت دست ِ راست کیش دهند و آنها هم خودبخود و هماهنگ و یکباره به همان طرف پرواز کنند.&lt;br /&gt;پیاده نشدم فکر کردم خود پلیس گفته  افسر موظف است تا بیاید و توضیح دهد.  بالاخره یکی آمد و خواب آلود و بداخلاق گفت: مدارک ! همین طور که  از کیف در می آوردم پرسیدم چه خلافی کرده ام؟ جواب نداد.  تکرار کردم.  گفت نمی دانم جناب سروان گفت. گفتم حالا چرا اینقدر عصبانی و بداخلاقید؟  بلافاصله  عضلات صورتش باز شد و لبخندی روی لبها نشست. گفت چکار کنیم شب را نخوابیدیم. راننده  ماشین پلیس بود که بلافاصله خود را  تبرئه می کرد.&lt;br /&gt;با مدارک من رفت. چند دقیقه خبری نشد. راننده نیسان اما از همان اول پیاده شده و  جلوی در ماشین  دو کابین شاسی بلند ایستاده بود. باقی ماشین ها هم نمی دانم از کجا فهمیده بودند که با آنها کاری ندارد، گاز را گرفتند و رفتند.&lt;br /&gt;من دیدم خبری نشد  بناچار پیاده شدم.  افسر پلیس  هم مثل راننده اش خواب آلوده بود و البته جدی، سرد ، اخمو ، در صندلی فرو رفته، غرق شده در دسته  برگه های جریمه،  نیم نگاهی هم به من و راننده نیسان نینداخت. انگار ما نبودیم و فقط صدای ما حضور داشت که آنهم  به نظر برایش اضافی و گوشخراش بود.  فضای کافی برای نشستن داشت  ولی به نظر  جوری به صندلی تکیه زده بود  که  متهمان بینوایی چون ما را به دفتری بزرگ ، مجلل و آهنین می برد. افسر میانسال چون شاهی بر تخت نشسته یا فرمانده ارتشی بزرگ، پشت میزی خراطی شده  از چوب گردو ، سر بر کاغذهای خود و مهر و قلم  خود فرو می برد. عضلات  و خط های صورتش رو به پایین ، بی اعتنا به ما مشغول کتابت برگه جریمه بود.  حوصله نداشت حرفی بزند یا بشنود . این دیگر از خواب آلودگی نبود.&lt;br /&gt;ما چون کودکان ، باید  پاها را روی پنجه بلند می کردیم تا بتوانیم قدری به پیشخوان  درگاه شاسی بلند  او نزدیک شویم.  از ما انتظار می رفت کمی دور،  چون رعایا در حالی که عرق شرم بر پیشانی داریم و یک دست را  آویزان در دست آویزان ِ دیگر پنهان کرده ایم  و سرمان را  در شانه هایمان فرو می بریم، در سکوت منتظر ابلاغ حکم شویم.&lt;br /&gt;پرسیدم برای چی  باید جریمه شویم گفت  سبقت غیر مجاز. یادم افتاد  پشت سر خود ماشین پلیس گیر کرده بودیم  که  با سرعت 30 کیلومتر یا کمتر می آمد. مدتی گذشت و بالاخره در یک فرصت مناسب، از او سبقت گرفتم .  او ادامه داد از دو خودرو سبقت گرفته اید؟ گفتم من از شما سبقت گرفتم مگر اینکه ماشین پلیس را دو تا حساب کنیم.  صدای  همان راننده ی خواب و لبخند زده  به جایش گفت  نه از دوماشین دیگر . راننده نیسان  که  با دقت لقب جناب سروان را تلفظ می کرد  جواب داد اون دوتا که هنوز از پارک در نیامده بودند ؟&lt;br /&gt;لحنی جدی و رسمی جواب داد :"شما رانندگی مخاطره آمیز دارید" . یاد گزاره های پر طمطراقی  افتادم که سخنگوهای  رادیو تلویزیونی راهنمایی رانندگی انگار از بر کرده  دائم تکرار می کنند.  زبان خاصی که شاید به درد صداو سیما بخورد . اما اینجا در مقام گفت و گو با یک راننده متهم به تخلف در جاده ، اول صبح با خواب آلودگی هم یادش نمی رود که قالب و سبک حرف زدنش را بشکند.  هرچند تفاوتش این است  که  آنجا صفت "عزیز" دائما در کنار کلمه "رانندگان و شهروندان" می نشیند.&lt;br /&gt;جناب سروان در مقابل انکارهای ما  برگ آخر رو کرد : اعزام و توقیف در پارکینگ . تا چند جمله اعتراضی دیگر اضافه کنم، راننده نیسان به من اشاره کرد. یعنی که بحث کردن فایده ندارد. یا اینکه نه قصد چنین کاری را ندارد. این وقت خوبی بود که به صورت و بدن و حال و وضع راننده هم پرونده  خود نگاه کنم.  کمی خم شده ، شرمگین ، صدای خود را پایین آورده، معترف، دست ها انگار بالا، مودب، مثل پسری با موهای شانه کرده و خیس ،دست به سینه،  منتظر بود تا  راهی فوری برای فرار از کنار پیشخوان قاضی پیدا کند. جناب سروان ادامه داد : جلوی چشم پلیس ! و باز ادامه داد رانندگی مخاطره آمیز! ما گویی جلوی چشم مفتی ، شراب نوشیده بودیم و در آخر با خیره سری  قطره ای هم بر لباس او ریخته بودیم.  یا  او چون معلمی خط کش به دست و قد بلند را کنارمان داشت برای زهر چشم گرفتن دیگر دانش آموزان  تن  صدایش را بالا می برد . تقلب  تو روز روشن جلوی چشم من!&lt;br /&gt;جوری بود که من مرز میان تمام معلم های بداخلاق خودم و همه لباس های  ضد شورش و شخصیت های  نظامی فیلم های آلمانی  با او  را فراموش می کردم. همه مخلوط می شدند و من یادم می رفت  بدن ، گفتار و حرکت ها و منش و روح یک افسر راهنمایی و رانندگی با آن بقیه چه تفاوتی باید داشته باشد.&lt;br /&gt;برگه جریمه به دست  به طرف ماشین راه افتادم  در حالی که  همیشه  فکر می کردم رانندگان تریلی ها ،هرچقدر تعداد چرخ هایشان بیشتر باشد و راننده کامیون ها  هر چقدر بالاتر نشسته باشند ، برایم پادشاهان جاده ها هستند، اما  حالا اضافه می کنم  تا وقتی  اثری از پلیس در جاده دیده نشود.&lt;br /&gt;مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/blog-post.html"&gt;خدایان سلامتی &lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8434501309725126080?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8434501309725126080/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8434501309725126080&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8434501309725126080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8434501309725126080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='سلطان جاده ها'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-222053222533675231</id><published>2010-08-31T22:16:00.000-07:00</published><updated>2010-08-31T22:42:04.142-07:00</updated><title type='text'>زاویه دید و حسینیه ارشاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آقای دکتر جواد کاشی متن زیر را به عنوان کامنتی بر &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html"&gt;پست پیشین &lt;/a&gt;نشانه ارسال کرده اند . اما وقتی دیدم ساختی فراتر از یک کامنت دارد و از طرفی مدتهاست آقای کاشی مطلبی در &lt;a href="http://javadkashi.blogspot.com/"&gt;وبلاگ خود &lt;/a&gt;ننوشته اند ، بهتر دیدم آن را در پست جداگانه ای منتشر کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با این توضیح کوتاه و اضافه که من در آن متن ، از دور و به صورت واحد و کل به حسینیه ارشاد نگاه کرده بودم . همینطور مبنای بیشتر نوشته های اینجا حسی آنی و لحظه ای است و شاید بیشتر نویسنده را معرفی می کند تا سوژه را. حسینیه اینجا یک خاطره است، فارغ از همه دوره ها و همه لایه های آن . ما کمتر خاطره ای داریم که هنوز در یک گره معنایی - مکانی برپا باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به هرحال از نوشتن شما تشکر می کنم امیدوارم دوباره در &lt;a href="http://javadkashi.blogspot.com/"&gt;زاویه دید &lt;/a&gt;بنویسید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;"حالا دیگر حسینه ارشاد را با یک گره معنایی نمی‌توان شناخت. این را ازطیف کسانی می‌توان تشخیص داد که این روزها روی آن صندلی‌ها تکیه می‌زنند. کسانی هنوز حس می‌کنند در آن کلام و صدای هنوز هم منتشر و طنین انداز، سر و راز رهایی هست. از منظر اینان، حسینه هنوز هم آبستن عشق و شور است.کسانی اما کینه‌جویانه نظر می‌کنند و سرچشمه هر چه قید و محدودیت‌ است رادر همان تریبون هنوز برپا جستجو می‌کنند. البته کثیری نیز هستند که نه آتش آن عشق و نه سرمای آن نفرت، تحت تاثیرشان قرار نمی‌دهند، اصولاٌ قادرنیستند با افق حسینه ارتباطی برقرار کنند.اما به هر حال حسینه به خاطره می‌انجامد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جریان روشنفکری دینی تلاش بسیارکرده است، اما هنوز نتوانسته است قدرت نمادین این بنا را احیا کند.دال‌های مرکزی بیان و سخن شریعتی سبب می‌شد که حسینه نیز یک گره معنای وحدت بخش داشته باشد.اینک کلام و سخن روشنفکری دینی فاقد چنان توانایی است. گسیخته است و مملواز دال‌های نامرتبط. به همین سبب نیز حسینیه را مملو از گره‌های معنایی متعدد و ناسازگار می‌کند. حتی شریعتی نیز اینک یک شریعتی چند کانونی است و همه شریعتی امروز در حسینه تجلی ندارد. شریعتی که در حسینه تجسد یافته بود، یک شریعتی منسجم با پیامی روشن به نظر می‌آمد. اما پس از انقلاب شریعتی خود به چند کانون تقسیم شده است. حسینه تنها بخشی از کالبد شریعتی است. شریعتی کویریات، امروزه هم وزن و گاهی سنگین تر از شریعتی اسلامیات است. شریعتی اسلامیات در حسینه هست، اما شریعتی کویریات بیرون از حسینه جاری است.چنین است که شریعتی هنوز زنده است اما حسینه او دیگر به خاطره انجامیده است. کسی را یارای احیای این بنا نیست.با همه اینها، حسینه هنوز در خاطره و شاکله حسی نسل ما دوست داشتنی است.بی آنکه بدانیم چرا. دیگر نمی‌تواند معناهای از دست رفته خود را بازیابد،شاید گرسنه معانی تازه است."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-222053222533675231?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/222053222533675231/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=222053222533675231&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/222053222533675231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/222053222533675231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/08/blog-post_3152.html' title='زاویه دید و حسینیه ارشاد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7890474994899442046</id><published>2010-08-31T07:19:00.000-07:00</published><updated>2010-08-31T22:43:49.357-07:00</updated><title type='text'>راوی - صندلی های حسینیه ارشاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بیشتر از هرچیز صندلی هایش، مرا به خودش می کشد . یعنی حسینیه ارشاد برای من در صندلی های پهن اش خلاصه می شود. نمی توانم از گنبد فیروزه ای اش بگذرم. یا از محراب که به جای اینکه در مسجدی جاگذاشته شده باشد ، محکم به دیوار یک حسینیه چسبیده. یعنی " یک محراب بزرگ است نه برای یک حسینیه ".&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما هر وقت که آن ته در قسمت زنانه می نشینم، حواسم را این صندلی ها پرت می کنند . اندازه هایش حالا دیگر منحصر بفرد است خیلی با صرفه جویی ربطی پیدا نمی کند . گویی برای آدم های مهمی ساخته شده . یا شاید فکر می کردند کسی که اینجا می آید قرار است پای سخنرانی چند ساعته کسی مثل کاسترو بنشیند. یا پی در پی آدم های پشت تریبون عوض شوند و او باید جایش راحت باشد و خسته نشود .&lt;br /&gt;خراطی پایه هایش، هر دو صندلی را باهم ترکیب می کند و یعنی که رواق های چوبی کوچکی در تمام شبستان ، سالن ،تالار می پیچد و می رود. سلسله ای در تداوم است.&lt;br /&gt;شاید هم علت این حواس پرتی این باشد که وقتی روی یکی از این صندلی ها می نشینی ، تصور می کنی بیش از 4 دهه است همینجا که تو نشستی روی همین صندلی ،آدم های خاصی نشسته اند. لایه لایه ،ورق ورق، شخصیت باقیمانده و انتزاعی و مجازی این آدم ها جای تو را تنگ می کند. این ورق های مجازی، این آدم ها آیا معروف بوده اند یا گمنام ، پیر یا جوان. الان کجا هستند، زنده اند یا مرده. مذهبی بوده اند یا نه. سیاست و دین به کدام طرف برده آنها را. قصه زندگی های اجتماعی شان چیست ؟ تنها شنونده مانده اند یا چیزی دیگر&lt;br /&gt;و البته تریبون آن بالا و صندلی های روی صحنه هم جزیی از این کرسی ها و ماجراها هستند . یک شخصیت و جزء جدایی ناپذیرند از فضای حسینیه . شریعتی که کرسی دائمی دارد . امکان ندارد کسی سخنرانی کند و من قد وبالای شریعتی را جای سخنران نگذارم و صدا و کلمه ها و آتش و شور او را لابلای صدای سخنران ندوانم.&lt;br /&gt;حسینیه ارشاد یک گره معنایی است دور(حول) یک سوژه دینی – سیاسی ، در یک نقطه جغرافیایی. یک خاطره جمعی و از معدود جاهایی که می نشینی و هزار نفر هم از چند سال پیش با تو به یک صندلی تکیه می زنند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ.ن: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2010/08/blog-post_3152.html"&gt;زاویه دید و حسینیه ارشاد&lt;/a&gt;،  یادداشت دکتر کاشی بر این مطلب&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7890474994899442046?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7890474994899442046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7890474994899442046&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7890474994899442046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7890474994899442046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html' title='راوی - صندلی های حسینیه ارشاد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4459560636436642823</id><published>2010-08-24T08:09:00.000-07:00</published><updated>2010-08-24T08:17:17.707-07:00</updated><title type='text'>کرگدن نامه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این روزها حس یک کرگدن را دارم&lt;br /&gt;نه،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حس اینکه درسته توسط یک کرگدن قورت داده شده ام&lt;br /&gt;از شدت گردن کلفتی زیاد نمی تواند تکان بخورد یا راحت اینور و انور را نگاه کند.&lt;br /&gt;من لابلای کلی پیه و چربی و از همه مهمتر چند متر پوست پیر و لایه لایه گیر کرده ام .&lt;br /&gt;کرگدنه نگاههایی خرفت داره. حس هاش، هیجان هاش ، یخ زده اند مرده اند اصلا انگار نبوده اند .&lt;br /&gt;از پاهایش متنفرم. ستونهایی پرچین با ناخن هایی چند هزار ساله .همینطور از حس های مرده و کند ذهنی اش&lt;br /&gt;قدیمها یک وقتهایی حس می کردم یک مار بوآی نازکم که یک دفعه یک کسی را قورت داده است.&lt;br /&gt;همان مار بوایی که تصویرش توی کتاب شازده کوچولوی اگزوپری بود&lt;br /&gt;انگار یکی از گردنم تا نوک پاهام دراز می کشید، درست زیر پوستم . نمی گذاشت تکان بخورم&lt;br /&gt;چند روزی می ماند و هضم نمی شد&lt;br /&gt;من از سیری مفرط حال تهوع می گرفتم&lt;br /&gt;حالا اما این کرگدن غیرقابل تحمل تره &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4459560636436642823?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4459560636436642823/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4459560636436642823&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4459560636436642823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4459560636436642823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='کرگدن نامه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7697451111955714306</id><published>2010-07-19T23:43:00.000-07:00</published><updated>2010-07-20T00:13:31.703-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'>آهنگ چهار فصل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;موسیقی است، خالص. کلام و آواز همراهی اش نمی کند. سازها در حال مکالمه با هم هستند. اما انگار یکی دارد قصه می گوید، ماجرا تعریف می کند. یا اصلا جوری است که قصه گو ندارد. تو خود، قصه را می بینی. پیرنگی دارد و گره و اوج وهبوطی. شخصیتهای داستان زنده جلوی چشم می نشینند پا می شوند وحرف می زنند.&lt;br /&gt;زمان درطول قطعه ها جاری است. روز می شود، آفتاب به داغ ترین خط بالای صفر می رود و بعد تاریکی وستاره ها و ماه هلال با هم می رسند. انگار با ملودی ها می خوابیم وبیدار می شویم. حتی در بعضی از اوج وفرودها، می شود خواب دید، بیدارشد ، برای بقیه تعریف کرد، تعبیرشنید. انگار درطول آلبوم، فصل ها عوض می شوند. ناگهان صدای توپ سال تحویل بلند می شود. پوست شاخه ای ترک می خورد و جوانه سرخی سلام می کند. انگار نوبرانه ها می رسند، دهان ترش می شود. بادی که در جلد نسیمی فرو رفته معلوم نیست از کدام سو می وزد.&lt;br /&gt;آن طرفتر در میانه ی یک قطعه، مامور نارنجی پوش شهرداری برگهای چندرنگ را، خشک خشک جارو می کند . بلافاصله در زیرصفر درجه، بخار گرمی از دهان بلند می شود و تن پالتو و بالاپوشی گرم می طلبد.&lt;br /&gt;اولین هق هق نوزاد گاهی دراتاق زایمان ِ قطعه سوم می پیچد ویا در باغ قطعه ی چهارم جشن عروسی برپاست زنها کل می کشند. کمی دیرتر صدای لااله الله با بوی گلاب و رنگ های کهنه ترمه روی جنازه مخلوط می شود.&lt;br /&gt;این داستان- آهنگ ها، مجمع الجزایر حس ها وهیجان ها است. مثل &lt;a href="http://www.hermesrecords.com/Fa/Catalogue/SoClose"&gt;اینکه &lt;/a&gt;الان دارد پخش می شود. زارگریستن های سالهای دور زنده می شود . پره های بینی می لرزد وسوزنهایی به پشت مردمک هجوم می آورند. لبها ورچیده می شوند. گره ای و توده ای از کنار قلب بالا می آید و حنجره را رد می کند و به آب بدل می شود، مژه ها را خیس می کند. می گویی کاش این آهنگ همان سالها ساخته شده بود تا فیلم ِآن وقت زندگی تو موسیقی متن دیگری داشت. موج های غصه واندوه در هم می افتد و جلوی دیده را می گیرد.&lt;br /&gt;ناگهان انقلاب می شود. طبل ها می کوبند، پاها رژه می روند و صدای گلوله و سقوط موشک ما را از جا می پراند. کینه ی سیاه می آید و از خشم صورت را سرخ می کند. دست ها شمشیر و ماشه ای می طلبد تا حریف را قطعه قطعه یا سوراخ سوراخ کند .مشتها گره می شود . چانه می لرزد. دندانها به هم ساییده می شود.&lt;br /&gt;در قطعه ای نزدیک، ناگهان ترس می رسد. ازهرچیزی که مهم نیست چیست. همه ترسها یک شکل دارند. صدای های بلند، سایه های ناشناس و در غیر اندازه طبیعی. ضربان قلبی که تند می زند چشمی که می پرد و گلویی که خشک می شود.&lt;br /&gt;مهلت نمی دهد. پشت هر ترس واندوه و خشمی، شادی با چه مهارتی و معجزه ای می آید و پس از سالها از پشت چشمها را می گیرد. می نشیند. انگار که همیشه در اینجا چراغانی و دست افشانی بوده، همیشه جشن وپیروزی، همیشه فواره ها لابلای نور رقصیده اند و همیشه یکی مژدگانی می خواهد، یکی عیدی.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.hermesrecords.com/Fa/Catalogue/SoClose"&gt;خیلی دور خیلی نزدیک&lt;/a&gt; غیراز اینکه راوی خوبی برای داستان فیلمش هست طیفی ازرنگ و زمان و حس هیجان را روایت می کند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7697451111955714306?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7697451111955714306/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7697451111955714306&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7697451111955714306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7697451111955714306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/07/blog-post_19.html' title='آهنگ چهار فصل'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-716000207190897381</id><published>2010-07-15T06:26:00.000-07:00</published><updated>2010-07-15T06:45:14.021-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان'/><title type='text'>شهروندان در دست تعمیرند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کارگاه بزرگی در طول  بزرگراه چمران برپاست. یک خط انحصاری رفت و برگشت برای اتوبوس های تندرو،  از پل گیشا تا چهار راه پارک وی در حال احداث است. سرعت کار باورنکردنی است. هنوز گاردریلها تمام نشده بخشی از ایستگاهها آماده است. هنوز بولدوزر در میانه است که پل هوایی عابر پیاده در تقاطع همت قد راست کرده و از آن جالب تر تابلوی اگهی تبلیغاتی آن بالا نشسته و شما را به خرید محصولات سامسونگ دعوت می کند. با کمی تاخیر تابلوهای هشدار دهنده، عذرخواهنده برپاست و چراغ های قرمز در مسافت معین به مردم چشمک می زنند. تابلوهای آگهی افتتاح مسیر را من پیش از شروع کار کارگاه دیدم، در حالی که فقط  جای روز و ساعت افتتاح خالی بود. حالا کار آن ستون های الکترونیکی و پرسر و صدا که میخ های گاردریل را می کوبیدند تمام شده . آنها  جا به جا در مرخصی و استراحت اند. اینهمه سرعت و هماهنگی  تماشای یک فیلم با دور تند را تداعی می کند و در سبک مدیریتی ما کم پیداست.&lt;br /&gt;از سنگینی ترافیک نپرسید چون یا خود در آن بوده اید یا اگر نه من از وصف آن قاصرم. از دوربرگردان بعداز تونل توحید یا از سر فاطمی  شروع می شود و تا کمر کش رسالت بالا می آید.&lt;br /&gt;بولدوزری آن وسط هست که من از نیت او خبر ندارم شروع کرده  بلوار وسط بزرگراه را شخم زده. درخت و شمشاد و سن وسال و سبزی و محیط زیست حالی اش نیست .  هر روز می بینم چند متری جلو رفته و روبرویش فضایی خالی از اجسام سبز پیشین، احتمالا به یکی کردن  راههای طرفین  می اندیشد. خب تا پیش از قتل عام درخت ها من فکر می کردم اتوبوسها وقتی وارد این مسیر شدند  مجبورند تا آخرد بروند. راه دور زدن یا بیرون آمدن  وجود ندارد. بنابراین در صورت خرابی و توقف یک اتوبوس، اتوبوسهای  دیگر هم پشت سرش ردیف می شوند . حالا شاید این کار جناب بولدوزر چاره این  درد است.&lt;br /&gt;یاد تعطیلات نوروز  زنده می شود که  کارگاه جذابتری در سویه راست مسیر شمالی برپا بود . آن وقت هم کارگران بسرعت باد مشغول کار بودند . کار اما  دست زیبا سازی بود . محوطه ای تقریبا نمانده که از دست سبز کردن این گروه در امان بماند . جایی که نتوانستند چمن و گل و شمشاد بکارند ،قلم مو دست نقاش دادند تا بدل خشک و بیجان آنها را روی دیوار خانه ها بکشد. چند تا آب نما،  یکی دو ماشین قدیمی و نقشی که با گل نوشته بود یا مهدی منطقه 2 شهرداری(اگر شماره منطقه را اشتباه نکرده باشم) . یک جاهایی را هم به تقلید از بزرگراه مدرس ، شبکه بزرگی از لونه زنبورهای سیمانی را به  مثابه گلدانی  ساختند .همان موقع خواهرم گفت که چرا اینجا را هم به مدرس شبیه می کنند .&lt;br /&gt;اما  اینها گزاره های ذهنی ِ این چند روز من است:&lt;br /&gt;  مدیریت این پروژه بی نظیر است . سرعت ،  مهمترین مشخصه است . این  یک امتیاز به شهرداری&lt;br /&gt;یکی هم به نفع  افزایش سرویس عمومی  و کمک به کاهش وسایل نقلیه شخصی.&lt;br /&gt;باز شدن یک گره از ترافیک تهران در یک مسیر عالی . وصل شدن  اتوبوس های عمومی در سرعت بالا از تجریش به میدان جمهوری و در نتیجه ایستگاه مترو  یعنی  کاملتر شدن شریانهای شهری&lt;br /&gt;کمک به حل مشکل آلودگی هوا&lt;br /&gt;راهی  فوری برای امداد رسانی.&lt;br /&gt;طبیعتا مسیری برای تشریفات دیپلماتیک. همیشه مهمان های خارجی در اولین مواجهه با تهران غرق در ترافیک می شدند و لابد میزبانانشان خیس از عرق خجالت&lt;br /&gt;و لابد در نهایت سود امنیتی برای کنترل  ناآرامی های احتمالی  در تهران و آسان شدن انتقال نیرو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا با این همه امتیاز مثبت،  تشویش از چیست ،تنها به  افزایش ترافیک مربوط است؟ یا به ریشه کن شدن درختها و بوته ها ؟ یا به اینکه کسی از ما اجازه نگرفت تا بزرگراه را به خیابان تبدیل کند ؟ به اینکه ما چه کاره ی این شهرهستیم ؟ مستاجرش ، مهمانش ، زندانی اش؟&lt;br /&gt;هرچه است  غضب و خوشبنی و اندوه را  در هم انداخته است. گویی بر اثر گذشت سالها فضایی مثل بزرگراه چمران  به بخش از من تبدیل شده .یا برعکس من قطعه ای از آسفالت  آن،  یک دانه درختش، یکی از پیچ ها و قوس ها یا  درجه شیبی که ماشین را از رانندگی تو بی نیاز می کند.&lt;br /&gt; من بعنوان ساکن این شهر بخشی از آنم . گویی عضوی از او و  او نیز بخشی از نقشه ذهن من است . لایه ای یا تکه ای از شخصیتم، خاطراتم، عمرم و روان و خلقیاتم. وقتی پس از سالها  از نامگذاری آن، همین  یکی دوهفته پیش، تازه  قلم مویی به دست نقاشی می دهند تا چهره ای از شهید مصطفی چمران را  در جلو   گذرنده و راننده  بگذارند تا یاد شان نرود که  اینجا چرا چمران است، تازه یادم می آید که  مسمای این بزرگراه چیست؟ از بس که  هویتی جدای از نامش را شکل داده و بازنمایانده  است.&lt;br /&gt;حالا  با خیابان کردن این بزرگراه ذهنی، انگار بخشی از بدن  ما را جراحی کرده اند. سابقه را بریده اند. انگار سوار بر ماشینی می شوم که یک طرفش سنگین تر است . یک پهنه ذهنی ِ دو بخشی ،سه یا چهار بخش می شود . حرکت های هم مسیرانه به سمت بالا یا پایین ،  به هم می خورد. اَ شکال و اجسام در حال حرکت از هارمونی فعلی،  در اندازه و ارتفاع به ناموزونی تبدیل می شوند.&lt;br /&gt;انگار بخشی از من جراحی شده  و  عضوی را قطع کرده اند بدون آنکه  مرا آماده  یا راضی کرده باشند&lt;br /&gt;چند سال پیش هم همین طور شد . بزرگراه تعریض شد، درختچه های نه چندان بلند حاشیه اش را  از ریشه کندند. درختچه هایی که به  یک بوته ی بلند شبیه بودند، کمی بلندتر ازقد شهروندان تهرانی که  در سر و بالا و شاخه ها پهن می شدند . نامشان را نمی دانم اما خوب یادم هست  در طول سال رنگ به رنگ می شدند . رنگ سرخشان  در پاییز خوب به یاد چشم هایم مانده است. &lt;br /&gt; یادم هست همانموقع هم  از تنگی اتوبان راحت شدیم ولی انگار  با رفتن این بوته های پهن و وحشی، بزرگراه، گیسوانش را ازدست داد . انگار تغییر جنسیت داد . لطافتش رفته بود همینطور سابقه و هویتش . انگار بزرگراه دیگر یک  امضا و نماد انحصاری نداشت. شده بود یک جاده خشک تهی و برهنه بیابانی . گیسو نداشت. رنگ نداشت . سرخ نبود و باد در  این موها  نمی افتاد تا از خط های ثابت و جدول های سیمانی  و سرد گذر کند و در تصویر متصلب بزرگراه دخالت &lt;br /&gt;آن وقت  انگار موهای مرا از ریشه در آورده بودند .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کارگران مشغول کارند اما به جای بزرگراه شهروندان در دست احداث اند  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.hamshahri.org/News/?id=117322"&gt;لینک مرتبط&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-716000207190897381?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/716000207190897381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=716000207190897381&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/716000207190897381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/716000207190897381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/07/blog-post_15.html' title='شهروندان در دست تعمیرند'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-2737605707625933185</id><published>2010-04-17T05:50:00.000-07:00</published><updated>2010-04-17T23:44:48.969-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نقد فیلم'/><title type='text'>بازتاب جامعه در فیلم های خانگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دوربین آرام می پیچد. دور می زند و در سکوت به آشپزخانه می رسد. روبرو پشت یک صندلی، کلاه ِ قرمز کودکی به چشم&lt;br /&gt;می خورد. همزمان صدای نفس های صاحب دوربین است که با خنده بریده بریده ای شنیده می شود. ناگهان چشمهای زل زده ی پسرک با لبخندی شرم زده ، ترسیده و غافلگیر شده را می بینیم که بلافاصله و نا خودآگاه دستهایش را منقبض می کند و نظامی وار و خبردار به ران پایش می چسباند.&lt;br /&gt;تصویر بردار می پرسد: "چی می خواهی؟" پسرک خیلی زود و بدون مکث تصمیم می گیرد چه بگوید، اما در آهنگ صدایش لکنت وتانی خوابیده است. سرعتش در تصمیم گیری بحدی است که ما فکر می کنیم چیزی جر حقیقت نمی تواند ازمیان دو لبش شنیده شود:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;"بابا من کلا(ه)مو پوشیدم که اگه آفتاب از پنجره افتاد، تو چشم(م)نره، بخوره اینجا." ضمن گفتن این کلمه ها که به ما می فهماند پدرش پشت دوربین است، با دست به روی لبه کلاه اشاره می کند. معلوم است در حال استدلال است، جدی است ، گویا گفت وگوهای مرتب و روزانه ای با پدر دارد اما بی ربط بودن پاسخش آشکار است. با این جمله و اشاره دست می خواهد حواس پدر را به بیرون پنجره پرتاپ کند. تا نگاه پدر گم و اصل ماجرا یعنی او، یخچال و صحنه جرم به فراموشی سپرده شود.&lt;br /&gt;پدر یا تصویر بردار در این لحظه به جای اینکه آرزوی پسرش را برآورده کند وخود و حواسش را بردارد وبه بیرون از پنجره ببرد وراهی آن دورها کند، با تحکم و خنده ای که تا آخر جمله محو می شود و موج صدایی که بالاتر رفته و بی حوصله است مچ پسرش را می گیرد "جواب منو بده می گم اومدی چی برداری؟"&lt;br /&gt;یعنی کلاه و نور و پنجره وحرفهای توهمه هیچ و دروغ . من می دانم آمدی تا در ساعتی ممنوعه ،چیزی ممنوعه را برداری. پسر سرش را می دزدد، طرف راست بدنش را به طرف یخچال می کشد تا چشمش در چشم پدر یا بازجو نیفتد وهمانجا می گوید :" آمدم ببینم پاپسیکلا(ها) یخ نزده باشند". چشمانش حالا بیشتر ترسیده اما بعدا می فهمیم که در حال گفتن محکم وبی تردید ِ دروغ دیگری است اگر چه به موضوع اصلی نزدیکتر می شود. یعنی مجبور می شود پدر را از بیرون پنجره به صحنه جرم باز گرداند تا در زمین های راست، دروغش را بهتر بکارد تا شاید "دوربین- پدر – بازجو" دست بردارد . اما لنز دوربین که غیر از چشم ، زبان هم دارد، دیرباوراست، مچ گیری می کند، دلخوشی می دهد که حرفش را باور کرده است .این در حالی است که ما می دانیم در حال تمسخر است که او را به دادن جایزه تشویق می کند.&lt;br /&gt;اینجاست که پسرباهوش ،بازی بازجو را می فهمد ، باز دست و پا می زند بی آنکه تفاوتی در صورت و نگاهش پدید آید، اما حرکتی را شروع می کند که تکراری است، باز پنجره وبیرون. پدراینجا دیگر به آرامی از کوره در می رود، از آهنگ رسمی و مودبانه خویش خارج می شود ومی گوید :" توفکر کردی من خرم" پسرک کم می آورد با حرکتی نمایشی و دلقکوار و بچه گانه می خواهد بدون اعتراف و پرداختن هزینه ای دیگر مسابقه را به پایان برد و نجات پیدا کند.&lt;br /&gt;برای همین از نقشی برابر و بزرگسالانه و استدلالگر فرار می کند و به لباس فرزندی کم سن وسال ، لوس وعزیز دردانه می رود تا پدر نیز نقش بازجویانه اش را کنار بگذارد ومثل زمان نونهالی، او را در بغل گرفته وبه شیرینکاری هایش بخندد.&lt;br /&gt;اما پدر دست بردار نیست به ما و پسرش یادآوری می کند این بار دوم است که مچ او را می گیرد و دارد اتمام حجت می کند.&lt;br /&gt;پسرک که لودگی اش را ناقص می بیند دوباره به همان نقش کودکی برمی گردد و این بار کلام را هم به پانتومیم پیشین اضافه می کند و می گوید : "دماغمو ببین" این بار مسخ شدگی او رابه کام می رساند و خنده بر لب بازجو می نشاند. هیمنه اش را می شکند و او را به صندلی پدر برمی گرداند. پدر نه تنها پیش چشم ما اعلام می کند که او را بخشیده است که بزرگوارانه به او پاداش واجازه می دهد چیزی را بردارد که صبح زود دزدکی آمده وبرای همین بوده که دوربینش مشغول گزارش جرم ِ فرزندش به ما، آشنایان ، غریبه ها ،هموطنان وجهانیان است .&lt;br /&gt;دوربین یعنی نفر سوم این ماجرا با آنکه دیده نمی شود اما تعیین کننده ترین نقش را بعهده دارد. از بالا به کودک نگاه می کند. گویی به لحن "پدر – بازجو – دادستان" حرکت و ریتم می دهد. مضامین گفتار او را تعیین می کند، زمان مچ گیری و تنبیه ، تمسخر ، تهدید ، بخشش و جایزه دادن و حکم نهایی را مشخص می نماید و در ضمن به ما گزارشی از سابقه پرونده می دهد.&lt;br /&gt;پدر – بازجو که تصویرش غایب است، چشمی باز دارد ، تمام وقت در تجسس است .صبح ِ زود ، پریروز ، همیشه؛ در تمام ساعت ها در حال جمع آوری شاهد و مدرک وسند است. دوست دارد باهوش جلوه کند، می خواهد زود گول نخورد، دست متهم را زود رو می کند ، هیچ ابایی هم از تهدید و تمسخر وافشاگری ندارد. حتی اگر فرزندش باشد.&lt;br /&gt;این همه به توان رقم بالایی می رسد وقتی نمایشگری به وسعت یوتیوپ، چهره ترسیده ، دروغگوینده وفرار کننده از مجازات پسرکی کوچک را منتشر می کند که دائم تحت نظر است .&lt;br /&gt;پدر – بازجو دوربین راشریک می کند تا نه تصویر خود که خنده پیروزی اش را به چشم عالم بکشد.&lt;br /&gt;کودک معلوم است که یاد گرفته با پدر بازی کند، تسلیم شود در حالی که تسلیم نمی شود. کارش را تکرار کند و همینطور که بزرگ می شود پدر را فریب دهد. اعتراضی هم فعلا به دوربین ندارد و آبرویی که از او می برد.&lt;br /&gt;این فیلم خانگی - خانوادگی از مدتها پیش بارها وبارها از طریق ایمیل ، یوتیوب، فلش مموری ها، تلفن همراه، دست به دست شده وهمیشه هم توپ خنده جمعی ِ بینندگان را به همراه داشته است . بسیاری هوش و حاضر جوابی پسرک راتحسین کرده اند و به هنر و قدرت "دوربین- پدر" درغافلگیری ومچ گیری او آفرین گفته اند. خاطرها برای ساعتی گشوده شده اما کمتر کسی دوربین بدستی ِ پدر، نقش بازجویانه ی او و رعب وترسی که به جان رشد فرزند انداخته و دروغگویی راثمر داده ، نقد می کند. مسخره کردن و تحقیر وانتشار جهانی آن رامحکوم کند. و بگوید این فیلم بازجو پرور، دروغگوسازاست و تخم ترس می کارد. و از همه مهمتر چشم خطاپوشش کور است. &lt;/div&gt;مرتبط:&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_7575.html"&gt;بازتاب "مردم" در مصاحبه‌هایی که هرگز پخش نشد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-efa567c20eccb189" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/get_player"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;param name="allowfullscreen" value="true"&gt;&lt;param name="flashvars" value="flvurl=http://v17.nonxt7.googlevideo.com/videoplayback?id%3Defa567c20eccb189%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1330217019%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D250873545FB117130EB0F9C26FC892E80183430E.6B8414F05959D141C03C80FA0EE2D365878934DC%26key%3Dck1&amp;amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3Defa567c20eccb189%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DHVPRRMxt2vJJumFMpndMeDSdq3g&amp;amp;autoplay=0&amp;amp;ps=blogger"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/get_player" type="application/x-shockwave-flash"width="320" height="266" bgcolor="#FFFFFF"flashvars="flvurl=http://v17.nonxt7.googlevideo.com/videoplayback?id%3Defa567c20eccb189%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1330217019%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D250873545FB117130EB0F9C26FC892E80183430E.6B8414F05959D141C03C80FA0EE2D365878934DC%26key%3Dck1&amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3Defa567c20eccb189%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DHVPRRMxt2vJJumFMpndMeDSdq3g&amp;autoplay=0&amp;ps=blogger"allowFullScreen="true" /&gt;&lt;/object&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-2737605707625933185?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/2737605707625933185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=2737605707625933185&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2737605707625933185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2737605707625933185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='بازتاب جامعه در فیلم های خانگی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7036902657307950803</id><published>2010-03-29T01:49:00.000-07:00</published><updated>2010-03-29T02:49:48.760-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><title type='text'>نماینده ای از هند</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S7B2ji1xx1I/AAAAAAAAAUs/edbcyr7RCTg/s1600/350px-BangaloreRickshaw.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5453989501765535570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 148px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S7B2ji1xx1I/AAAAAAAAAUs/edbcyr7RCTg/s200/350px-BangaloreRickshaw.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اتوریکشا موتوری سه چرخه، سرپوشیده، تخم مرغی شکل، کمتراز نیمی از دیواره آن فلزی وسبزرنگ. جایی برای دو مسافر ودر سنت خیابان های هند گاهی بیشتر. راننده، جلو در میان نشسته ودیگر از راست نشینی انگلیسی اثری نگذاشته .&lt;br /&gt;فرمان موتور، آن وسط درتقارن. آیینه هایی گوشوار ه وار آن بالا درچپ و راست ،هریک صورت یک مسافر را منعکس می کنند.&lt;br /&gt;سقف زرد و برزنتی لبه دار می شود ودردیواره دخالت می کند. بی شیشه، بی پنجره&lt;br /&gt;من ِ مسافر در جریان هوا، باد، گرد وغبار و یکی با هرچه صدا و بوی بیرون است. چشم من نزدیک مناظر نشسته&lt;br /&gt;راننده یونیفرمی طوسی پوش، یعنی شلوار و روپوشی کوتاه. کمی چاق تر از راننده ی ریکشا ( دوچرخه – تاکسی ها ). سنگین تر، کم تحرک تر، بی خیال تر، با اعتماد به نفس بیشتر، به نظر پولدارتر، زرنگ تر وگاهی باسوادتر وکمی مسلط تربه جغرافیای شهر.اما انتهای اطاعت، خویشتنداری، بی شکایتی که راهش را آرام می گیرد ومی رود. با سرعتی معمولی، نه تند، نه کند&lt;br /&gt;خیالش راحت است انگار روی تخت نشسته و به پشتی بزرگی تکیه داده و قلیان می کشد. یک پایش را در غیاب کلاج وترمز زمینی روی صندلی جمع کرده با همین حال بی آنکه هوش یا حرص و احساس رقابت ولجبازی در نگاهش برق بزند، هم سبقت می گیرد ،هم لاین عوض می کند هم بوق می زند،،راه می گیرد واز حریم خود بی صدا دفاع می کند.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما پر سرو صدا نیست .بداخلاقی نمی کند .عصبی نمی شود.برای دعوا پیاده نمی شود. ابروهایش در هم نمی رود. غر نمی زند. روترش نمی کند. آنها – راننده ها و پیاده ها ، دیگری نیستند. ماشین های ساخت داخل، ماشین های کره ای، ژاپنی، شاسی بلند، کلاسیک، فراوانند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ریکشاها درمیانه ی اینهمه برند رفت و آمد می کنند. ریکشاها نشانه ای از هندوستان اند.نشانه ای ، مسلط و گرم که هم فرهنگ هند را بازتاب می دهند وهم تضاد آن را تشدید می کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرتبط:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%A7"&gt;اتو ویکشا در ویکی پدیا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html"&gt;دلشوره های مرزی&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html"&gt;سفربه هند، سفر به زمان&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و از قدیم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/blog-post_29.html"&gt;ما یعنی من و دوچرخه&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2006/03/blog-post_18.html"&gt;خودرو&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ومطلب آقای &lt;a href="http://sibestaan.malakut.ir/"&gt;جامی&lt;/a&gt; درسیبستان &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7036902657307950803?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7036902657307950803/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7036902657307950803&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7036902657307950803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7036902657307950803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_6992.html' title='نماینده ای از هند'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S7B2ji1xx1I/AAAAAAAAAUs/edbcyr7RCTg/s72-c/350px-BangaloreRickshaw.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-691866453600308212</id><published>2010-03-29T00:02:00.000-07:00</published><updated>2010-03-29T00:43:18.811-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><title type='text'>سفربه هند، سفر به زمان</title><content type='html'>سفر من تنها در جغرافیا نبود&lt;br /&gt;از غرب آسیا به مرکز آن&lt;br /&gt;یا از ایران به هند&lt;br /&gt;تنها افغانستان وپاکستان را جا نگذاشته ام&lt;br /&gt;ساعت تنها دوساعت به جلو کشیده نشده است&lt;br /&gt;به زمان سفر کرده ام&lt;br /&gt;به 45 سال پیش یا این حدود&lt;br /&gt;سالی که سگ های ولگرد تا صبح پارس می کردند&lt;br /&gt;صدای سوت قطار از میدان راه آهن تمام شهر را بی خواب می کرد&lt;br /&gt;آن وقت که دوچرخه سوار زیاد بود&lt;br /&gt;ماهی فروش، سبزی فروش، لحافدوز با زنگ دوچرخه ها ملودی می ساختند&lt;br /&gt;هرکدام آوازی را دردستگاهی می خواندند&lt;br /&gt;وقتی شهرداری و راهنمایی رانندگی معنی نداشت&lt;br /&gt;زمان را گم کرده ام تاریخ و ساعت را&lt;br /&gt;سال چندم میلادی است ؟&lt;br /&gt;خورشید چند باربعد از تولد محمد طلوع کرده است ؟&lt;br /&gt;رفته ام به وقتی که خدایان با مردم در کوچه ها راه می رفتند&lt;br /&gt;وقتی هر مفهومی یک پروردگار داشت&lt;br /&gt;صلح، جنگ، ثروت، شانس&lt;br /&gt;به زمان سفر کرده ام&lt;br /&gt;زمانی چند بعدی، چندلایه&lt;br /&gt;گذشته در آینده، ماضی بعید، ماضی ساده&lt;br /&gt;گذشته ی هند، گذ شته آسیا، گذشته بشر&lt;br /&gt;ترکیبی از دوره های سنت و مدرنیته&lt;br /&gt;شاید به ازل&lt;br /&gt;یا به زمانی در آینده احتمالی ما&lt;br /&gt;بی سیم خارداری بر روی تن&lt;br /&gt;بی خشونت ، پرمدارا، درحالی واقعی از توسعه، شاد ، آزاد&lt;br /&gt;سفر کرده ام به یک مخلوط زمانی&lt;br /&gt;به جایی که شبیه هیج کدام از جاهایی که من دیده ام نیست&lt;br /&gt;مرتبط:&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html"&gt;دلشوره های مرزی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-691866453600308212?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/691866453600308212/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=691866453600308212&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/691866453600308212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/691866453600308212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title='سفربه هند، سفر به زمان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6481879636762166546</id><published>2010-03-10T21:29:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T21:46:38.576-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر'/><title type='text'>دلشوره های مرزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سفر همیشه برایم لذتی آمیخته به ترس یا اضطراب دارد. گذر از مرزهای خانه، محل کار، شهر یا حتی کشور، رها شدن از روزمرگی،  شکستن عادت های کوچک ، رهایی از تکلیف، شرح وظایف، باید و نباید ها ، مقررات ،  نفس نکشیدن  در جایی که همیشه هستی ، جدا شدن از اموری که به تو چسبیده اند.  آدمهایی که هرروز می بینی، صداهایی روزمره، بوها ، سایه ها ، بادها و رنگهایی معلوم ،  شناخته و حساب پس داده و عادی ،  برهم زدن آرامشی معمول برای رفتن به جایی که تا حالا نرفته ای ، دور ؛ که همه ی تصویر های ذهنی ات را دیگران ساخته اند. عکس و فیلم ها گفته اند.  مشاهداتی که در غیبت تو اتفاق افتاده. رفتن به جایی غریب، تازه ، پر کردن یک جای خالی با یک  لوگوی  چند ضلعی ، نامنظم  در نقشه ی  جغرافیایی ذهنت.&lt;br /&gt;نزدیک شدن به مرز همیشه برای من معما یی  عجیب است.  این مرز می خواهد مرزی رسمی و ملی باشد  که دو کشور را از هم جدا می کند . مثل وقتی مهماندار اعلام می کند که از این گذشتیم به آن وارد شدیم . یا  ستونهایی باشد که  مثل خطی ، مکه را به دو  بخش حرم و غیر حرم تقسیم کرده اند  و در نظر من به دکل های فشار قوی می ماندند که  حتی اگر به آنها دست نزنی، جریان قوی ِبرق را حس می کنی که تو را هی می زنند و ازتنت عبور می کنند، تو را به خود می کشند و پس می زنند، می خواهد مرزی باشد درون محدوده ای از تهران که  ترافیک را آسان یا سخت می کند. می خواهد مرزهایی از نوع اتحادیه اروپا باشد که برای من شرقی وحشت انگیز است که تنها  چندین ستاره ی گرد ِ دورِ هم نشسته روی زمینه ای آبی  که حالا بیشتر شده اند ، نشانه ی گذار از یکی به دیگری باشد . یا مرز ایران و  افغانستان  از ناحیه ی خراسان که بیابانی گشوده، پر غبار ، مسلح و پر مانع و سرد و خیانت کننده و اعتماد گیرنده است .&lt;br /&gt;می خواهد حالا باشد که مرزهای فیلترینگ تا  پیش گلو امده است و گمرک های اولتراسرف و فریگیت  محل عبور ما از یک جهان به جهانی دیگر است.  مرز  حجاب زنان مسلمان یا ایرانی ، مرزهای مردانه و زنانه ، مرزهای  میان این ملیت یا ان ملیت ، مرزهای این طبقه و ان طبقه.&lt;br /&gt;مسافرم و هنوز چمدانها و محتویاتشان در خانه پخش اند و لیستی از کارهای مانده و دلی پر دلشوره، دهانی که دائم خشک می شود و آرواره هایی که کمی لرزش دارند و شبی که نخوابیده ام، سری که  نبض ِ دردش آرام و شروع کننده است، خاطری که دائم مشوش می شود و می پرد می رود به هزار جا، به هزار خانه . میلی شدیدی به نوشتن  در مورد هزار موضوع  مهم و  نا مهم،  راهی نا خودآگاه  برای فرار از سفر، به تعویق انداختنی موجه  و مخفی، خانه  که از همین حالا از من دور می شود و ترکم می کند .برای گذشتن  از یک تکه از جهان به تکه ای دیگر  در یک سفر معمولی، تفریحی ، اکتشلفی، موقتی، زود  برگشتنی . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هراس از مواجه شدن با چشم خودم در یک نقطه ی  جغرافیایی و فرهنگی دیگر ، با پوست خودم که  باد و نسیم  روزانه اش او را نوازش نمی دهد، و گوشی که در انتظار صدا های غریبه ای است ،  اصلا وحشت از مواجهه با دیگری، مرزی را گذشتن و رفتن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6481879636762166546?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6481879636762166546/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6481879636762166546&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6481879636762166546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6481879636762166546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html' title='دلشوره های مرزی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-1243507101840474207</id><published>2010-03-06T03:06:00.000-08:00</published><updated>2010-03-06T03:12:01.743-08:00</updated><title type='text'>گوهرشاد</title><content type='html'>چه کسی گفت که خدا همین لحظه استجابت می کند&lt;br /&gt;اما تو چهل سال بعد جوابش را می بینی ؟&lt;br /&gt;من همین یک ماه پیش دوباره از او  افسردگی خواستم&lt;br /&gt;اما فقط دو روز بعد بود که سیتالو پرام می خوردم&lt;br /&gt;خواستم جهان را برایم لایه برداری کند&lt;br /&gt;حتی یک بند انگشت&lt;br /&gt;غر زدم چرا از خودم خبری نیست&lt;br /&gt;او مرا به عمق چند صد متری پرتاب کرد&lt;br /&gt;همین امروز هم در جنگل خودم گم شدم&lt;br /&gt;همان صحن سقاخانه اسماعیل طلا بود&lt;br /&gt;روی قالیچه ها زیر باران دم غروب&lt;br /&gt; سر اذان ، حیاط گوهرشاد&lt;br /&gt;گفتم گریه می خواهم بغضی که ننشیند&lt;br /&gt;این صحرای بی ابر بی باران است&lt;br /&gt;یازده ماه است&lt;br /&gt;حالا هر لحظه اشکی پشت پلکم کمین کرده&lt;br /&gt; تو هزار  دعای مستجاب زده داری&lt;br /&gt; همین  را روا می کنی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-1243507101840474207?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/1243507101840474207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=1243507101840474207&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1243507101840474207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1243507101840474207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/03/blog-post_06.html' title='گوهرشاد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5895395123468995403</id><published>2010-02-04T04:11:00.000-08:00</published><updated>2010-02-04T04:57:53.951-08:00</updated><title type='text'>درجستجوی اریک</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S2rDihotezI/AAAAAAAAATM/-NuMywINU5Q/s1600-h/kan-1111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434370898288016178" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 100px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S2rDihotezI/AAAAAAAAATM/-NuMywINU5Q/s400/kan-1111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیدار از استانبول تصویر قدیمی و کمی تیره مرا از ترکیه و ترک ها به سمت روشنی تغییر داد. البته ناگفته نماند که آن تیرگی بیشترش حاصل تلاش نویسنده ی ترک ، عزیز نسین بود که کنار کودکی من و در ِ گوشم تا&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;می توانست از ترکیه بد گفت و البته همه عمرم مدیون چشم نقادانه ی او و امثال او خواهم بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا آقای کن لوچ با فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1242545/"&gt;در جستجوی اریک&lt;/a&gt; آمده تا کمی از تیرگی و تصلب و انجماد جامعه اش را در ذهنم کاهش دهد. به این کاری ندارم که تصویر او چقدر با معدل ذهنی بیرونی از این جامعه تطبیق دارد. این هم مهم نیست که تصویر قبلی من  از کجا به وجود آمده و کدام عزیز نسین و همشهری ِ لوچ  یا دولت های فخیمه، خالق آن بوده و حالا تاثیر این فیلم چقدر باقی خواهد ماند یا چه عامل ِنشانه ای دیگر می آید و این نو رسیده را به کنار می زند یا جراحی می کند یا رنگی رویش می پاشد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;آدمی که مثل یک نقاش قلم مویش را برمی دارد و توی رنگ های لطیفی مانند طیف بنفش ، آبی ،سبز ، سفید می زند و با قدرت زشتی ها ، افسردگی ها ، تنهایی ها ، فلاکت های اقتصادی ،خانوادگی دور و برش را بر روی بوم سینما می کشد.با رنگ های روشن جغد و کلاغ کشیدن سخت است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5895395123468995403?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5895395123468995403/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5895395123468995403&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5895395123468995403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5895395123468995403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='درجستجوی اریک'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S2rDihotezI/AAAAAAAAATM/-NuMywINU5Q/s72-c/kan-1111.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7571007523656563701</id><published>2010-01-25T23:38:00.000-08:00</published><updated>2010-01-25T23:52:40.430-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خراسان شمالی'/><title type='text'>چارقت دوزم کنم شانه سرت*</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S16eFqiE1XI/AAAAAAAAATE/_40z6oHm2TU/s1600-h/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430952020809143666" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 119px; CURSOR: hand; HEIGHT: 90px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S16eFqiE1XI/AAAAAAAAATE/_40z6oHm2TU/s400/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;همسایه ی مراقبش می گفت صدسال دارد. یکه خوردم :صدسال؟ تخفیف داد و گفت: خب 90سال. بسختی نشانی دکانش را در چهارشنبه بازار بجنورد پیدا کرده بودم . نبش خیابان بود واز شدت هویدایی گم شده بود. همان اول صبح ، دختر مستاجرش تلفن را جواب داده و گفته بود آقای محمد زاده رفته دکتر. ساعت 11.5 ناامیدانه دوباره سرک کشیدم. خمیده ای موسپید داشت لنگه های فلزی در را باز می کرد. تعارف کرد . من درست مثل وقتی که وارد بازار مزار محی الدین در دمشق شدم یا جایی شبیه آن که کتاب تاریخ و زمان ورق می خورد و آدم را از تونلی پر پیچ و خم به عقب می برد به جایی آشنا و نا آشنا . اما دلچسب و نشستنی. تماشاکردنی&lt;br /&gt;مردی کهنه در زاویه ای چندصد ساله که می گفت اگر اینجا وقف امام حسین نبود خرابش کرده بودند. جایی شبیه زیر پله، پراز خاک، پرازلنگه کفش ها، چارق ها و تکه چرم های بریده و نابریده، چاقو و سوهان و ابزار کار و شاخه های نور کدری که از شیشه های ناشفاف به داخل می دوید.&lt;br /&gt;پس زمینه ای خاک گرفته، خاکستری پر غبار که با تکه های سرخ چرم جان گرفته بود. ترکیبی عجیب. مثل نگین های درشت یاقوت روی لباسی به رنگ طوسی ،شیری، بی رنگ&lt;br /&gt;این پیر چارق دوز مرا به لابلای شعر قصه موسی و شبان می برد. انگار بیشتراز نیم قرن نشسته و چارق خدا را دوخته است .&lt;br /&gt;رخ سپیدش دست کمی از بازتاب چهره پیامبران در ذهنم نداشت. دلم می خواست همان لحظه ای اول دست کوچک و پر چروکش را، شانه اش را وپیشانی نقره اش را ببوسم. امنیتی داشت، امانی بود این پیرمرد ساده ی تکیه داده به گوشه ا ی اززمان ِ ایستاده در خراسان شمالی.&lt;br /&gt;شدت پیری، هوش نگاهش را نگرفته بود. می گفت سه بار کربلا رفته و همان هفته اول عربی یاد گرفته وراهنمای باقی همراهانش شده.&lt;br /&gt;طنین کلمه ها و جمله هایش و آوایش اورا ازسلطه ی لهجه می رهانید ومی برد در لباس یک استاد قدیمی واصیل زبان فارسی می نشاند .سلیس، روان اما ایستاده؛ بدون شکستگی، با آداب اما ساده و به دل نشستنی. چرم های سرخ را یکپارچه می برید و از دل آن چارق زنانه ،بچه گانه و غلاف چاقو در می آورد.&lt;br /&gt;چشمهایش پر لایه و غشادار بودند. از چشم پزشکی آمده بود. فردایش قرار عمل داشت من می ترسیدم این صدساله از اتاق عمل بیرون نیاید و من دوباره نبینمش.&lt;br /&gt;به خانه دخترش برد این غریبه ی نا آشنا را. سرزده سر سفره شان نشستم . تازگی سبزی خوردن ظهر هنوز در سرم مانده و طنین خش دار کلامش . &lt;/div&gt;* &lt;a href="http://209.85.229.132/search?q=cache:qFwRIjqCQXAJ:ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh35/+%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%AA+%D8%AF%D9%88%D8%B2%D9%85&amp;amp;cd=4&amp;amp;hl=fa&amp;amp;ct=clnk"&gt;مناجات شبان &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;** &lt;a href="http://www.khorasannews.com/news.aspx?8_17298_N07_57601.XML"&gt;چارقدوزی یک تکه ،یکه و تنها&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7571007523656563701?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7571007523656563701/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7571007523656563701&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7571007523656563701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7571007523656563701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='چارقت دوزم کنم شانه سرت*'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/S16eFqiE1XI/AAAAAAAAATE/_40z6oHm2TU/s72-c/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-971080673962503092</id><published>2009-11-21T03:38:00.000-08:00</published><updated>2009-11-22T04:36:33.781-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بانک'/><title type='text'>یک شهر و چند جور بانک</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دقت کردین کارمندان هر بانک یکجور لباس می پوشند، شخصیت های شبیه به هم دارند، تقریبا مثل هم حرف می زنند؟ مثلا می بینید یک بانک روحی پرحوصله و مودب داره، شق ورق لباس پوشیده و بیشتر لبخند می زند، وسایل وکاغذ ها تا حدی مرتب اند. مامور حراست بانک یونیفرم تمیز وتقریبا اتوکشیده ای پوشیده و با بدنی نیمه خبردار، بانک و مشتریها را زیر نظر دارد. نور و رنگ تا حد مناسبی فضا را گرم و نشستنی می کند. مصالح ساختمانی محکم و نو هستند. چوب پیشخوان ها هم همینطور.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما بعضی بانک ها با همه تغییرات و نوشدن ها ما را هنوز به یاد دوره رضاخان می اندازند. سقفهای بلند، ستونهای گرد و قطور، پیشخوانهای بلند که بیشتر برای قامت معماران آلمانی آن مناسب بوده است. وضعیتی که مشتریها را به قعر می برد و کوتاه می کند انگار از ته کاسه ای با دیواره بلند، به بالا نگاه می کنند و دستشان رابه لب آن می رسانند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;فضای تاریک وپنجره های کوچک، با دکوری کمونیستی، بی تزیین، سرد، خاکستری، قهوه ای و خاموش و کاملا اداری که ما را به یاد معماری داخلی ساختمان های اروپای شرقی می اندازد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کارمندانی کم حوصله، اداری ، با لباس هایی معمولی و صورتی با خطوط خسته، بدون لبخند و نگاهی که کمتر به چشم مشتری دوخته می شود. مشتریانی که با هم فرقی ندارند مگر اینکه دوستی آشنایی یا مدیر شرکتی باشند. بعضی وقت ها هم صدای بحثی و جری بلند می شود. اینجا کارکنانی هستند که که هنوز اثر خمیازه های صبح و خستگی اضافه کاری دیروز را به صورت دارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیدید بعضی از شعبه های بانکها حالتی محلی دارند وبرای همین فضای داخلی شان حالتی غیررسمی می گیرد. کاسبها وهمسایه ها با هم و درعین حال با کارمندان وتاحدی رییس شعبه صمیمی اند، چاق سلامتی وشوخی می کنند. بعضی به خاطربزرگی شعبه ودر مرکز شهر و تجاری بودنشون بیگانگی را در هوای بانک تزریق می کنند. بعضی به خاطر همین بزرگی وشلوغی والبته نظم مسلط به کارخانه ای شبیه می شوند که خط تولید دارند ویک ماشین صنعتی بزرگ اند. موادخام - مشتریان وقبضها ودفترچه ها ودسته چکهاشون - دسته دسته از در ورودی چرخان وارد و بعد از انجام کار با جهت مخالف خارج می شوند. بخصوص با صدای مقطّع خانمی که ربات وار شماره ها را می خواند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;با اینکه کارکنان همه آنها اعم از دولتی یا خصوصی همه با رقم سروکار دارند، با چهار عمل اصلی، با ماشین حساب، صندوق، با کسری با اضطراب، البته با موقعیت خوب شغلی، تضمین های اقتصادی، تاحد زیادی احترام و فخر اجتماعی وبه نظر مسلط به روانشناسی و آشنابه بازار ومعادلاتش و رابطه های گسترده هستند به همین دلیل هم هست که آگهیهای استخدام بانکها درتیراژ زیاد کپی و از سوی دستفروش ها داد زده می شود و برندگان مناقصه های استخدامی بانک ها مثل قهرمانان ورزشی روی دست بلند می شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;با اینحال چرا اینقدر تفاوت حتی درون یک بانک خاص دیده می شود؟&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;پ. ن: امروز صبح به یکی از این شعبه های این محله ی بانکخیز رفتم. سیستم نوبت دهی نداشت. هنوز مثل قدیم همه توی صف جلوی پیشخوان ها ایستاده بودند. فضا کوچک و گرفته بود. رییس بی کار و بافاصله نزدیکی در کنار کارکنانش قرار داشت. دیدم شلوغه برگشتم. ساعت 3دوباره رفتم . پرنده هم پر نمی زد. یکی ازکارکنان جای رییس نشسته بود وبا صندلی بزرگ و چرخان او به چپ و راست تاب می خورد. دیگران هم هرکدام جایی به غیر از جای خود بودند. لبخندی به لبها بود وحرفی را نیمه خورده بودند و داشتند تازه وارد را برانداز می کردند. کارتم را دادم و گفتم لطفا این را فعال کنید. گرفت و خواست شروع کنه اما داد کوتاهی کشید و گفت "ای وای دستگاه را خاموش کرده ام فردا صبح ِ زود بیا برات انجام می دم" . من چاره ای نداشتم که با کمی اخم مصنوعی بیرون بیایم.(این هم یک تفاوت دیگرکه مخاطب در بعضی شعبه ها، دوم شخص مفرد است و در بعضی دیگر، دوم شخص جمع)&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-971080673962503092?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/971080673962503092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=971080673962503092&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/971080673962503092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/971080673962503092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html' title='یک شهر و چند جور بانک'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6599357300643083411</id><published>2009-11-15T23:40:00.000-08:00</published><updated>2009-11-16T01:46:14.652-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آموزش و پرورش'/><title type='text'>آموزش و پرورش ِ خبردار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوار تاکسی بودم. از زیر پل کریمخان که می گذشت، صدای بلندگوی مدرسه، اول خیابان سنایی و ایرانشهر را پر می کرد وتا خیابان ویلا هم می رسید.&lt;br /&gt;ناظم مدرسه بود که فریاد می زد:" از جلو، نظام".&lt;br /&gt;هنوز مثل همان آهنگ قدیمی مدرسه های خودمان ، " لو" را آنقدر رها می کرد و طول می داد که ناگهان نون ِ نظام سر می رسید وبعد با یک ضربه کاری، الف و میم ِ آخر را ادغام می کرد و مثل پتک به سر می کوبید.&lt;br /&gt;در جواب ناظم انگار هزار گنجشک با یک کیش به هوا می پریدند و وقت بلندشدن با صدای نازک جیرمی کشیدند. بافت زیر و لطیف صدایشان و پرّیدن بال هایشان در تضاد با بافت زبر وخشن فریاد ناظم می نشست. جوری که این بافت و تضادشان حتی با پوست دست هم لمس می شد.&lt;br /&gt;از این طرف ِ دیوار ِ دبستان شهدای رسانه، انگار یک تیمسار بالای پله ها ایستاده و هنگی از جوجه های یکروزه روبرویش به صف شده اند. تیمسار با جدیت و خشونت و قطعیت، بی تعارف، سرد وترسناک دارد دستور نظامی مهمی را صادر می کند.&lt;br /&gt;آنچنان حکمی توی صدایش بود که به نظرمی رسید، عابران ِ این طرف دیوار ومسافران تاکسی، کتابفروشی چشمه و نشر نی و ثالث، دکه روزنامه فروشی ِ زیرپل، بیمه البرزوحتی کلیسای سر ِ ویلا و پارک مریم را هم "خبردار" می کرد.&lt;br /&gt;بله "خبردار". با با ی کشیده و "دار" ناگهانی و باز سکوت آخر.&lt;br /&gt;و دوباره صدای هزارگنجشک. درهم، مبهم اما شاد، خوش. بی تناسب با بداخلاقی تیمسار.&lt;br /&gt;سنتی چندساله، تکراری، هنوز به سبک مدرسه های نظام دوره قاجار و رضاخان، امیرکبیر، دوره کودکی ما، کودکی ِ شما، ایشان، آنها؛ زمان شاهنشاهی، جمهوری، زمان مشروطه، استبداد صغیر، کبیر،دوره اصلاحات، دوره سازندگی، دهه شصت، دوره اصولگرایی&lt;br /&gt;بچه ها اما بیخبر از معنا؛ سرخوش و سرود خوان، در حال بزرگ شدن با بدنی "خبردار" &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6599357300643083411?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6599357300643083411/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6599357300643083411&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6599357300643083411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6599357300643083411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/11/blog-post_15.html' title='آموزش و پرورش ِ خبردار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8831941559584807605</id><published>2009-10-21T04:34:00.000-07:00</published><updated>2009-10-21T04:56:51.427-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازار'/><title type='text'>بانه شهری به مثابه پاساژ</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/St7zJ1EbtOI/AAAAAAAAASo/ZjI3wOIttyc/s1600-h/lcd20.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395016753826477282" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 230px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/St7zJ1EbtOI/AAAAAAAAASo/ZjI3wOIttyc/s320/lcd20.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;ساعت 6 صبح که ازسنندج راه افتادیم. هوا هنوز تاریک بود. به محض اینکه از شهر خارج شدیم، ماشینهای نشانه داری را دیدیم که از روبرو می آمدند.&lt;br /&gt;پراید، پژو 206، پیکان، ماشینهای قدیمی، جدید و ماشینهای شاسی بلند ،ماشین های ثروتمند ، فقیر که کارتنهای آک بند ِ ال. سی.دی، سرویسهای قابلمه چدنی، مایکروفر واز این قبیل را با نامهای آشنا در آگهیهای تلویزیون و بیلبوردهای تبلیغاتی روی باربندها بسته بودند. طهرچه به بانه نزدیک تر می شدیم ، فشردگی و فراوانی این ماشینهای طَبق به سر بیشتر می شد.&lt;br /&gt;از مدتها پیش خبر بازار پررونق بانه و قیمتهای باورنکردنی آن دهان به دهان می چرخید. در یک گزارش هم خوانده بودم که کالاهای قاچاق در خاک عراق از کانتینرها و تریلی ها پیاده و بر ماشینهای کوچکتر تیزرو بسته می شود. سپس از لابلای کوهها و بیراهه ها به بانه می رسند، در انبارهای این شهر پهلو می گیرند و لنگر می اندازند.&lt;br /&gt;آن خبرها ، این ماشین های کارتن به سر و  شایعه ای که می گفت بانه منبع تهیه جهیزیه بسیاری از دختران ایرانی است، برای من طَبَق های پیش از دهه 50 را تداعی می کرد. دایره های چوبی، تخت، گرد و نمی دانم چرا در ذهن من به رنگ آبی که از آیینه و شمعدان، بقچه ی ترمه و پارچه های نفیس و خنچه عقد و یا بخشی از جهیزیه عروس پر می شدند. پر زرق و برق، با رنگ و لعاب، تور و روبان و نقل ونبات، روی سر طبق کشها به صف می شدند و خبر عروسی و جهیزیه بردن را در کوچه و خیابان جار می زدند.&lt;br /&gt;به بانه که رسیدیم ساعت 10 صبح روز جمعه بود. محشری برپا بود. وقت تلف کردن بود اگر دنبال جای پارک در بخشهای اصلی اش می گشتی. شهری پر از ماشین های پارک شده ، جمعیتی که هیچ متر مربعی را خالی نمی گذاشتند. صف های هزار نفری در کنار عابر بانک ها، سطل های سرریز شده ی زباله و وحشتی که آدم را می گیرد.&lt;br /&gt;هجومی که تا بحال ندیده ایم . انبوهی از آدم ها، در پیاده روها، در پاساژها، مجتمع های تجاری ِ بلند و نوساز، در پاگردها، پله ها، درون فروشگاهها. یک شهر کازموپولیتن، با طول موج لهجه های ترکی، کردی، اصفهانی، یزدی، مشهدی، جنوبی. جمعیتی که به هم تنه می زنند ، پر شتاب می روند، گاهی می دوند ، دائم با تلفن همراه صحبت می کنند، قیمت ها را می پرسند مقایسه می کنند ، شاید از اقوام خود سفارش می گیرند .&lt;br /&gt;به صحنه جنگ می ماند؛ فاتحان سررسیده اند، هزار خرده ریز ِ رایگان به زمین ریخته، سکه ها، سلاحها، کفش ها و فرصت های کم ِ باقیمانده و درحال فرار. رقیب زیاد و جمعیت فشرده، واهمه از جاماندن همه جا پراکنده است، همچنانکه شوق بر خستگی غلبه دارد، خوشی، وصف ناشدنی ست، رضایت بی حد و مرز است و حرص همه گیر.&lt;br /&gt;پسربچه های دستفروشی که به جای آدامس چند  فلش مموری 32 گیگابایتی را درجعبه کفشی ریخته و تلاش می کنند صدایشان را ازمیان قد ِ بلند عابران به گوشها برسانند.&lt;br /&gt;پیرمردهایی که با لباس کردی و محلی، عطر و ادکلن های گران قیمت یا شاید تقلبی را، ارزان و در کنار خیابان می فروشند. همینطور از خرده ریزگرفته تا آیپاد، آیفون  و گوشی موبایل.&lt;br /&gt;می گویند بانه تاریخ دشوار و پررنجی داشته است. چندین بار بر اثر طاعون، تخلیه و درجایی دورتر بنا شده  هربار در جنگ جهانی اول ودوم دچار آتش سوزی شدید  و به خاکستر تبدیل شده.&lt;br /&gt;به نظر این بارهم  بانه یک بار دیگر دفن می شود اما این بار زیر بار یک پاساژ؛ خانه ها، مدرسه ها و مسجدها ی آن در پسکوچه ها به حاشیه می روند، گم می شوند. زبان ِ بازار جانشین زبان محلی می شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تا نیمه شب که به تهران برسیم تا زنجان و قزوین وحتی بزرگراه شیخ فضل اله، قطار ماشین های طَبَق به سر روان است. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; درباره &lt;a href="http://www.baneh.gov.ir/Default.aspx?TabID=62"&gt;بانه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ایرنا و فارس  هم گزارش هایی درباره بانه داشته اند که لینک ندادم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8831941559584807605?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8831941559584807605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8831941559584807605&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8831941559584807605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8831941559584807605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='بانه شهری به مثابه پاساژ'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/St7zJ1EbtOI/AAAAAAAAASo/ZjI3wOIttyc/s72-c/lcd20.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7736662691260996218</id><published>2009-06-06T05:52:00.001-07:00</published><updated>2009-06-07T04:35:14.282-07:00</updated><title type='text'>از پشت لحظه ها به در آیید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ای روزهای خوب که در راهید !&lt;br /&gt;ای جاده های گمشده در مه!&lt;br /&gt;ای روزهای سخت ادامه!&lt;br /&gt;از پشت لحظه‌ها به درآیید!&lt;br /&gt;ای روز آفتابی !&lt;br /&gt;ای مثل چشم‌های خدا آبی !&lt;br /&gt;ای روز آمدن!&lt;br /&gt;ای مثل روز آمدنت روشن!&lt;br /&gt;این روزها که می گذرد هرروز&lt;br /&gt;درانتظار آمدنت هستم!&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;با من بگو که آیا ، من نیز&lt;br /&gt;در روزگار آمدنت هستم؟&lt;/div&gt;&lt;p&gt;قیصر امین پور&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7736662691260996218?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7736662691260996218/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7736662691260996218&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7736662691260996218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7736662691260996218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/06/blog-post_8932.html' title='از پشت لحظه ها به در آیید'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4791387937446889402</id><published>2009-05-20T04:57:00.000-07:00</published><updated>2009-05-21T16:00:54.197-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مهاجر'/><title type='text'>این همسایه‌های افغان ما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;نیمه‌ی آبان پارسال بود. ما کارتن‌های کتاب و وسایل آشپزخانه وچمدان‌ها را بازمی کردیم و جابجا، آنهاخون گوسفند قربانی را می‌شستند و آخرین وسایل و جیپ مدل قدیمی‌شان را از خانه ویلایی و قدیمی می‌بردند. از آن روز ما همسایه چند کارگر افغان شدیم تا آن خانه‌ی ساخت اوایل دهه پنجاه را بکوبند و یک آپارتمان6طبقه روی آن بسازند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;ما جنوبی هستیم آنها شمالی. پنجره‌های قدی ِ رو به شمال ما، رو به آنهاست تنها یک کوچه کم عرض میان ما فاصله انداخته. اینقدر که شیر آب مصرفی‌شان کنارپیاده‌روست. اینقدر نزدیک که من هرشب صدای ظرف شستن‌شان رامی‌شنوم، گپ‌های شبانه‌شان و داد وبیداد سرکارگر ایرانی‌شان.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;زندگی آنها بخشی از زندگی ماست. آنها و افغان‌های دو سه ساختمان دیگر در این بن‌بست کوچک. آنها  خانواده ای غیرخویشاوند، همجنس، غیرایرانی و کارگر، مجردانه زندگی می کنند. یک زندگی روباز، شفاف ومقدار زیادی بی‌سقف، ماجرای روزمرگی‌های آنها از آن خانه کوچک موقتی و دست‌سازشان عبور می‌کند و حیاط، پهنای بن‌بست و طول آن را می‌گیرد و صدایشان باصدای درون خانه ما مخلوط می‌شود. انگار که دارید یک زندگی دیگر را بدون دیوار تماشا می‌کنید. آنها یک جور زندگی خیابانی دارند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;نمی‌دانم نوبتی ظرف می‌شویند یا یکی همیشه مامور است. یک قابلمه بزرگ ِروی، چند تابه‌ی تفلون رنگ و رو رفته، چند بشقاب استیل و قاشق‌ها. یک آشپزخانه اوپن که صدای به هم خوردن فلزات نازک را با صدای شره آب توی کوچه پخش می‌کند. لباس‌هایشان خیلی کهنه نیست. در محله ما که قدیمی است هنوز کسی داد می زند کت و شلواریه! دیده ام که مشتری او هستند. اما به کارگر ساختمانی نمی‌خورند. به هم ریخته و شلخته نیستند. بعضی‌شان تلفن همراه هم دارند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;فراغت عصرهاشان دوست داشتنی ودیدنی است. وقتی آفتاب مایل می‌شود و توی کوچه می ریزد، وقت شستن سر و رویشان می‌رسد. خرید و غذا پختن، دید و بازدید‌های شبانه با همسایه‌های ساختمان‌های دیگر. نشستن روی مصالح یا تپه شنی، بلوک‌های آجری. یکی با کیسه پر از بستنی چوبی می‌رسد. نیمی سنتی، نیمی جدید. یکی چند نان بربری خریده. یکی‌شان که تازه آمده خوش سلیقه است. یک خوشخواب کهنه را روی 6 ردیف بلوک آجری و یک فیبر بزرگ پهن کرده . روزها لوله‌اش می‌کند و شبها با یک پتوی نازک روی آن می‌خوابد. این زیر آسمان و گاهی زیر باران خوابیدن توی اردیبهشت حسادت برانگیختنی است. اهل ذوق هم هست از ساعت یازده شب به بعد تا یکی دو ساعت بعد، صدای آواز زنی هندی بلند است. صدایی زیر و نازک از دستگاه پخشی که نمی‌دانم چیست.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;اصلا خستگی ندارند. از صبح تا پنج بعدازظهر تا عصر و گاهی بیشتر کارمی‌کنند. اما فرق زیادی بین صبح و بعدازظهر ونیمه‌شب‌شان نیست.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;زندگی شادی دارند، آرام‌اند .تا حالا ندیده ام با هم دعوا کنند یا حالت دعوابگیرند تا لازم باشد کسی میانه بگیرد واز هم جدایشان کند. نشنیده‌ام صدایشان را روی هم بلند کنند. نشده با غضب به هم نگاه کنند چشم پرکینه‌ای ندارند. فخری از وجودشان بیرون نمی‌ریزد. ندیدم یکی ‌شان بخواهد به باقی رهبری یا پدری کند. مانده‌ام چطور بیشتر از سی سال است که در وطنشان بوی خون و باروت به هم پیچیده. این دستهای آرام چگونه می‌تواند سنگینی و خشونت اسلحه را حمل کند، چگونه می‌شود شلیک کند. یا چطور آن سالهای اولی که به ایران پناهنده شدند، قیافه‌ای ترسناک از خود به ما نشان دادند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="justify"&gt;فارسی حرف زدنشان را دوست دارم .ای کاش مرد بودم ومی‌شد هرروز کنارشان بنشینم و گوش به لهجه‌ شیرینشان بسپرم و قند در دل آب کنم. سر از جهان کوچک و ساده‌شان در بیاورم. شاید هم باهاشان به افغانستان می‌رفتم. این همه سکوت, مظلومیت و قربانیت ریخته در چشمهاو صورت و بدنشان درک نشدنی است. می گویند کسی که خشمی بیرون نریزد  روزی جنگ بپا کند. اما به آنها نمی آید که  معنی کینه را بفهمند چه برسد که آن را برای روز مبادا ذخیره کنند. نمی دانم؛ من تنها از پنجره روبرویم نگاه می کنم شاید پنجره های دیگر,  افغانهای دیگری را نشان دهد.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4791387937446889402?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4791387937446889402/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4791387937446889402&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4791387937446889402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4791387937446889402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/05/blog-post_1064.html' title='این همسایه‌های افغان ما'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-94444152226679790</id><published>2009-05-20T04:40:00.000-07:00</published><updated>2009-05-20T04:57:01.828-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه ها'/><title type='text'>نی‌نبات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;   " شاخ نبات" خیلی  دوست داشتنی‌ست. اما  تازگی‌ها "نی‌نبات" هم دلنشین است. همین نبات‌هایی که روی نی‌های پلاستیکی می‌کشند. قاشق چایخوری سرخود. بهداشتی و مدرن.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; خودش که از قدیم  نبود کلمه‌اش را نمی‌دانم. من یک سالی  است  که می‌شنوم. معانی خوب ِ نی  و نبات  و همنشینی نوای "ن"‌ها آرامشی می‌دهد &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; نه فقط دل را نرم  می‌کند که گوش را&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; وشیرین می‌کند دهان را &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-94444152226679790?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/94444152226679790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=94444152226679790&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/94444152226679790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/94444152226679790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/05/blog-post_20.html' title='نی‌نبات'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7915220352949111335</id><published>2009-04-12T13:34:00.000-07:00</published><updated>2009-04-12T22:35:57.109-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'>سراج در روزگار بی سراج</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک دل سیر گریه کردم. خانه، حال بعد غروب را داشت. بزرگ و نیمه تاریک. کنارم این پنجره قدی باز بود. پرده حریر را یک باد بازیگوش به درون هل می‌داد و دوباره به کوچه بر می‌گرداند. هیچ بهانه ای برای گریستن نداشتم. هیچ مقدمه‌ای هم ندیدم. دلم نازک نبود. اندوهی این دور و بر پرسه نمی زد. باران شروع شده بود. از وبلاگ &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/"&gt;یک لیوان چای داغ&lt;/a&gt; به درگاه صاحب ملکوت رسیدم و به &lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;این صدای سراج&lt;/a&gt;. حالا اشک بود که بی اجازه می ریخت. هرچه دنبال اندوه گشتم جز همین اشک چیزی ندیدم. صدای سراج بود و هجوم هوای تازه. نغمه روحانی, جمع دوستان جانی. خیال راحت, دل ناتنگ. بی‌هیچ پشیمانی. بی‌هیچ اضطراب تاخیر. با این تن بی‌وزن،ِ رها شده در باد و هزار چشم باز. باز ِ باز&lt;br /&gt;و سپاس از صاحب&lt;a href="http://blog.malakut.org/"&gt; ملکوت&lt;/a&gt; برای این همه اشک و لبخندناب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7915220352949111335?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7915220352949111335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7915220352949111335&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7915220352949111335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7915220352949111335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/04/blog-post_12.html' title='سراج در روزگار بی سراج'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4482169841474595811</id><published>2009-04-08T02:19:00.000-07:00</published><updated>2009-04-08T02:26:14.123-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کار'/><title type='text'>این نظافتچی‌های دیروز ونیروهای خدماتی امروز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پیش از سال نو یونیفرم نیروهای خدماتی را عوض کردند. لابد به جای یونیفرم باید بنویسم "لباس متحدالشکل "؛ "نیروی خدماتی" هم از آن ترکیب‌های تازه و شیک ِ این سال‌هاست که خواسته‌ایم زهر و بار منفی "آبدارچی" و "نظافتچی" و نامه‌رسان" را بگیریم و آنها را دیگر تحقیر نکنیم. "نیرو" بار مطیعانه‌تری دارد و وجود فرمانده را هم ضروری می‌کند. سر و شکل واحد و نظم و یکپارچگی هم می‌دهد. فقط شامل نظافت و آوردن چای هم نمی‌شود. دایره‌اش بزرگتر از محیط اداره است&lt;br /&gt;اما مشکل این لباس‌ها این است که معمولا اندازه مناسب ندارند. (فیت) نیستند. گاهی تنگ‌اند و دکمه‌ها در ناحیه شکم در آستانه پرت شدن به اطراف است گاهی هم به تنشان زار می‌زند. یعنی آستین‌‌های بلندی دارند و سرشانه‌ها افتاده است. از رنگشان نگویید و نپرسید. اینها که تازه پوشیداند مرا یاد زندانیان گوانتانامو می‌اندازد. جوری که انگار چند زندانی را برای کار اجباری به اداره آورده باشند. اگر چشمها را تنگ کنید تا کمی تار ببینید رنگ‌های جیغ و در حال حرکتی را می‌بینید که اینطرف و آن طرف می‌روند. از همه رنگها وزمینه‌های محیط جدا هستند. اصلا آنها را به موجودات جدایی تبدیل می‌کند. یک استثنای قابل تشخیص و در حاشیه اما خیلی حاضر.&lt;br /&gt;خواسته‌اند ترکیب رنگ رارعایت کنند. آبی نفتی و زرد. اما بالای هر جیب، روی شانه‌ها و بالاتنه‌ی پشت و روی درز‌های کناری شلوار نواری به رنگ زرد را جاسازی کرده‌اند. مثل سربازها. پارچه‌ها طبعا مرغوب نیستند. برای همین شق نمی‌ایستند. همان یونیفرم زندان یا لباس خانه را تداعی می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اغلب این "نیروها" جوان‌اند. وقت عصر که لباس کار را عوض می‌کنند، کلا غیر قابل تشخیص می‌شوند. بارها به خودم گفته‌ام اگر این آقا را بیرون ببینم نمی‌فهمم نیروی خدماتی است. حالا بر اثر تکرار برعکس شده است این احتمال را برای هر مردی در خیابان می‌دهم که از صبح تا حالا لباس کار پوشیده و جارو و شیشه‌شور به دستش بوده باشد و حالا با این عینک آفتابی و پلوور خوشرنگ با گوشی همراهش ور می‌رود. ( می‌گویم هر مردی چون هیچ زنی را در این شغلها ندید‌ه‌ام)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید همین لباسهای یک شکل است که رفتار همرنگی هم به آنها داده است. قدیمها هرکدام از این همکاران آبدارچی و نظافتچی، برای خودشان یک شخصیت متمایز داشتند. یعنی می‌شد براحتی درون یک قصه یا فیلم جایشان داد. همینطور هرکدام برای خودشان مدیر‌کلی بودند. تره برای کسی خرد نمی‌کردند. مرکز ارتباطی واطلاعاتی اداره ها بودند و پارتی مهمی به حساب می آمدند. همینطور روانشناسهای خوبی ؛ مثل راننده‌های تاکسی یا آرایشگرها. به نظرم اگر کسی خواست آدم های یک سازمان را بشناسد پیش یکی از این قدیمی‌ها برود&lt;br /&gt;چای تلخ بود یا جوشیده، پررنگ یا نیمه، خودمختار بودند. باهیچ اعتراضی درست نمی‌شد. هرکدام از آنها رنگ خودشان را داشتند اما حالا همه، یک رنگ خورده‌اند، یک شخصیت،یک لباس. انگار وارد هتل یا رستوران می‌شوید و اگر دقت نکنید این "نیروهای آموزش‌دیده" را با هم اشتباه می‌گیرید. مطیع، با لبخند و احترامی مجازی. ترسیده و لایه‌های درونی شخصیت و زندگی‌اش را پنهان‌‌کرده&lt;br /&gt;در استخدام مستقیم اداره نیستند. پیمانکار با قراردادهای کوتاه‌مدت می‌تواند هر لحظه آنها را اخراج یاجابجا کند. بنابراین به بخشی از خاطره جمعی سازمان تبدیل نمی‌شوند. و البته به خاطر ناامنی کاری، محافظه‌کار و ترسو هستند.&lt;br /&gt;ساکت و کم‌حرف‌اند. منظم‌اند. مثل ماشین. با رنگ‌شان همه فضا را پر می‌کنند. دفترخاصی ندارند. ذات کارشان جابجایی است بنابراین پله‌ها، آسانسور و اتاق‌ها و حتی فضای بیرون ساختمان را پرکرده‌اند. انگار به اقلیتی بگویند فلان لباس یک شکل را در شهر و خیابان بپوشید یا این نوار را به آستینتان بزنید. انگار برده‌های کارند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در جایی مثل محل کار قبلی من پیمانکار موظف شده بود یک شلوار و ژیله سورمه‌ای خوش‌‌دوخت آستر‌دار و شیک به اندازه تک تک "نیروها" بدوزد و با یک پیراهن آبی تنشان کند. آنوقت وضع تازه‌ و عجیب و خنده‌داری پیش آمده بود . آنها از کارکنان وخبرنگاران و مدیران شیک‌تر شده بودند. دیگر ژولیده نبودند. یعنی همه محیط را آبی سورمه‌ای کرده بودند اما فقط به ستارهای هتل افزوده بودند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4482169841474595811?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4482169841474595811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4482169841474595811&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4482169841474595811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4482169841474595811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/04/blog-post_08.html' title='این نظافتچی‌های دیروز ونیروهای خدماتی امروز'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-9053342060638730964</id><published>2009-04-05T22:17:00.000-07:00</published><updated>2009-04-05T22:21:47.222-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>از چشم دیگری</title><content type='html'>یکی یکی میله‌ها را گرفتم تا  به اولین ردیف صندلی قسمت مردانه رسیدم.  دیرم شده بود ومی خواستم زودتر پیاده شوم. راننده‌ها در ایستگاه آخر، در ِ میانی را باز نمی‌کنند و همه باید از در اصلی خارج شوند. تا جابجا شدم ونشستم، پنجره‌ای سرتاسری، در مقابلم جای گرفت. مثل یک لنز واید که از این گوش تا این گوش را نشان می‌داد&lt;br /&gt;اینجا خیابان  از فضای داخلی، از نیمه و پهلوی اتوبوس دیده نمی‌شد. آسفالت خیابان نزدیک بود و سقف ماشین‌ها قابل دسترس. اتوبوس در سرازیری پل و خلوتی صبح از این زاویه حس پایین آمدن و دویدن وسُرخوردن از تپه‌ای را تداعی می‌کرد که اختیار پاها ازدستت دررفته باشد. همینطور مثل وقتی بودم که درسفرهای بین‌شهری، صندلی پشت شاگرد را می‌گرفتم.هم جاده را می‌دیدم، هم آسمان را، هم پهلو را و همه خرده ریزهای لازم و نالازمی  که راننده دور و بر خود چیده و اتاقی شخصی  تدارک دیده بود. یک ساعت یا بیشتر وقت می خواست تاهمه راکشف کنی&lt;br /&gt;با این ارتفاع، از این زاویه و در این کادر، این قطعه  از اتوبوس شرکت واحد منظری مردانه وانحصاری  بود که برای من غریب است. شبیه به این حسی که &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/03/blog-post_5667.html"&gt;این ویترین&lt;/a&gt; القا می کرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-9053342060638730964?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/9053342060638730964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=9053342060638730964&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/9053342060638730964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/9053342060638730964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='از چشم دیگری'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-2227289364714682277</id><published>2009-03-18T05:24:00.000-07:00</published><updated>2009-03-18T02:54:20.582-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوروز'/><title type='text'>گره بر باد</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;این همه جنبش و وزش، نسیم و باد، حرکت و تکان ورقص، برخاستن و چرخ و سماع، این همه نعره، غلغل ونغمه؛ صفیر، ناله و چنگ ولالا، برخاستن وخرامیدن همه وصف حال من در بهارزودرسی است که خوشی بی‌صفت و بی‌سابقه‌ای را برایم رقم زده.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;این خوشی را با شما تقسیم می‌کنم. باد را گره می‌زنم، یه آن دخیل می‌بندم تا سالی &lt;strong&gt;دیگر &lt;/strong&gt;برسد. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;باد بهارى وزيد،&lt;/strong&gt; از طرف مرغزار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باز به گردون رسيد، &lt;strong&gt;ناله‌ى&lt;/strong&gt; هر مرغ زار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرو شد &lt;strong&gt;افراخته&lt;/strong&gt;، كار چمن ساخته&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نعره زنان&lt;/strong&gt; فاخته، بر سر بيد و چنار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرو به &lt;strong&gt;رقص&lt;/strong&gt; اندرست، بر طرف جويبار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بيد مگر فارغست، از ستم نابكار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شيوه‌ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خيز&lt;/strong&gt; و غنيمت شمار، &lt;strong&gt;جنبش&lt;/strong&gt; باد ربيع&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ناله‌ى&lt;/strong&gt; موزون مرغ، بوى خوش لاله‌زار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.....................................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;علم دولت نوروز به صحرا &lt;strong&gt;برخاست&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بر عروسان چمن بست صبا هر گهری&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که به غواصی ابر از دل دریا برخاست &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا رباید کله قاقم برف از سر کوه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یزک تابش خورشید به یغما برخاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شکرآن را که زمین از تب سرما برخاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این چه بوییست که از ساحت خلخ &lt;strong&gt;بدمید&lt;/strong&gt;؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وین چه &lt;strong&gt;باد&lt;/strong&gt;یست که از جانب یغما برخاست؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه &lt;strong&gt;هو&lt;/strong&gt;اییست که خلدش به تحسر بنشست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه زمینیست که &lt;strong&gt;چرخ&lt;/strong&gt;ش به تولا برخاست &lt;/p&gt;&lt;p&gt;طارم اخضر از عکس چمن حمرا &lt;strong&gt;گشت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بس که از طرف چمن لل &lt;strong&gt;لالا&lt;/strong&gt; برخاست &lt;/p&gt;&lt;p&gt;موسم &lt;strong&gt;نغمه&lt;/strong&gt;‌ی &lt;strong&gt;چنگ&lt;/strong&gt;ست که در &lt;strong&gt;بزم&lt;/strong&gt; صبوح&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلبلان را ز چمن &lt;strong&gt;ناله و غوغا&lt;/strong&gt; برخاست &lt;/p&gt;&lt;p&gt;..........................................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;صفير&lt;/strong&gt; مرغ برآمد بط شراب کجاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فغان&lt;/strong&gt; فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.....................................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهار آمد كه هر ساعت &lt;strong&gt;رود&lt;/strong&gt; خاطر ببستاني&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ب&lt;strong&gt;غلغل&lt;/strong&gt; در &lt;strong&gt;سماع&lt;/strong&gt; آيند هر مرغي بدستاني&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دم&lt;/strong&gt; عيسي است پنداري &lt;strong&gt;نسيم باد&lt;/strong&gt; نوروزي&lt;/p&gt;&lt;p&gt;كه خاك مرده &lt;strong&gt;بازآيد&lt;/strong&gt; درو روحي و ريحاني&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ب&lt;strong&gt;جولان&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;خراميدن&lt;/strong&gt; درآمد سرو بستاني&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو نيز اي سرو روحاني بكن يك بار &lt;strong&gt;جولاني&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هرگوئي پريروئي &lt;strong&gt;بچوگان ميزند&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;گوئي&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو خود گوي زنخ داري، بساز از زلف چوگاني&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بچندين حيلت و حكمت گوي ازهمگنان بر دم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بچوگاني نمي افتد چنين گوي زنخداني &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-2227289364714682277?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/2227289364714682277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=2227289364714682277&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2227289364714682277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2227289364714682277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post_17.html' title='گره بر باد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3447118166812126088</id><published>2009-03-10T03:27:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T04:43:06.114-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گورستان'/><title type='text'>محور جانشینی در گفت‌و گوی ادیان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;خوش آمدی به مزارم که کردی‌ام یادم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;تو بخوان اوستایی تا کنی شادم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سنگ‌نبشته‌ی گوری در گورستان و دخمه زرتشتیان یزد - پارسال&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادآوری کنم که زرتشتیان یزد از پیش از انقلاب حق ندارند مردگان خود را به شیوه سنتی دردخمه رها کنند .عامل آنهم آنطور که متولی مزار می گفت بزرگ شدن شهر وازحومه درآمدن گورستان و رعایت الزامات بهداشتی دولت بوده ‌است. بنابر این زرتشتیان هم صاحب گورو گورستان به سبک سایر ایرانیان هستند و طبعا سنگ‌نبشته هم دارند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما در تفاوت آن باگورستانی مثل بهشت زهرا باید بگویم نشانه‌ای ازرتبه بندی اجتماعی، مالی ویا معنوی دیده نمی‌شد.روحانی درکنارغیرروحانی آرمیده بود. با سادگی وهمشکلی درسنگ‌ها وتزیینات قبور. همینطور قسمت ویِژه‌ای برای آدم ویژه‌ای درست نشده بود.منظورمرده ویژه ای است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این را هم اضافه کنم راه حلی شرعی برای اجرای احکام مربوط به دفن میت پیدا کرده بودند. تمام سطح داخلی قبر بتن‌آرمه شده بود تا به این ترتیب حرمت آلوده شدن زمین به تن انسان شکسته نشود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;البته رنگ خاکستری و شکل تراشیده و سخت داخل این گورها و تساوی گرایی و سادگی بیرونی‌اش کمی سوسیالیستی می‌نمود.شاید هم چشم ما به زرق و برق از نوع گورستانی عادت کرده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا چرا الان یادش افتادم. آدم روزهای آخراسفند دفتر یادداشت‌هایش را هم مرور می‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2006/12/blog-post_18.html"&gt;مرگ و تداوم هویت ها&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3447118166812126088?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3447118166812126088/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3447118166812126088&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3447118166812126088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3447118166812126088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html' title='محور جانشینی در گفت‌و گوی ادیان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5034553470271838914</id><published>2009-03-10T03:22:00.000-07:00</published><updated>2009-03-18T02:59:44.645-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اصطلاحات'/><title type='text'>زیر قالی کلمات</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;باغچه&lt;/strong&gt;:" روسری یا مانتویی که بسیار رنگارنگ، گل گلی و غیر شهری باشد"&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;منبع: &lt;a href="http://www.yanichi.com/node/449"&gt;واژه نامه خیابانی یعنی چه؟&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تصویر سازنده این اصطلاح از باغچه، بی‌نظمی، شلختگی، درهم‌ برهمی، بی‌سلیقگی وبی تناسبی است&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما باغچه الزما اینگونه یا غیرشهری نیست. شاید به خاطر این انتخاب شده که حرف‌های "غ " و "چ" سنگین وپرسروصدا وخشن و غیرقابل هضم هستند و وقتی کنار هم بنشینند، اینطور تداعی می‌کنند. به نظر من همجواری این دو با حرف ملایم "ب"خشونت وقلمبه‌سلمبگی دوحرف دیگر را تشدید می‌کند.یعنی بیشتر نشان می‌دهد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خب این اصطلاح تنها نشانه‌ای زنانه است. شاید برای اینکه مرسوم نیست مردان ما گلباقالی بپوشند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;×حالا این کلمه‌ها وترکیبها وضرب‌المثلها در وانفسای نامهایی چون خاتمی، موسوی و کروبی واحمدی‌ نژاد وترکیبهای تازه ای که از آنها به دست می آید، چه محلی از اعراب دارند، نمی‌دانم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5034553470271838914?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5034553470271838914/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5034553470271838914&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5034553470271838914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5034553470271838914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post_8747.html' title='زیر قالی کلمات'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6017763519037258006</id><published>2009-03-07T05:23:00.000-08:00</published><updated>2009-03-07T05:28:30.463-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ضرب المثل'/><title type='text'>از ابروش سرکه می‌ریزه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;"اخمو. بداخلاق، ترشروی، بدعُنق، تلخ برخورد"&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645643503/ref=sr_1_1000_1/901-1324844-7720135"&gt;قند و نمک، جعفر شهری&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6017763519037258006?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6017763519037258006/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6017763519037258006&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6017763519037258006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6017763519037258006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post_07.html' title='از ابروش سرکه می‌ریزه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7402955793075704137</id><published>2009-03-02T21:56:00.000-08:00</published><updated>2009-03-03T00:18:22.208-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیماری'/><title type='text'>من پارچه او خیاط</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زنده بودم تا وقتی سوزن‌های تیز، داغ و دردناک پشت سرهم در نقطه نقطه لثه‌ي نرم و صورتی فرو رفت. بعد از آن انگار تمام ِ من روی صندلی دندانپزشکی خلاصه وکوچک شد در یک دهان و یک دندان و او دندانپزشک ـ جمع شده در یک جفت دست با ابزاز &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اتاق پر شده بود با صدایی شبیه یک نقاله‌ی آب، فش فش فواره‌‌ای رسوب گرفته وتنگ، رنگ شیری دستکش دکتر که نمی‌دانم چراهمیشه بوی پودر بچه پخش می‌کند، تازه تای اتو هم دارد. سفیدی روپوش و تندی سبز پیش بند جراحی‌اش با ماسک پلیسه‌‌دار و پُرزهای مغزپسته‌ای‌اش، پوست تراش خورده صورت او و چشم‌هایی که از پشت عینک محافظش تار دیده می شود. موهای پنبه‌ای و سرتاسر سفیدش، گرمای نورافکن سیار و مهتابی وآفتابی عمود بر آن، سردی وآهن‌نمایی ابزارهای کوچک وبزرگ و دستی و برقی‌اش وخلسه من از آن همه قطره‌های قوی ونیمه‌بیهوش کنند‌ه‌اش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا من یک قطعه چوب او یک نجار. دستهایش جابه چا تیشه، اره، مته، پیچ گوشتی انبردست. با خون ریزشی آرام، بدون درد، شی‌ای تسلیم، تراش خوردنی، تغییرکردنی، حفرشدنی، شکل پذیرفتنی، او مکنده و جاروبرقی‌وار. جمع‌کننده‌ی همه تراشه‌های مایع وخونین با صدایی خش‌دار پُرهواو پُرخالی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا من یک قطعه فلز،یک تکه فولاد او یک فلزکار. من سخت‌تر ازچوب، مقاوم ترازسنگ. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;درآخرمن خلاصه شده دریک لثه نرم، او سوزنی با نخ سیاه، بخیه زننده، چفت‌کننده‌. فاصله‌گذارنده‌ای نامنظم، سوزنی بی‌ درد و بی‌سوزش، بارفت و برگشتی طولانی، روی شی‌ای بی‌زبان، بی آه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من پارچه او خیاط&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt; مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/blog-post.html"&gt;خدایان سلامتی&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2006/03/blog-post_13.html"&gt;حکیم و متن‌خوانی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/icu.html"&gt;ICU&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7402955793075704137?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7402955793075704137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7402955793075704137&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7402955793075704137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7402955793075704137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post_02.html' title='من پارچه او خیاط'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-1228981941148423129</id><published>2009-03-01T03:19:00.002-08:00</published><updated>2009-03-01T04:40:33.324-08:00</updated><title type='text'>مردم ‍‍ِ شناور در کامنت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;کامنت‌های خبرهای تابناک گاه از خود خبرها خواندنی‌ترند. چه نظرهایی از صافی رد می‌شوند نمی‌دانم،چه کسانی از بیرون نشسته‌اند تا نظربگذارند باز هم نمی‌دانم با اینهمه اما رنگی هستند. از خارج واز داخل، روشنفکر وناروشنفکر .خسته وعاصی و جان به لب رسیده یا راضی، با کلمه‌هایی مسلح یا تسلیم و عابد و عاشق؛ یا خوشحال وهیجانزده، صادق وبی‌قالب یا قابدار.همینطور انقلابی وپرشعار و پرصفت یا با زبانی بی‌زبان وسرد. همینطور طنزناک یا خشک و رسمی. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=38672"&gt;3 عامل كاهش قيمت مسكن&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=38803"&gt;نکاتي براي کار کردن با خانم‌ها&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-1228981941148423129?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/1228981941148423129/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=1228981941148423129&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1228981941148423129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1228981941148423129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='مردم ‍‍ِ شناور در کامنت'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-281348650693301690</id><published>2009-02-21T04:37:00.000-08:00</published><updated>2009-02-21T04:58:21.880-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هوا'/><title type='text'>آب و هوای عالی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;"منو این آب و هواهای عالی نابود کرد،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کارمند اداره اوقاف بودم،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو همچین هوایی استعفا دادم،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو همچین هوایی معتاد توتون شدم،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو همچین هوایی عاشق شدم،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو همچین هوایی فراموشم شد،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که یه لقمه نون ببرم خونه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرض شعر گفتنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاملا توهمچین هواهایی عود کرد؛&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منو این هواهای عالی نابود کرد"&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;اورهان ولی&lt;/strong&gt; - ازمجموعه رنگ قایق‌ها مال شما&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-281348650693301690?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/281348650693301690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=281348650693301690&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/281348650693301690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/281348650693301690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html' title='آب و هوای عالی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8082820614540779522</id><published>2009-02-13T23:04:00.000-08:00</published><updated>2009-02-17T02:17:22.162-08:00</updated><title type='text'>با  شیطون ارزن کاشته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قرار و معامله با بد ذات&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;" شیطان با حضرت آدم شریک شد کشت و کار بکنند. سال اول چغندر کاشتند و شیطان آدم را به روی زمینی‌ها مخیر گردانید. آدم چون از زیرزمینی‌هایش اطلاع نداشت برگ چغندرها را کنده، تلمبار نمود که گندیده خراب گردید و شیطان به راحتی چغندرها را از زیر خاک بیرون کشید که برای آدم هم فقط زحمت کندن برگ‌هایشان ماند و هم نتوانست سود ببرد سال دیگر ارزن کاشتند و آدم به تجربه‌ی گذشته زیرزمینی‌هایش را قبول نمود و باز مغبون شد که ارزن در زیرزمین چیزی نداشت."&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645643503/ref=sr_1_1000_1/901-1324844-7720135"&gt;&lt;em&gt;قند و نمک ، ضرب المثل‌های تهرانی&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;جعفر شهری&lt;/em&gt; &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8082820614540779522?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8082820614540779522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8082820614540779522&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8082820614540779522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8082820614540779522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/02/blog-post_13.html' title='با  شیطون ارزن کاشته'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3812069123311106098</id><published>2009-02-07T05:10:00.000-08:00</published><updated>2009-02-16T23:36:27.258-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نشانه'/><title type='text'>چی  نشانه چیست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2886954"&gt;العربيه: لاريجاني اعزام ميچل به منطقه را نشانه مثبت دانست&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2886332"&gt;سفیر ایران در چین: ماهواره اميد نشانه پيروزي اقتصادي ، صنعتي و علمي ايران است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-153/8711173196151213.htm"&gt;دبير جشنواره فيلم فجر:رضايت مندي داوران ، نشانه ارتقاء كيفي اين دوره از جشنواره است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1283420"&gt;مصطفوي در ديدار با مجاهدان آزاد شده لبناني: مجاهدت شما نشانه‌اي از رشد و بالندگي حركت انقلاب اسلامي است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.salamatnews.com/viewNews.aspx?ID=14598&amp;amp;cat=7"&gt;مشكل روخواني در سالمندان نشانه بيماري گلوكوم است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1282826"&gt;نايب رييس بانوان فدراسيون واليبال: تشكيل 44 تيم نشانه‌ي رشد واليبال زنان است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2883403"&gt;پنج آسيايي در رقابت كسب ميزباني جام جهاني بن‌همام: اين نشانه‌ي اعتماد به نفس و توانايي آسيايي‌هاست&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2853518"&gt;يك ميکروب شناس: سرفه مزمن مي‌تواند نشانه آسم يا مشكلات سينوسي باشد&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1280448"&gt;آيت‌الله العظمي مکارم‌شيرازي: برخورد دوگانه غرب با تروريسم نشانه دروغ‌گويي آنهاست &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711091084"&gt;خروج منافقين از گروههاي تروريستي اروپا نشانه ناتواني بين‌المللي در دفاع از حقوق بشر است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2871481"&gt;هر فعالیت غیر معمول مغز نشانه صرع نیست&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1271475"&gt;واکنش دانشجويان به جنايات در غزه نشانه نشاط سياسي آنان است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2814788"&gt;السفير: سکوت اوباما در قبال کشتار غزه نشانه رضايت است &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;تداوم مکيدن انگشت در كودكان، نشانه‌اي از مشکلات رفتاري &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1273999"&gt;يك فوق تخصص ريه: زونا در سالمندان نشانه نقص ايمني است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1268001"&gt;تناسب اندام در زنان ميانسال، نشانه‌اي از سلامت مغز است&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3812069123311106098?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3812069123311106098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3812069123311106098&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3812069123311106098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3812069123311106098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/02/blog-post_07.html' title='چی  نشانه چیست؟'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-1569622122887916380</id><published>2009-02-06T21:04:00.000-08:00</published><updated>2009-02-07T04:56:17.782-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لباس'/><title type='text'>لباس درویش بر تن یک فیلسوف سرمایه‌دار</title><content type='html'>&lt;p&gt;مانتو و شلوار، کت و جلیقه می‌فروشند. یعنی تولیدکننده و فروشنده‌ی پوشاک‌اند. در بساطشان شال و کلاه، گیوه و جوراب، کیف و کوله‌پشتی پیدا می‌شود. به رنگ خاک، رنگ پوست شتر، شیری؛ از جنس نخ و پشم با مدلی ساده، بی زرق و برق، بی‌حال، یکنواخت، خشن، بافت‌دار و پرچروک&lt;br /&gt;گویی به تن درویش‌ها و صوفیان برازنده‌اند. نشانه‌های آن جماعت را دارند یا می‌خواهند داشته باشند. پوششی کم‌حرف، روشن، متبسم، آرام، باوقار، افتاده، گم و ناپیدا&lt;br /&gt;موسسه و تولید‌کننده‌ی پوشاک هستند، سازمانی غیردولتی، جنبش سبز، تجارت‌خانه‌ای موقع‌شناس یا طراح مد، نمی‌دانم کدام نام‌گذاری ‌شان کنم. هرچه هستند حالا دو فروشگاه ثابت دارند و غرفه‌ای درجمعه بازار چهارراه استانبول&lt;br /&gt;پر مشتری، پرفروش، و جدی در کار&lt;br /&gt;از یک کلبه شروع کردند، شعبه شده از مسیر اصلی کوهنوردان درکه. با ایوانی در کنار که صفه‌ای درویشی را تداعی می‌کرد. سایبانی و ستون‌هایی، تنوری و پیشخوانی. لباس‌های فروختنی روی طناب شبیه رختی بودند که در باد و آفتاب خشک می شد. با کوزه‌‌ها، ظرف‌های سفالین و گلی، فانوس‌های آویزان و البته شیشه‌های بی‌نام پر از عطر یاس رازقی&lt;br /&gt;نان گردی هم گاه در بساط بود. کوچک اما سنگین، به آتش تنور کشیده، از آردی پرسبوس که به سختی در دهان نرم می‌شد&lt;br /&gt;فروشنده درهمین لباس‌ها بود که هم قیمت اجناس را می‌گفت و هم اگر تعجب و پرسش را در نگاه مشتری می‌دید در جلد رهبری مومن فرو می‌رفت و مثل یک مبلغ مذهبی، گویی آیینی تازه را به رهگذران عرضه می‌کرد. با سردی و کمی غرور. از حیات گوشه‌نشینانه‌اش در کوه و جذبه‌های سنگین طبیعت می‌گفت. از سیاهی و تنگی و غربت شهر برائت می‌جست&lt;br /&gt;لباس‌ها در یک نظر حکم یونیفرم و تن‌پوشی واحد بودند برای "نه گفتگان" به حیاتی در حال انقراض و صنعتی، تهوع‌آور و نفرت‌انگیز، به نوعی افسردگی مدرن&lt;br /&gt;لباس ها برای آنهایی است که از دود و دم شهر و هیاهوی سرعت و مناسبت‌های آن خسته اند. از تصنع و مجازش، از نظم و پلاستیک‌اش، از مرغ‌های هورمونی، ماهی‌های پرورشی، از مدت‌داری خوردنی‌هایش، میوه‌هایی که از کود شیمیایی فربه، منظم، هم‌شکل و رها از طعم و بوی ذات اصلی‌اند&lt;br /&gt;برای آنها که از مضارع استمراری به گذشته فرار کرده‌اند. به ماضی بعید ِ ماقبل صنعتی. به ایرانی دور، به عصر زندگی شعرگویان در طاق‌های ضربی، خانه‌های گلی، نان‌هایی از آتش برخاسته و داغ، ماهی و حوض فیروزه‌ای&lt;br /&gt;اینها تن‌پوشی برای آنها که از شبیه دیگران بودن خسته‌اند. عاشق تفاوت‌اند. رنگی جدا می‌خواهند و راهی فرعی برگزیده‌اند، اکثریت همیشه عوام است&lt;br /&gt;شورشگرانی آرام که بر الگویی ثابت، پر طرفدار و همیشگی حمله می‌کنند در مقاومتی بی‌صدا&lt;br /&gt;یا آنان که " مارک‌دار " نمی‌پوشند اما به دنبال مارکی، مارک‌ندار می‌گردند ‌‌‌&lt;br /&gt;تن‌پوش برای کسانی که می‌خواهند کتابخوان، هنرمند، روشنفکر، اهل سینما، موسیقی و ساز، کافه نشین، منتقد و جوان جلوه کنند یا خوانده شوند&lt;br /&gt;هم ساده است هم شیک. هم تازه هم سنتی هم معنوی&lt;br /&gt;برای دیگری شاید تبعیت از مد است و فشن&lt;br /&gt;یکی شاید آن را نشانه‌ای از رفاه بداند در لایه‌ای ارزان&lt;br /&gt;محصولی پیچیده در لباس سادگی&lt;br /&gt;این کالا نمادی است از مرامی بدون مانیفست، سبکی از زندگی و نشانه‌ای از یک ایدئولوژی&lt;br /&gt;با این ایده‌ها و اصول:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;"پوشاک ....&lt;/em&gt; (نام تولید کننده را حذف کرده ام) &lt;em&gt;0انسان را موجودی قلمداد می‌کند که با پیرامون خود رابطه‌ای غیرقابل تفکیک دارد. آسایش این رابطه بر توازن با محیط استوار است. نگاه پوشاک ..... به جهان پیرامونی و زیستگاه انسانْ بوم‌محور است. ""در سال‌های اخیر، طرز فکر تازه‌ای به شهرهای توسعه یافته راه پیدا کرده است که می‌توان آنرا «موج بازگشت به گذشته» نامید. پدیده‌ای که در کشورهای پیشرفته صنعتی پاگرفته و زاییده زندگی مدرن است و عکس‌العملی طبیعی است در مقابل تکنولوژی، پیچیدگی و ماشین‌زدگی، که گرایش به طبیعت، ساده زیستن و زنده‌کردن سنت‌های گذشته را موجب شده است."&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;em&gt;"از طرفی در همین زندگی مدرن، در مواجه با یادگارهای قدیم ، جذبه‌ای غریب در ما برانگیخته می‌شود و حسی که به ما می‌فهماند که «تفاوتی در کار است». کششی که فقط قسمتی از آن به احساس دورماندگی از ریشه ها و نوستالژی مربوط است و قسمت عمده آن ناشی از کیفیت‌های متفاوت آن‌هاست، که دیگر در محصولات صنعتی امروزی قابل رؤیت نیست و ارتباط مستقیم با نحوه فرآوری آنها از طبیعت و مواد اولیه مورد استفاده دارد"&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;"فرآورده‌های طبیعی بدون دست‌کاری‌های شیمیایی و ژنتیک، بیشترین «سازگاری» را با محیط زیست و بدن انسان دارند و کمترین آسیب را به اکوسیستم‌ها وارد می‌کنند"&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و در نهایت بسادگی خرید لباس و به دشواری تغییر مسیر زندگی :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;"&lt;/em&gt;&lt;em&gt;بهار 1379، ارتفاعات کوهستانی شمال تهران درمسیر کوهنوردی درکه، نیم ساعتی از هیاهوی شهر فاصله گرفته بودیم و کلبه چوبی کاهگلی با سقف شیب دار چوبی پای شیب کوه ما را به خود جذب می‌کرد راهمان را به سمت کلبه تغییر دادیم و پا در جاده‌ای گذاشتیم که از مسیر متداول کوه جدا شده بود. بعدها فهمیدیم که همان لحظه، خیلی ساده، مسیر زندگی مان عوض شده است"&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-1569622122887916380?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/1569622122887916380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=1569622122887916380&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1569622122887916380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1569622122887916380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='لباس درویش بر تن یک فیلسوف سرمایه‌دار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7031683245226921145</id><published>2009-01-25T00:36:00.000-08:00</published><updated>2009-01-25T04:16:39.753-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رسانه'/><title type='text'>بازتاب "مردم" در مصاحبه‌هایی که هرگز پخش نشد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر چند وقت یکبار از طریق یوتیوب یا ایمیل و تلفن همراه فیلم‌هایی با عنوان &lt;a href="http://uk.youtube.com/watch?v=hX6G6qYdiXk"&gt;مصاحبه‌هایی که هرگز از تلویزیون پخش نشد&lt;/a&gt;" دست به دست می‌شوند. گزارش مردمی که میکروفون‌ ِ نشاندار ِ شبکه یا برنامه‌ای خاص جلوی دهانشان گرفته شده و مشغول اظهارنظر درباره موضوعی و پاسخ به پرسش خبرنگاری هستند این تکه‌های قیچی شده و درنتیجه غیر قابل پخش از تلویزیون که معلوم نیست چگونه ازهفت‌ خوان صدا و سیما به بیرون درز پیدا کرده‌اند، معمولا انفجاری ازخنده، تعجب و شگفتی از اینهمه عرضه‌ بلاهت و یا شرم وسرخرویی را در چهره ببیننده به همراه دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مردم در آنچه در این تصاویر بازتاب پیدامی‌کنند، درحومه شهرها زندگی می‌کنند؛ یعنی حاشیه نشین‌اند. شغل آنها دامداری، کشاورزی و کسب و کارشان ازطریق مشاغل کوچک و جزیی است. جهان آنها کشاورزی یا دامداری است. ازنظریکی از آنها درباره اعضای شوراها می پرسد جواب می‌شنود "اینها نمی‌توانند حتی یک گاو بچرانند" فقیرند، لباس‌‌های ژولیده وارزان وکهنه پوشیده‌اند&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اگر زن هستند بیشتر چادر به سر دارند که سیاه است یا به سبک قدیم روشن و گلدار. رویشان را محکم می‌گیرند، معمولا درگوشه‌ای از تصویردر ِ خانه‌ای نشان داده می شود که باز است ، به نظر می‌ر‌سد خانه‌دارند.اعتماد به نفس‌شان کم است به سایه بالا سرنیاز دارند، به شوهر، حتی اگر نودسال راهم گذرانده باشند. وقتی سراغ شوهرش را می‌گیرند جواب می دهد "طلاق داد خاک بر سر. شوهر کجا بود قبر باباش "&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شهروندان در این پاره فیلم‌ها کم سوادند یا بیسواد. قدرت بیان پایینی دارند. از منظم کردن افکارشان عاجزند &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;معمولا لهجه‌‌دارند.مهاجر &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جانشان ازمشکلات شهری یا زندگی به لب رسیده. جدی‌‌‌اند و خشمگین، گویی دستشان به هیچ کجا نمی‌رسد، پناهگاهی ندارند مرعوب دوربین‌اند وخبرنگار و بیننده. به نظر ترسیده‌اند درعین حال ساده‌اند و زود فریب می‌خورند. زیرکی‌های خبرنگار را نمی‌گیرند یا دست انداختن‌هایشان را و تعلیم دادن‌هایشان را زود به نقطه تسلیم می‌رسند یا از اول تسلیم بوده‌اند. بهره هوشی پایینی دارند هرچه استاد ازل گفت بگو می‌گوید. البته در این کلمه به کلمه گفتن‌ها ناتوان است به تلاش ناکامی که در مورد محکومیت اسراییل دارد دقت کنید . &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کلیشه‌ها را ناقص گرفته‌اند. کلیشه‌های دینی، ملی، اعتقادی و ایدئولوژیک. پراز تپق و اشتباه‌اند. روز جمعه آخر ماه رمضان را همان عید فطر می‌دانند. بیست و هفتم خرداد راهمان بیست ودوم بهمن می‌خوانند نام خدا را اول بر زبان می‌آورند اما به شکل "بسم الله الرحمانیم ". برای معرفی خود می گویند "من ...هستم" و بلافاصله بدون هیچ ارتباطی ادامه می‌دهند " پسر منهم مکه به دنیا آمده روبروی قبرستان بقیع. حج تمتع هم رفته‌ام نه بار هم به کربلا.نوکر امام حسین هم هستم"هم نشانه‌های مذهبی خودرا بی‌مقدمه بروزمی دهند وهم خودنمایی‌های غیرپیچیده دارندب&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چه‌ها اما رویه‌ی دیگری دارند. هم آوازهای زیرزمینی و کوچه بازاری را عینا تقلید می‌کنند هم به همراه مادربه نمازجماعت می‌روند و درست هنگام سجده‌ی کِشداردسته‌جمعی، شروع به رقصیدن می‌کنند ودرست وقت برخاستن جماعت واز ترس دیده شدن از رقصیدن دست می‌کشند. زودتر یاد گرفته‌اند و درغیاب چشم‌های ‌بزرگتر " آن کاردیگر می‌کنند " &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خبرنگار اما دراین تصاویر خود ماموراست ومعذور. کلیشه می‌پرسد و کلیشه جواب می‌گیرد جوان است بازبان و ذهنی به هم ریخته، آموزش ندیده اما آموزش می‌دهد؛ همان که من می‌گویم بگو. تمرین می‌دهد، جمله می‌سازد و در دهان مصاحبه شونده می‌گذارد" .اسمش را نیار. بگو انزجار. خب اصلا نگو، نخند، حالابگو، حالا نگو"&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مچ می‌گیرد، می‌خندد، ازبالا نگاه می‌کند.عاقل ِکل و باسواد می‌نماید، مسخره‌چی است از حرف‌های ساده مردم برداشت‌های جنسی می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;رسانه اینجا هم قیچی می‌کند هم هوای آبروی مردم را ندارد. جلوی انتشار آن را نمی‌گیرد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برای من تصویرآن پسرعقب‌مانده درانتهای فیلم معنای نهایی را دارد. صورتی بزرگتراز حد معمول. با خند‌ه‌ای عجیب.&lt;br /&gt;من – مردم، شهروند، بیننده – جلوی دوربین ایستاده‌ام. گوژپشتی هستم که بچه‌ها درکوچه‌ها به هم نشانم می‌دهند ودنبالم می‌کنند. با صورتی بزرگ وآبله‌گون. سری نامتناسب با تنم. با حیاتی گیاه‌گونه. از من قهقهه می‌طلبند و خود از زشتی صورت و خنده‌ام قهقهه می‌زنند." بخند. هاهاها. بخند هاهاها. بخند... "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7031683245226921145?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7031683245226921145/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7031683245226921145&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7031683245226921145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7031683245226921145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_7575.html' title='بازتاب &quot;مردم&quot; در مصاحبه‌هایی که هرگز پخش نشد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6399205970084071429</id><published>2009-01-21T05:09:00.000-08:00</published><updated>2009-01-21T05:19:16.218-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><title type='text'>تاجگذاری مدنی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مراسم تحلیف اوباما یک تاجگذاری بود ازنوع مدنی. همان شکوه، بزرگی و احساس شور وقداست، پرازتشریفات، احترام وسرشاری حاضران ازحس درک یک لحظه‌ی تاریخی را در خود داشت.با هزینه ای سنگین ، امنیتی وحشتناک ، تقدیس یک روحانی ودستی بر کتابی آسمانی.حتی دخترکوچک رییس‌جمهوری که خود جزیی از این "تحول تاریخی" است دوربین به دست داشت و این لحظات را ثبت می‌کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; تحلیفی بود بدون تاج  و نمادهایی که جا به جا  که به این تاجگذاری رنگ همقطاری مدنی می‌زد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با این همه که  وجه امپراتورانه‌ی آن توی ذوق می‌زد آرزو کردم بازهم در یک فریب جمعی مفتون یک ایده شوم یا ازشوق وغم بی‌دلیل اشک بریزم یا خشمی عمومی به عضلات دست وپایم انرژی بخشد. از بلاغت یک سخنران حیرت کنم، به یک معجزه عظیم اجتماعی ایمان بیاورم. چشمم به یک افق عمومی روشن شود ودلم به یک امید نزدیک خنک&lt;br /&gt;اما متاسفم که یا فریبنده‌ای نیست که دلبری کند یا من استعداد فریب خوردن را از دست داده‌ام ْ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6399205970084071429?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6399205970084071429/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6399205970084071429&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6399205970084071429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6399205970084071429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_21.html' title='تاجگذاری مدنی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7314840308316108441</id><published>2009-01-20T04:59:00.000-08:00</published><updated>2009-01-20T05:06:56.971-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زمزمه های  خیابانی'/><title type='text'>تاکسی بانوان بدون بوی سیگار</title><content type='html'>طراوت صبح را به خودش گرفته بود با ظاهری آراسته و نای زیادی برای حرف زدن، خوش ‌و‌بش  کردن  و از خود گفتن. کلمه‌ها را بلند ادا می کرد.  در مرزهای درونی  باقی نمی‌ماند. راحت ازخط‌های وجودی‌اش  بیرون می زد، به درون من وسه مسافر دیگر نفوذ می کرد و به  بیرون از  تاکسی‌اش سرک می‌کشید.&lt;br /&gt;ساده‌ی ساده  نبود. کمی آرایش داشت با اعتماد  به نفس وسرزندگی. نه لطافتش خالص بود نه رانندگی  کردن  توخیابان‌های تهران خشن‌اش کرده بود  &lt;br /&gt;ماشین بوی  پودرلباسشویی می‌داد یا صابونی که با آب گرم شسته شده باشد. مطبوعیتش مصنوعی نبود.  سبز کاهویی ماشین به همراه ترکیبی ازراننده تاکسی بودن و زنانگی‌اش همینطورحضور چهار زن مسافر  یک حال و هوای خصوصی اما ویترین‌دار و درحال حرکت  به  ماشین داده بود&lt;br /&gt;تا روی صندلی جلو نشستم  و در را بستم،  تاکسی دیگری جلوش پیچید. دادش بلند شد  که: " می‌دونن ما  فقط حق داریم  مسافرای زن را سوار کنیم، چهارتا مرد وایستادن، اونوقت فقط سراغ  زن‌ها می‌روند" یعنی که  آنها- راننده های مرد- ازقصد و برای رقابت  این کار را می کنند&lt;br /&gt;به خیالم رسید بلوارکشاورز و خیابان کریمخان رودخانه مواجی است و این قایق کاهویی رنگ فقط حق  دارد  ماهی‌های ماده را صید کند  و یا مثلا قزل‌آلا را ولی باقی قایق‌های بزرگ تور می‌اندازند وهرماهی‌ای که خواستند جمع می‌کنند &lt;br /&gt;توخیال رودخانه و موج‌هایش بودم که  دوباره صدای خانم راننده  مرا به خشکی  آورد: "با اینکه پول بیشتری ازما گرفتند حق سوار کردن آقایان را نداریم. برای خرید وتجهیز کردن این پراید  یازده ونیم میلیون دادیم"&lt;br /&gt;این جمع  ومفرد شدن‌های ضمایر جالب بود اما سخت بود که هم حواسم به رانندگی‌‌اش باشد و هم به تغییر ضمیرها. برای همین بدبختانه هیچ جمع‌بندی‌ای ازطرز رانندگی‌ وضمایرش ندارم&lt;br /&gt;صدای بیسیم تاکسی دائما با  صدای مجری برنامه صبحگاهی رادیو مخلوط می‌ شد. اتفاقا هردو زن بودند &lt;br /&gt;طوری ا ز تجهیزات ماشین حرف می‌زد که فکرکردم ماشین مخصوص حملVIPاست وحتی شاید شیشه‌ها هم ضد گلوله هستند&lt;br /&gt;"ماشین، قابل ردیابیه. داخل اتاقک و زیر صندلی‌ها هم وسایلی  نصب شده" خودمو جمع وجور کردم و به زیر پا  و صندلی‌ام دقت کردم  او برای خودش ادامه می داد: "تمام فضای داخل اتاقک درایستگاه مرکزی دیده می‌شه". فکرکردم  الان دو چشم به ما زل زدند و به حرف‌های خانم گوش می‌کنند اما او خیلی  بی‌خیال  وبی‌وقفه جلوی همان چشم‌ها  یاد خاطره‌ای افتاد: "چند وقت  پیش، یکی ازتاکسی‌های بانوان چپ کرد اما هنوز دورهفتم هشتم را - این را بسادگی می‌گفت- نزده بود که ماشین پلیس، آمبولانس و آتش نشانی سررسیدند ومسافرا رو نجات دادند‌"&lt;br /&gt;به ذهنم رسید عجب پیشرفتی! والبته عجب امنیتی. اما با این چشم داخل ماشین چکارباید کرد. آدم ازاول تا آخرزیر نظراست.  شک کردم نکند درحال تعریف یک فیلم خارجی است&lt;br /&gt; دوباره رفت سراغ  مسافردزدی مردهای همکارش اما نمی‌دانم چه ربطی داشت که بلافاصله گفت:"ما حتی نمی‌تونیم خونواده خودمون راببریم  بیرون ببریم. باید آژانس بگیریم" مطمئننا منظورش از "خانواده"، بستگان ذکورش بود&lt;br /&gt;این وسطها انگاریادش رفته بود من کنارش نشسته‌ام. خودش بود که بلندبلند و گرم با خودش  مکالمه می‌کرد یک دفعه با همون سرزندگی، تاملی کرد وگفت: "می خوام چه کارمردها را سوارکنم. تمیز نیستن. بوی سیگارمی‌دن.اصلا بوی مرد می‌دن. همینطوری خوبه"&lt;br /&gt;یکدفعه یادش افتاد که زیاد  با من حرف زده :"چقدر اطلاعات گرفتی‌ها " شاید می‌خواست بگه  چقدراطلاعات به تودادم.&lt;br /&gt;دورمیدان ولیصر راکه به طرف بالا پیچید، فهمیدم یا من مقصدم را آهسته گفتم و یا او اشتباه گرفته‌. گفتم  نگه داره.باقی  پانصد تومانی را که ‌داد دیدم کارت آژانس راهم لایش گذاشته و شماره گوشی همراه خود ش راهم با خودکار  پشت کارت نوشته. خیلی  آشنا و خودمونی با خنده گفت: "ما توهمین محدوده کارمی‌کنیم خواستی زنگ بزن"  بازاریابی‌اش توی ذوق نمی‌زد&lt;br /&gt;تا رسیدم اداره برای خانم "میم" و "کاف" تعریف کردم. خانوم میم فوری گفت: "چه ماشین امنی!" و شماره دستخط همراه کارت را جایی یادداشت کرد &lt;br /&gt;زمزمه های  خیابانی - 1&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7314840308316108441?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7314840308316108441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7314840308316108441&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7314840308316108441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7314840308316108441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_20.html' title='تاکسی بانوان بدون بوی سیگار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-195051334529206483</id><published>2009-01-17T05:48:00.001-08:00</published><updated>2009-01-17T05:51:01.953-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ناهارانه'/><title type='text'>تعارف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سالاد بفرمایید. ماست موسیر، بورانی، ازاین ترشی لیته بخورید، لیمو ترش روی غذاتون بریزید، بفرمایید (این مال غذای اصلی است)&lt;br /&gt;هرروز پنج دقیقه‌ای از نیم ساعت وقت ناهار به این بفرماییدها می‌گذرد.زیاد تاثیری هم ندارد.هرکس فقط سرقاشقی، نوک چنگالی برای تبرک انگار برمی دارد&lt;br /&gt;امروز سالاد تعارف کردم. هرکس یکی دو پر کاهو برداشت.قاشق پنجم ششم بودم که مجبور شدم  غذاخوری را ترک کنم وقتی  برگشتم خانم "میم" با خنده به خانم "جیم" گفت بگو گفتی تا  خانم "الف" نیست از سالادش بخوریم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;ناهارانه- 3&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-195051334529206483?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/195051334529206483/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=195051334529206483&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/195051334529206483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/195051334529206483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_8304.html' title='تعارف'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-582159796460687313</id><published>2009-01-17T05:45:00.000-08:00</published><updated>2009-01-17T05:47:17.963-08:00</updated><title type='text'>پناهندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;رقیق و نازک، پوست‌انداخته، وزن از دست داده، شناور،مثل یک بادکنک گازی رها شده در باد،&lt;br /&gt;ریختگی چشم از همه رنگ‌های اصلی، لعاب‌زدایی&lt;br /&gt;پوست پر از حفره، براق، شبیه یک چراغ مهتابی&lt;br /&gt; مورمور شدن لب‌ها، لبالب شدن کاسه چشم‌ها&lt;br /&gt;گره‌ درشت درمیان گلو ونای&lt;br /&gt;پیشانی دردناک، دهلیز سیاه&lt;br /&gt;میل فرار به محرابی تاریک، مسجد یا کلیسا&lt;br /&gt;پنهان شدن زیر پرده‌ای سیاه، مثل لباس کعبه&lt;br /&gt;تشنه‌ی پناهندگی به دامن یک پیامبر، بست نشستن در بازوهای یک مادر &lt;br /&gt;امانِ یک ضامن آهو&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-582159796460687313?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/582159796460687313/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=582159796460687313&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/582159796460687313'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/582159796460687313'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_17.html' title='پناهندگی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7646842912257416110</id><published>2009-01-12T03:16:00.000-08:00</published><updated>2009-01-12T03:17:58.802-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیماری'/><title type='text'>سفارت پادشاهی بیمارستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بیمارستان‌های تهران هرچه خصوصی‌تر باشند به سفارتخانه‌ها شبیه‌ترند. تکه‌ای از یک جمهوری یا پادشاهی که  جزیره‌وار در خاک کشوری دیگر جا گرفته‌اند. می‌شود نظام حکومتی آن را پزشکی  نامید.  پایت را که  از در ورودی رد می‌کنی انگار از مرز گذشته‌ای. پرچم تازه‌ای نصب است.  سکه‌ای  دیگررایج  است. رییس و مرئوس تغییر می‌کند. نقش‌های این خاک در آن خاک بی‌اعتبارمی‌شود&lt;br /&gt;من ـ بدنی بیمارـ شهروندی ساده‌ام که بر حسب  نشانه‌ها و  نوع بیماری‌ام، طبقه‌بندی می شوم. به هرحال  ضعیف  و بی‌سوادم&lt;br /&gt;پادشاه، رییس‌ جمهور یا رهبر این سرزمین، پزشک است. او هرچه مشهورتر، متخصص‌تر و پرمراجعه  تر، به نوکِ هرم نزدیک‌تر&lt;br /&gt;پله‌های بعدی قدرت مال پزشکان داخلی، انترن‌ها  و رزیدنت ها، رادیولوِیستها، پرستارها، عوامل آزمایشگاه، اتاق عمل، بهیارها و نیروهای خدماتی، ماموران آسانسور و نگهبانان است&lt;br /&gt;با  اینهمه آنها  تا پایین‌ترین رده با من - بدنی بیمار- ارتباطی بالا- پایین دارند&lt;br /&gt;من حتی در خدمت ومرعوب ابزارهای ساده و پیچیده پزشکی هستم. از درجه حرارت، دستگاه فشار خون سرنگ‌های، وسایل  پانسمان‌، دستگاههای رادیولوژی، سی تی اسکن و ام. آر. آی&lt;br /&gt;لباس‌ها و پوشش، رابطه‌ها و زبان ارتباطی و گفت و گو بلافاصله تغییر می‌کند. جنسیت، تابع نظام بیرونی نیست. حجاب زنان چه در کادر بیمارستان و چه در مورد بیماران زن به دلایل شرعی و عرفی، شکل‌های دیگری پیدا می‌کند&lt;br /&gt;پ.ن: ازبس به دلایل و برای افراد  مختلف از در ِ این سفارتخانه‌ها وارد و خارج  شده‌ام، انگار تابعیت دوگانه دارم. با این حال  دیشب که برای اولین بار اسکن شدم، دیدم  حتی این دستگاه فلزی بیجان  هم می‌داند که من خارجی‌ام ، فاخرانه و ترسناک  سرم را مثل یک کاغذ A4  کپی می‌کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7646842912257416110?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7646842912257416110/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7646842912257416110&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7646842912257416110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7646842912257416110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_12.html' title='سفارت پادشاهی بیمارستان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6091524555668141743</id><published>2009-01-05T03:51:00.000-08:00</published><updated>2009-01-05T05:08:38.040-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عزاداری'/><title type='text'>آشوب درخیابان  وزرا</title><content type='html'>خیابان وزرا، جلوی در پارک ساعی، ساعت 10 شب، هفتم محرم&lt;br /&gt;یک دایره، یک دسته کوچک ِعزاداری، بی‌عَلَم، بی‌کتل&lt;br /&gt;با دو پرچم موج‌دار، سرخ، یکی جلو یکی عقب&lt;br /&gt;چند جوان سیاهپوش، نه مدرن، نه سنتی، نه فقیر نه ثروتمند&lt;br /&gt;باهوش ،دانشجو یا فارغ‌التحصیل&lt;br /&gt;پر از موسیقی بوشهری، پرکوبه، پُرازصدای زیر، پُراز صدای بم&lt;br /&gt; بدون بلندگو، بدون نوحه، بدون زنجیرزن، پیاده نظام یا سواره نظام&lt;br /&gt;بیشتر ایستاده، کمتر رونده&lt;br /&gt;بدون ِنمایش، گرم ِکار خویش، ناپراکنده، باهم، باحواس ِ جمع&lt;br /&gt;اندوهگین، عزادار اما بی‌اشک، بی‌آواز، بی‌کلمه، بی‌ضجه&lt;br /&gt;پیشگویی‌کننده، خبردهنده؛از شکستی سنگین، کشتاری بزرگ، روزگاری سیاه&lt;br /&gt;دیروز، فردا، پس فردا&lt;br /&gt;  خواب خرگوشی ِ شهر را برهم‌زننده، دل‌‌آشوب و پریشان‌‌کننده&lt;br /&gt;آرامش گیرنده، توفان‌اندازنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:عزا و اندوه، توجه وعمقی که این گروه ساده به خیابان انداخته بود، با هیچ گروه عزاداری دیگری برابر نبود&lt;br /&gt;چند وقتی است نه سرعت اینترنت و نه بلاگر اجازه دانلود عکس  و پخش صدا را نمی‌دهد&lt;br /&gt; وگرنه بجای اینهمه  کلمه باید صدای موسیقی آن‌ها رامی گذاشتم،همان کافی بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6091524555668141743?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6091524555668141743/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6091524555668141743&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6091524555668141743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6091524555668141743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_05.html' title='آشوب درخیابان  وزرا'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-1684386560754833572</id><published>2009-01-04T03:07:00.000-08:00</published><updated>2009-01-04T03:50:26.062-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کلمه‌ها وترکیب‌های تازه'/><title type='text'>کلمه‌ها وترکیب‌های تازه - 1</title><content type='html'>چه بی‌رنگ و بی‌حال است این "ایاب" اگر بدون "ذهاب" آن را بخوانیم. انگار یک کلمه دیگر است با یک معنای دیگر. سرد و خالی؛ سایه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-1684386560754833572?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/1684386560754833572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=1684386560754833572&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1684386560754833572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/1684386560754833572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/1_04.html' title='کلمه‌ها وترکیب‌های تازه - 1'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3847731452948268634</id><published>2009-01-03T00:29:00.000-08:00</published><updated>2009-01-03T01:37:39.369-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تبلیغات'/><title type='text'>بیلبورد نوشته‌ها - 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;گره مشکل‌گشا&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;احتمالا همه دیده‌اید یک شرکت تازه به تبلیغ ِ انبوه رسیده‌ی فرش، این شعار را در بزرگراهها پیش چشم مردم شهر گذاشته است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;47 سال است که با گره به گشایش خاطر شما دلخوشیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این جمله، دوکلمه گره و گشایش، دو دشمن قدیمی، ذاتی و به نظرابدی را یکجا نشانده. با موادی هم‌‌جنس، مبتدایی مشترک اما با معانی و روح‌هایی دور&lt;br /&gt;دشمنانی جانی با لباسی مشابه؛ یکی آبادگر یکی ویران کننده. یکی جان‌بخش، یکی قاتل&lt;br /&gt;تاجر ِ ما به جرم خویش یعنی "گره زدن"، اعتراف کرده اما درکنارش "گشایش" گذاشته تا قلم عفو بر گناه خویش بکشد ومنت را هم بیفزاید که سالیانی رنج برده تا فقط "خاطر" مشتری گشوده شود&lt;br /&gt;یک آسانی ِ سختی‌نما. این هزار گره گرمابخش، گره‌گشا. یُسر ِ بافته شده ازعُسر&lt;br /&gt;هروقت این عبارت را می‌بینم، گیجی آرام‌بخشی به من دست می‌دهد. معمایی است که نمی‌توانم صورتش را تصویر کنم اما هزار بار طعمش را چشیده‌ام&lt;br /&gt;هرچند وجه پاچه-ی- مشتری خوارانه ‌این شعار کمی آزاردهنده است &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3847731452948268634?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3847731452948268634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3847731452948268634&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3847731452948268634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3847731452948268634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post_03.html' title='بیلبورد نوشته‌ها - 1'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3242673026952906713</id><published>2009-01-03T00:25:00.000-08:00</published><updated>2009-01-03T00:36:20.754-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کامیون نوشته ها'/><title type='text'>کامیون نوشته‌ها - 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همکارم می‌گفت پشت یک خاور نوشته بود:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همه از خاور می‌ترسند ما از نیسان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3242673026952906713?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3242673026952906713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3242673026952906713&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3242673026952906713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3242673026952906713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='کامیون نوشته‌ها - 1'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8584172008097712857</id><published>2008-12-29T21:09:00.000-08:00</published><updated>2008-12-29T21:38:48.489-08:00</updated><title type='text'>زباله‌ شهری درگورستان</title><content type='html'>مردگان  با این  تصویر گرسنه و تشنه‌اند یا  سرمازده که  آب هوس می‌کنند و چای و شیرکاکائوی داغ  می                          نوشند و آش گرم می‌طلبند؛ آخر هم می‌چسبد که  دود یک  سیگار را تنگ ِآن  به  هوا بفرستند&lt;br /&gt;مردگان گورستان درچشم  ما خانه‌ای  بی‌حال، خاکستری  یا پرزباله دارند که باید  با گلاب شستشو شوند  &lt;br /&gt;این زباله ها  اما رنگی‌اند، روشن‌اند، امیدبخش، صورتی، سرخ، آبی، سبز. هرچند با برگ‌های زرد و قهوه‌ای و سردی خاک گورستان در آمیخته‌اند&lt;br /&gt;زباله‌ها  در اینجا سالم‌اند. در خود  یا دیگری منحل  نشده‌اند. نوشته‌هایشان هنوز  خواندنی است. قطعه قطعه‌اند.جداشدنی. می‌شود همین حالا غنچه گلایول صورتی را برداشت و دوباره در آب  گذاشت  &lt;br /&gt;مردگان اینجا همانی را می خورند که ما می‌خوریم، سردشان می شود ،طالب  رنگ  و بوی گل و نور شمع‌اند&lt;br /&gt;مردگان  همان  ماییم با دوپا، دو دست، معده‌ای بزرگ و سینه‌ای پردود  که  اینجا  وآنجای گورستان  می‌پلکیم اما ممنوع‌الخروجیم&lt;br /&gt;مردگان همان ما زندگانیم که درگورستان ادامه پیدا کرده‌ایم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8584172008097712857?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8584172008097712857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8584172008097712857&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8584172008097712857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8584172008097712857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='زباله‌ شهری درگورستان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6614734199536300138</id><published>2008-10-27T04:56:00.000-07:00</published><updated>2008-10-27T06:23:35.380-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بیماری'/><title type='text'>زانتیا بهتراست یا آلزایمر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هربار که از جلوی تابلوی " انستیتو کانسر" در خیابان باقرخان یا دکترقریب عبور کرده‌ام به یاد بیمارانی افتاده‌ام که در دایره لغت‌های انگلیسیشان کلمه کانسر وجود ندارد و آن را یک اصطلاح تخصصی و پزشکی می‌دانند که هنوز معادلی برای آن در فارسی ساخته نشده است یعنی که از بیماری خود خبر ندارند&lt;br /&gt;یا اگر معادل آن را می‌‌دانند با هربارمراجعه به این موسسه برای آزمایش، ویزیت و یا شیمی درمانی، این غول زشت و قدرتمند درقالب آن" کلمه" معمول ظاهر نمی‌شود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این را ازاین جهت می‌گویم که کلمه سرطان دردناکتر، پایان‌دهنده‌تر و یاس برانگیز‌تر از "کانسر" به نظر می‌آید. کشنده‌ای است که مرگ را از موعدی طبیعی، دور یا احتمالی - فردایی، به وقتی حتمی، پیش‌بینی‌پذیر، نزدیک و امروز-ی تبدیل می‌کند. زندگی را به رنگ خاکستری درمی‌آورد؛ کام بیمارو خانواده‌اش را تلخ می‌کند و مسیرزندگی را به طور موقتی یا دائمی تغییر می‌دهد. اینها همه ناخوشبختی و درنتیجه فرودستی را در ذهنیت عمومی به دنبال دارد. برسراین بیمار و خانواده‌‌اش معمولا سایه‌ای از تاسف، همدردی و استثنا بودن سنگینی می‌کند&lt;br /&gt;بنابراین هرچه بیمار واطرافیان او را از کلمه "سرطان " دور و هرچه آن را پنهان کند، تسکین‌دهنده‌تر است.همینطور هرچه این بیماری وامثال آن، لباس کلمه‌های ناشناخته‌تری را بپوشند، بهتر و به وضعیت باثباتی از منزلت نزدیک‌تراست&lt;br /&gt;شاید این یکی از دلایلی باشد که نهادهای پزشکی بین‌المللی اصراردارند به " دچار ایدز" شده بگویند "حامل ویروس اچ آی وی"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هرحال شوهر " شهین خانم" یا " عیال خسرو خان" ، بیشتردوست می‌داشتند علاوه بردلایلی که در&lt;a href="http://www.daal.ir/2008/10/106.php"&gt;این&lt;/a&gt; پست خواندنی و پذیرفتنی آقای دکترقاضیان آمده، به جای آلزایمر زانتیا گرفته باشند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/04/blog-post.html"&gt;خدایان سلامتی &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6614734199536300138?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6614734199536300138/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6614734199536300138&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6614734199536300138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6614734199536300138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_27.html' title='زانتیا بهتراست یا آلزایمر'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3870342650259374317</id><published>2008-10-26T05:46:00.000-07:00</published><updated>2008-10-26T05:53:56.438-07:00</updated><title type='text'>نماز باران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اینقدر بوی باران  از لای پنجره توی صدای امام جماعت ریخته بود، که وسوسه شدم به او اقتدا کنم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3870342650259374317?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3870342650259374317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3870342650259374317&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3870342650259374317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3870342650259374317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_3173.html' title='نماز باران'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8907862415138343219</id><published>2008-10-26T05:43:00.000-07:00</published><updated>2008-10-26T06:08:38.959-07:00</updated><title type='text'>ترس با لهجه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صدایی ده دوازده ساله بود. زود فهمیدم از خواب بیدارش کرده‌ام. گفتم: " شماره شما روی گوشی من افتاده بود". به جای جواب نفس نفس می‌زد. ترسیده بود. به خواب مانده‌ای در روز کنکور شبیه بود. دیرکرده یا تکلیف ننوشته‌ای ایستاده در چارچوب در کلاس. با رنگ ِ پریده. نور‌دیده‌ای در اتاق تاریک.گیج بود انگار داشت خوابی می دید که با یک خواب دیگر برش می‌خورد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ترس بکری که لابلای کلمه‌ها و صدایش می‌ریخت، دلم را ریش می‌کرد. شاید با یک جیب‌بر ِ درحال فرار، عوضی‌اش گرفته باشند گنجشکی بود که ازسرما می‌لرزید. خیس و کوچک بود. دلم می‌خواست زیر چادرم، پنهانش کنم&lt;br /&gt;پاره و بریده بریده گفت:" من خواب بودم الان ازخواب ببدارشدم، نمی‌دانم؛ شماره‌ای نگرفتم." لهجه داشت لهجه‌ی خراسانی. یک خراسانی ِ خراسان ندیده&lt;br /&gt;قطع کردم اما ازصبح صدای قلبش یکی در میان با قلبم می‌زند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8907862415138343219?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8907862415138343219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8907862415138343219&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8907862415138343219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8907862415138343219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_26.html' title='ترس با لهجه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4796787618797675970</id><published>2008-10-21T03:21:00.000-07:00</published><updated>2008-10-26T06:06:10.619-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزانه ها'/><title type='text'>دعای مستجاب‌زده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به آناهیت که مشغول کار وحرف زدن با مشتری‌اش بود سلام کردم واسمم راتوی دفترش نوشتم. مادلن ازآنطرف تا مرا دید گفت زیارت قبول. رفتی مشهد؟ یادم افتاد ازمن خواسته بود حرم که رفتم یادش باشم و یک اسکناس دوهزارتومانی هم داده بود تا توی ضریح بیندازم. گفته بود تا حالا مشهد نرفته ولی امام رضا را دوست داره. بعد هم اضافه کرده بود که "من توی دین خودمون آدم مومنی هستم ". گفتم شب قدرتوی صحن یادت بودم ولی نذرت رو توی صندوق انداختم&lt;br /&gt;آناهیت اما امروز، روزخوشحالی‌اش بود. آخرکار گفت تا آخرآبان که نمیایی اینجا ؟جوابم مثبت بود. بعد خبر داد بالاخره ویزای امریکایش آمده، همین دوسه روزپیش. بلیت راهم رزروکرده و اگر دیگرمرا ندید اینباررا خداحافظی حساب کنم&lt;br /&gt;نفهمیدم چرا خبری را که اینقدربرایش مهم بوده، وقت تمام شدن کار و رفتنم می‌دهد. شاید گذاشته بود مثل همیشه خودم بپرسم. من هم که فکرکرده بودم شاید پرسیدن چند باره ناراحتش کند&lt;br /&gt;حالا بعد ازدوسال انتظار، آرزویش برآورده شده بود. خیلی‌ از مشتری‌ها از ماجرای زندگیش، طلاقش وتصمیم دسته جمعی خانواده اش برای رفتن وکلاس زبان رفتن‌های مکررش در روزهای جمعه و نگرانی ‌اش از آینده‌ای مبهم درامریکا خبرداشتند. وقتی توی نوبت می نشستی‌، می‌شنیدی داره تعریف می‌کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش تبریک گفتم دلم هم کمی گرفت که شخصیتی چسبیده به گوشه‌ای از زندگی‌ام در حال جدا شدنی همیشگی است. مثل شاخه کوچکی که ازدرخت کنده می‌شود। اما شوق او سرایت کننده بود. چه احساس خوبی! یک انتظارچندساله وغیرممکن، ممکن و یک آرزو برآورده شده بود. اصل حاجت مهم نبود من لبالب یک دعای تازه مستجاب شده بودم। بوی نانی را می داد که از تنور بیرون آمده بود یا پوسته‌های ورقه ورقه‌ی نازک و سفیدی که هنوز روی چهره‌ی صورتی نوزادی یکروزه است &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چند باربه زبانم آمد ازاو بخواهم پیش ازرفتن چند تا عکس از چهره‌اش بگیرم।اما نگفتم چرا؟ نمی‌دانم. شب خواهرم گفت هدیه ای برایش بخریم. فکرکردم همانموقع وقت خوبی است تا ازصورت مهتاب‌زده و رنگ پریده‌اش، ازچشم‌های سبزش که باحلقه گود افتاده وتیره‌ای درزیربرجسته شده و اندوهی که ازآن ته، همنشین یک لبخند بزرگ می شود، قاب بگیرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/01/blog-post_10.html"&gt;کارخانه آرایشگری&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_21.html"&gt;به زبان اصلی &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4796787618797675970?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4796787618797675970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4796787618797675970&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4796787618797675970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4796787618797675970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_3317.html' title='دعای مستجاب‌زده'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7973891075745300278</id><published>2008-10-21T03:17:00.000-07:00</published><updated>2008-10-21T03:19:56.907-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><title type='text'>به زبان اصلی</title><content type='html'>وقتی کنار گوش من با هم ارمنی حرف می‌زنند، انگاردرحال تماشای یک فیلم بدون زیرنویس از اروپای شرقی هستم. هم قیافه و تن‌شان هم زبانشان وهم شخصیتشان شبیه آنهاست. یا شبیه ارتدوکس‌های روسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدرراحت‌اند وقتی می‌دانند کسی که گوشش نزدیک دهان آنهاست یک کلمه هم ارمنی بلد نیست. فقط از موسیقی کلام و نگاه‌های ریز، بالا و پایین رفتن تن صدا و نزدیک و دورشدن دهان‌شان، خنده های یواشکی و حضوراندکی هراس و لذتی که دراین خلوت " نازبان‌فهمی" من به دست آورده‌اند، می‌توان فهمید احتمالا درباره رییس وحاشیه‌های محل کارشان - آرایشگاه - صحبت می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کردم چرا توی این چند سال از آنها یا از آلینا چیزی یاد نگرفته‌ام. اما دیدم اگراینجا رو انتخاب کردم به خاطرنفهمیدن زبان‌شان ولذت بردن ازبی معنایی کلمه‌هایشان بوده&lt;br /&gt;&lt;p&gt;کاملا مرتبط: &lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/01/blog-post_10.html"&gt;کارخانه آرایشگری&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7973891075745300278?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7973891075745300278/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7973891075745300278&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7973891075745300278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7973891075745300278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_21.html' title='به زبان اصلی'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5890500013497387279</id><published>2008-10-20T02:01:00.000-07:00</published><updated>2008-10-22T00:58:47.197-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نشریات'/><title type='text'>کیوسک‌خوانی درتهران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هر روز از ساعت 7 صبح یا شاید هم زودتر دور و برش غوغایی است. آن کیوسک مطبوعاتی را می‌گویم که در کنار یکی از شلوغ‌‌ترین میدان‌های شهر برپاست. حریم، حاشیه‌ها و حیاط خلوتش مانند خیلی ازکیوسک‌ها از حدود دیوارها و سقف چوبی‌اش فراتر می‌رود. پیشخوان کوچک و بساط بزرگ‌تری که روی زمین پهن کرده، هفته نامه‌ها و ماهنامه‌هایی که مثل رخت روی بند آویزان اند و با باد تکان می خورند. ستون روزنامه‌هایی که کنار دیوار چیده ‌و بلندترینش آگهی‌های همشهری است. خود کتابی شده که دیگر وظیفه لای روزنامه گذاشتنش را سلف سرویس‌وار به عهده مشتری گذاشته‌اند، بعد خود همشهری همینطور ایران و جام جم که لابد پرخریدارترند. دنیای اقتصاد و کم کم روزنامه‌های سیاسی مثل اعتماد، اعتماد ملی و با یکی دو فاصله کارگزاران وتازگی‌ها خورشید و همینطور لاغرترهایی که نام‌شان یادم نیست. این ردیف درست مثل یک نمودارِ ستونی است که از ردیف دوم و بخصوص چهارم به بعد یکباره سقوط می‌کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به موازات این ستون کاغذی، یک ستون گوشتی از مردم – به طورمعمول مردان - صف می کشند از همان همشهری شروع می‌کنند، تیتر‌ها را می خوانند و جلوتر می‌آیند، درحالی که جابجا دست‌هایی به زحمت از لابلای تن شان داخل می‌شود تا روزنامه‌ای بردارد&lt;br /&gt;این صف اما در مقایسه با تجمعی که در برابر دیوار سمت راست کیوسک برگزار می شود، کم رنگ است. هشت روزنامه ورزشی در دو ردیف چهارتایی با غلبه‌ی رنگ‌های قرمز و آبی و خیلی مرتب، نیمه‌ی بالای دیوار را می پوشانند. اگر تمام کیوسک را یک روزنامه ببینیم، اینجا تای اول صفحه اول آن است&lt;br /&gt;روزنامه فروش درست زیر این نیم‌صفحه تخته‌ای گذاشته و روی جوی آب را پوشانده. روزنامه‌های کیهان، رسالت و جمهوری و دیگرروزنامه‌ها همینجا نشسته‌اند درحالیکه فقط نام و لگویشان پیداست. هر تیتراول زیر روزنامه‌ دیگر پنهان شده ‌است. انگار این روزنامه‌ها تنها یک تیترفرعی و کوچک هستند واهمیتی ندارند تا با سوتیتر،عکس یا نیمی ازمطلبشان در صفحه اول کیوسک چاپ شوند. اگرمی‌خواهید وعلاقه دارید باقی متن را بخوانید، به صفحه... مراجعه کنید. یعنی مثلا روزنامه‌ی رویی را بردارید تا ببینید نیم‌صفحه اول کیهان چی نوشته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم می‌گفتم برای همین تخته وروزنامه‌هایش است که ورزشی خوان‌ها مجبورند درحاشیه خیابان وپیاده رو بایستند و حلقه بزنند&lt;br /&gt;قیافه‌ها – که باز معمولا مردانند- خیلی جدی‌تراز قیافه‌ی همشهری و ایران و اعتماد‌‌خوان‌هاست. ابروها را دروسط گره زده‌، چشم‌ها را ریز کرده‌، صاف ایستاده یا تنه را روی یک پا تکیه داده‌اند. بعضی‌ها هم کمی گردن راکشیده‌اند و یکی یکی وبا دقت تیترهای ورزشی را می‌خوانند. خنده ای هم روی لب ندارند. خطوط چهره هم بیشتر به خواندن می‌ماند تا اظهارنظر، تحلیل و یا اطمینان. حداقل من تا بحال چیزی ندیده‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تیترهای ورزشی همیشه خودمانی‌، کوچه بازاری، نقل قولی، لات منشانه، زمین چمنی و به قول روزنامه نگارها زرد است. امامعلوم نیست چرا این وضعیت غیررسمی درحس و حال وشخصیت خواننده‌های ایستاده‌ی ما یا به قول آقای حسین قندی " مفت خوان‌ها " منعکس نمی شود. ردیف نیست، تجانس وهمرنگی ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکیه‌کلام های کوچه بازاری و شایعات و حرف‌های خاله زنکی- یا عمو مردکی- ، رجزخوانی‌ها و تهدیدهای بین‌باشگاهی خیلی داغ و جدی است. جوری است که دراین شلوغ‌ ترین و پرخواننده‌ترین بخش کیوسک، انگار نگاه‌ها دارد تیترهایی مثل واقعه 18تیر، سقوط یا دستگیری صدام، تبریک ناطق نوری به خاتمی برای پیروزی در انتخابات، فرو ریختن برج‌های دو قلوی نیویورک، پیروزی احمدی نژاد، ترورحجاریان را می خواند. کمی اغراق می کنم ولی اتفاق‌ها و رویدادهای دست دوم‌-ی را بیاد نیاوردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مطمئنم که این خبرهای سرخ و آبی مثل شبه نقل قول‌های افشین قطبی از کتاب‌های آموزش موفقیت و قهر و دعوای علی کریمی، ناسزاهای علی دایی درکنفرانس‌های مطبوعاتی درچهره این خواننده‌ها از خبرهای رسیدن نرخ تورم به رقم 30، سقوط قیمت نفت، دعوای رییس بانک مرکزی و رییس جمهوری، کاغذ پاره بودن یا نبودن مدرک برای وزیر و وکیل شدن، طرح تحول اقتصادی، نام‌های انتخاباتی مثل مک‌کین، اوباما، خاتمی، کروبی، قالیباف، صدورقطعنامه سوم شورای امنیت علیه ایران و بالاخره سرمایی که پیش‌بینی شده 5/1 برابر سرمای سال پیش است، مهم‌تربه نظرمی آید. بدن، نگاه، تعداد وحال و حسشان که این رامی‌گوید &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5890500013497387279?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5890500013497387279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5890500013497387279&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5890500013497387279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5890500013497387279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_20.html' title='کیوسک‌خوانی درتهران'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4915953276798665420</id><published>2008-10-14T03:19:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:46:47.845-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>دومینوی  بازار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بازار، هنوز"بازاربزرگ تهران" است که "تعطیل شدن " یا به تعطیلی کشاندن"، "تعلیق و اغتشاش" ،"اعتصاب" ،" اعتراض" و تجمع اصناف" آن، خبری داغ است که زود تیترمی شود، دهان به دهان می چرخد، بازتاب جهانی رسانه‌‌‍‍‍‍‍‍ای پیدا می کند، کرکره ی پایین مغازه هایش وخلوتی گذرهایش کادر خوبی برای عکاسان می بندد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بازارو اعتصابش معاون رییس جمهوری را به سخنرانی در جمع بازاریان می کشاند، برای " عادی شدن وضعیت امنیتی آن" پلیس مراقبت می کند و بالاخره اصناف را هم وزن دولت می کند و این دو را سریک میز مذاکره می کشاند. هرچند ریشه ماجرا به "اراذل و اوباش" نسبت داده شود وبازاریان به "هوشیاری" دعوت شوند " &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بازار هنوز وزن زیادی دارد. بار 30 یا 40 سال پیش را تداعی می کند. " شروع کننده" ، "حرف آخرزننده" ،" تعیین کننده"، " نهایی " ناراضی" ، " کاری" ، " قابل تحلیل " و "سرایت کننده " می نماید. بازارخاصیت "دومینو" یی دارد&lt;br /&gt;اول اصفهان، بعد تبریز، بعد تهران، اول تجمع درمسجد امام بعد تعطیلی تیمچه طلافروشان بعد پارچه فروشان بعد فرش فروشان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کلمه های صنعت، بانک، صنایع دستی، گردشگری، بورس، تولید، نفت خیلی وقت است که رنگهای گرمی خورده اند اما اعتصاب وتعطیلی یک بازارسنتی و" بازگشایی و "عادی شدن فعالیت آن " همچنان نشانه پررنگی است. پررنگ تراز کلمه های دانشگاه ومعلمان و اعتصاب هایشان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید بازار دوستی است قدیمی همراه و ثروتمند، باید کنار باشد نه روبرو &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4915953276798665420?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4915953276798665420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4915953276798665420&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4915953276798665420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4915953276798665420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html' title='دومینوی  بازار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6437891290710373971</id><published>2008-10-14T00:12:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T00:33:47.106-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>رقص  یا  آواز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بیشتر "رقص شترمرغ "بود تا &lt;a href="http://www.cinetmag.com/ShowFilms.asp?ID=636"&gt;آواز گنجشک ها&lt;/a&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6437891290710373971?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6437891290710373971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6437891290710373971&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6437891290710373971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6437891290710373971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='رقص  یا  آواز'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8964795860724360352</id><published>2008-09-28T22:40:00.000-07:00</published><updated>2008-10-04T04:48:17.684-07:00</updated><title type='text'>دالایی لاما در پیله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;روبروی من ایستاد. موهایش را از ته زده بود. پوست سرش، سرخی غروب ر ابرمی گرداند. قدبلند  بود هرچند ده دوازده سال بیشترنداشت. با دو پسردیگر حیاط مزار" &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B2%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A8%DA%A9%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"&gt;مولانا زین الدین&lt;/a&gt;" را بالا وپایین می رفتند، دورمی زدند، می خندیدند&lt;br /&gt;روبروی من ایستاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگاه عمیقی داشت. ترکیبی بود از خامی و پختگی، کودکی و پیری. ترس به جان آدم می ریخت. به دالایی لامایی بالقوه شبیه بود. یا پیامبروامام وقدیسی که هنوز در پیله است. کسی از آینده اش خبر ندارد&lt;br /&gt;قوی بود ، نفوذ می کرد&lt;br /&gt;گویی همین الان می توانست دهها غزل رااز بر بخواند یا جواب معمای لاینحلی را آماده دارد و درضمن می تواند دعوای پیچیده ای را قضاوت کند&lt;br /&gt;باهوش بود اما کمیت نداشت&lt;br /&gt;می آمد که  بگوید درذهن من چه می گذرد. نامم چیست و چه زمانی قرار است برگردم . همینطور خاطراتم را از بربود&lt;br /&gt;انگار سرش چند کتابخانه سوخته ونسوخته را باردار بود&lt;br /&gt;گویی هیچوقت نوزاد نبوده ، راه رفتن را یاد نگرفته یا حرف زدن را آغازنکرده . همیشه همینطور بوده و خواهد بود&lt;br /&gt;دور بود، سنگین و پرراز &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگذاشت  عکسی   از او  بگیرم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8964795860724360352?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8964795860724360352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8964795860724360352&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8964795860724360352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8964795860724360352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='دالایی لاما در پیله'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7043119777970966726</id><published>2008-05-16T22:05:00.000-07:00</published><updated>2008-05-17T00:16:25.678-07:00</updated><title type='text'>....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مدت هاست نمی نویسم . نه دلیلی برای نوشتن دارم نه توجیهی برای ننوشتن. بهتردیدم بخاطر دوستانی که به اینجا برای خواندن چند سطری سرمی زنند و همان نوشته ی قدیمی را می بیننند بگویم که تا چند وقتی که برای خود من هم معلوم نیست چقدرطول بکشد، این وبلاگ بروزنخواهد شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سپاسگزار محبت وتوجه همه دوستانی هستم که دراین مدت پیدا کرده ام&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7043119777970966726?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7043119777970966726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7043119777970966726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='....'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3868012423657653433</id><published>2008-03-19T09:19:00.000-07:00</published><updated>2008-09-20T03:06:50.841-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهار'/><title type='text'>بهار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بوی باران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی سبزه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی خاک &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاخه های شسته &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باران خورده پاک &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آسمان آبی و ابر سپید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برگ های سبز بید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عطر نرگس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رقص باد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نغمه ی شوق پرستوهای شاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلوت گرم کبوترهای مست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نرم نرمک می رسد اینک بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می رسد اینک بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال روزگــار&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال چشمه ها و دشت ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال دانه ها و سبزه ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال غنچه های نیمه باز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال جام لبریز از شراب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوش به حال آفتــاب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هفت رنگش می شود هفتاد رنگ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هفت رنگش میشود هفتاد رنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی برای وصف بهار و نصحیت ها و تبریکات بهارانه چیزی از خود پیدا نمی کنیم ، باید که در کالبد کلمه های بلند و گرم شاعری پر شور و زنده (فریدون مشیری)حلول کنیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوروز مبارک &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3868012423657653433?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3868012423657653433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3868012423657653433&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3868012423657653433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3868012423657653433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/03/blog-post_19.html' title='بهار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-6439594307624466634</id><published>2008-02-22T19:31:00.000-08:00</published><updated>2008-09-20T03:07:26.130-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهر'/><title type='text'>هزارتوی شهر</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;زباله است. بی قیمت و بی‌ارزش. دور ریختنی. نخواستنی و دیگر نباید بودنی. نازیبا، از شکل افتاده و مچاله. بدبو و فاسد شدنی، بیماری‌آور و مرگ‌زا. درهم فرو رفته اما جداشدنی، دور رفتنی، ترس‌آور و احتیاط برانگیختنی&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پاره پاره است. هزار جزیی. تکه‌‌هایی از هویت‌های جداگانه. فاقد معنایی سنگین در مرکز. بدون حضور اشاره‌های صریح به دیگری با رابطه‌هایی گسیخته. بی‌انسجام. در نبود چارت تشکیلاتی. بدون رییس بدون مرئوس، ناخویشاوند&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;زباله‌ها وقتی کوه می‌شوند معلوم نیست از فرمانیه آمده‌اند یا از شهرری. از شهرک راه آهن یا هفت حوض. فقیرند یا ثروتمند.مهم نیست اصل بوده‌اند یا ساخت چین، وطنی ِ خالص یا دست ساز خانگی. یعنی که کدامند: محلی، ملی یا بین‌المللی‌.مشخص نیست از زباله‌دان پارک ملت در این توده سنگین نشسته‌اند یا از دبستانی غیرانتفاعی آمده‌اند .... &lt;a href="http://hezartou.com/article.php?arid=2440&amp;amp;uid=34"&gt;ادامه&lt;/a&gt; در&lt;a href="http://hezartou.com/"&gt; هزارتو&lt;/a&gt; با عنوان زباله، شهرودگر شهر&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-6439594307624466634?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/6439594307624466634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=6439594307624466634&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6439594307624466634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/6439594307624466634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/02/blog-post_22.html' title='هزارتوی شهر'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4620925345795169997</id><published>2008-01-19T19:08:00.000-08:00</published><updated>2008-10-22T01:02:19.621-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>شعارهای انتخاباتی - اصلاح طلبان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شعری که به عنوان &lt;a href="http://www.futurama.ir/2008/01/post_205.html#more"&gt;شعار&lt;/a&gt; تبلیغاتی اصلاح‌طلبان در هشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزیده شده، از زمان خالی است. منظورم این است که به هیچ وقتِ معینی ارجاع نمی‌دهد. اگرچه وقتی با صدای شجریان خوانده می‌شود و با اضافه شدن &lt;a href="http://razeno.com/2008/01/post_322.php"&gt;توضیحاتی &lt;/a&gt;از حافظه شخصی یا جمعی، قید زمان گذشته ی استمراری می‌گیرد و دوره مبارزاتی پیش یا در آستانه انقلاب را به ذهن نزدیک می‌کند و البته با این قیدها، یک انتخابات در سال 86 را به حال و هوای 30 سال پیش می‌دوزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همراه شوعزیز/ همراه شو عزیز&lt;br /&gt;تنها نمان به درد/ کین درد مشترک&lt;br /&gt;هرگز جدا جدا / درمان نمی‌شود&lt;br /&gt;دشوار زندگی / هرگز برای ما&lt;br /&gt;بی‌رزم مشترک / آسان نمی‌شود&lt;br /&gt;تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز&lt;br /&gt;همراه شو/همراه شو&lt;br /&gt;همراه شو عزیز&lt;br /&gt;همراه شو عزیز&lt;br /&gt;تنها نمان به درد / کین درد مشترک&lt;br /&gt;هرگز جدا جدا/ درمان نمی‌شود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلمه‌ها ساده و عام‌اند. هیچکدام لباس فاخر نپوشیده‌اند. هرکس با هر سطحی از سواد آن را می‌فهمد. نیازی به تجزیه و تحلیل، تفسیر و توضیح درباره کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه و زیر و روی معنای آن نیست. ظاهرا موضوع همین است که در سطح مصرع‌ها جریان دارد. همینطوراز حروفی از الفبا برای ساختن کلمه‌ها استفاده شده است که طول موج بالایی ندارند. حرف های خاموشی مثل ه ، م ، ک ش و ر فراوان‌ا ند و از حروف پر سر و صدا و شلوغ و مغلقی مثل س ، ص، و غ یا چ کمترخبری هست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اگرچه کلمه‌ها در قالب یک سرود انقلابی نشسته‌اند اما فریاد نمی‌زنند، تهدید نمی‌کنند، سلاح ندارند، خون از اندام‌شان جاری نیست، اصلا سرخ نیستند و از آن مهم‌تر رنگی هم نشده‌اند. از پیکرهای کشته یا مجروح یا شکم‌های گرسنه و دل‌های داغدیده چیزی نمی‌گویند. باید و نباید‌های محکم ندارند. پر ادعا نمی‌نمایند؛ نقشه نمی‌کشند، تاریخ را به دوره‌هایی تقسیم نمی‌کنند، وعده نمی‌دهند‌، از خود پُرنشده‌اند و نمی‌خواهند چیزی یا کسی را سرنگون کنند، قطعیت نمی پذیرند.هرچند از رزم می گویند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کلمه‌ها اما ایهام هم دارند، کنایه آمیزند و تعین ناپذیر. مخاطب در لباس بدل فرو رفته است و به نام "عزیز" خوانده می‌شود. جانشین‌های دیگری چون "مردم"، "خلق"، "فرزند"، "هم رزم"، "مجاهد" و رفیق" کنار گذاشته شده‌‌اند. "درد مشترک"، "دشوار زندگی"، " رزم مشترک" معین نمی‌شوند، صریحا معلوم نیست به کدام سو اشاره می‌کنند و البته گویی زیر لب گفته می‌شوند. آهسته تا اینکه گوشی یا موشی نشنود. احتمال دارد تصریح و بلند گفتن یا شنیدن جریمه‌زا باشد. فاش گفتن عقوبت بردارد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فاصله میان گوینده و شنونده زیاد نیست. به گفت وگوی یک معلم سختگیر وعصبانی با یک شاگرد تنبل یا رهبر بزرگ یک حزب با یک هوادار ساده یا یک شاه شاهان با رعیتی از آن دور نمی ماند&lt;br /&gt;فاصله نزدیک است شاید دو نفر‌ند که روی یک نیمکت یک پارک نشسته‌اند یا طبیبی که بیمار نفسش را روی صورت خود حس می‌کند یا پیری که در گوش طلب‌کننده‌ای نجوا می‌کند یا مادری که آرام فرزندش را نوازش می‌کند&lt;br /&gt;فاصله نزدیک است چون "ما" با صورت‌های مختلف، آشکار و پنهان در صف کلمه‌ها پراکنده‌اند. این "عزیز" به همراهی خوانده می‌شود، به تنها نماندن. درد مشترک را یادآوری کردن. راه جدا را مذموم شمردن، دشوار زندگی را تنها از راهِ رزم مشترک، آسان شدنی دانستن و همراه شدن را جابجا تکرار کردن&lt;br /&gt;"عزیز" و شنونده به نظر می‌رسد درخود فرو رفته است، گوشه‌ نشسته‌ای، درهم پیچیده، سرد و فاصله دار. ناامید و سرگردان و به خود و روزها مشغول. رها شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مصرع‌ها اما لباس آواز پوشیده و در صدای شجریان نشسته است. بنابراین هرچه بار آواز از نوع صدای شجریان است، بار این کلمه‌ها و معناها و شعار انتخاباتی شد ه است&lt;br /&gt;شعر و آواز بودنش باز هم از تصلبش کم می‌کند، رنگ ذوق و احساس می‌دهد. رقیق‌ترش می‌کند. گوینده را مشفق‌تر نشان می‌دهد. از بار سیاسی و تند و آشکار آن می کاهد. شعر، موسیقی سنتی و شجریان با نجوای نزدیک و ناصحانه‌ی گوینده سازگارتر است&lt;br /&gt;گوینده احتمالا به این نتیجه رسیده که یک گوشه‌نشسته، افسرده و منزوی را نمی‌توان با کلام سخت، استدلال، فلسفه و سیاست به زندگی بازگرداند و خسته و بریده از معناهای پیشین را نمی‌توان دوباره با کلمه‌های تروتمیز و شیک، از دموکراسی، انقلاب، وطن، عدالت اقتصادی و اصلاح‌طلبی شارژ کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه‌ها قوی نیستند، اطمینان ندارند، می‌خواهند امید دهند، تا حدی هم می‌دهند اما از روشن کردن و نمایش افقی روشن ابا می‌کنند، می‌ترسند آینده به همین تیرگی امروز باشد چیزی که با شعار اصلاح‌طلبان در انتخابات ریاست‌جمهوری پیشین کمی فاصله دارد. آن وقت کلمه‌ها کمربند را محکم بسته بودند، بند پوتین یا کفش‌ها را گره زده و پاها را به عرض شانه‌ها باز کرده بودند، کمر و پشت را راست کرده و نگاه را به نقطه‌ای در جلو دوخته و با اطمینان گفته بودند "دوباره می سازمت وطن"با ضمیر مفرد و متصل به فعل. به تنهایی، مطمئنا، حتما. اما حالا از من به ما و استواری و اطمینان به تردید چرخیده‌اند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گوینده هیچ وعده‌ای برای ساختن یا دوباره ساختن چیزی به آن عزیز نمی‌دهد. نمی‌گوید حتما این درد مشترک درمان می‌شود یا دشوار زندگی آسان می‌شود. الا و اگر می گذارد. اگر تو بیایی، ما بیاییم همه بیایند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مرتبط : &lt;a href="http://booyekhak.blogfa.com/post-348.aspx"&gt;در نقد شعار انتخاباتی اصلاح‌طلبان&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4620925345795169997?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4620925345795169997/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4620925345795169997&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4620925345795169997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4620925345795169997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='شعارهای انتخاباتی - اصلاح طلبان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5330953931040104668</id><published>2007-12-15T03:17:00.000-08:00</published><updated>2008-09-20T03:09:06.540-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غذا'/><title type='text'>تراکت تبلیغاتی یا قرارداد</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;خیابان پراز کاغذهای گلاسه سرخ رنگی است که خبر افتتاح یک مرکز تهیه و توزیع غذای دیگر را در محله منتشر می کند. غذا این لازم ِ همیشگی ِ اشتها برانگیز، داغ و ارزان و تنها با یک تلفن بر سر سفره می‌نشیند و آن را رنگین می کند&lt;br /&gt;این قدرت رنگ‌کنندگی در کنار صفت‌های دیگری چون خوش‌طعم، خانگی و بهداشتی‌بودن به انضمام پیک رایگان، پیام‌های اغراق‌آلودی هستند که اجاق‌های خانگی را به خاموشی دعوت می‌کنند و زمان استراحت و فراغت بیشتری را به زنان و مردان وعده می دهند&lt;br /&gt;اما برخلاف پیام‌های تبلیغاتی مشابه، در این آخرین تراکتی که هر روزصبح در هنگام خروج از ساختمان زیر پاهای ما پهن می شود، تلاش اندکی شده است تا بار متن، با ارزش های مثبت و صفت های جورواجور و مقایسه های عجیب و غریب سنگین شود. صفت سازی و اسم گذاری در حداقل اندازه و کیفیت بوده و کمترین حضور را در نقاط برجسته تراکت دارد، اطلاعات با فونت ریز نوشته شده و درنتیجه کمتر در تیررس خوانندگان و به یک معنی مصرف کنندگان است. گویی توزیع کننده اصراری ندارد حتی امتیازات و حقوق مثبتی را که برای خریدار در نظر گرفته با صدای بلند و همان ابتدای دیدار و آشنایی اعلام کند تا شاید او رغبت بیشتری برای سفارش غذا در خود مشاهده کند&lt;br /&gt;جمله‌های ساده و حکم‌های اداری، آن را بیشتر به قراردادی شبیه می‌کند که میان آگهی‌دهنده و مشتری منعقد می شود و مواد و تبصره‌های آن، حقوق و وظایف طرفین و موارد تخلف و مجازات آن را با جزییات مشخص می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بخش اول آن می گذریم که به انواع روش‌های توزیع غذا اختصاص دارد و در ماده دوم ( من آن را این‌گونه می خوانم) تازه به رایگان نبودن موضوع پیک در این مرکز پی می‌بریم که هزینه آن بر اساس فاصله جغرافیایی با شعبه مورد نظر محاسبه می شود و قابل افزایش است. اما درعین حال کارفرما برای خود مجازاتی تعیین کرده تا در صورت تاخیر در رسیدن غذا، مشتری از پرداختن هزینه معاف شود&lt;br /&gt;ماده سوم کیفیت و کمیت غذاها و قیمت و روزهای توزیع آنها را مشخص کرده است تا آنجا که همه اجزای یک پرس غذا، وزن و تعداد آنها و حتی چاشنی های ضروری نیز برای مصرف کننده معلوم است&lt;br /&gt;برای مثال برای غذای ردیف اول جدول یعنی چلو‌جوجه کباب مخصوص که هرروز توزیع می شود، تعهد شده دو سیخ جوجه 90 گرمی بدون استخوان + یک عدد گوجه فرنگی یا نارنج به مشتری تحویل داده و 1600 تومان دریافت شود. مرغ سوخاری نیز دقیقا باید شامل سه تکه مرغ جمعا 400 گرم باشد و در کنار سیب زمینی، سس و نان چیده شود. در این جدول حتی تعداد گوشت‌های خورش و جنس و وزن آنها نیز معلوم است و حتی قاشق و چنگال و نان نیز هزینه بردارند&lt;br /&gt;تبصره های ذیل جدول، که به نظر من ماده چهارم قرارداد را تشکیل می دهد، خواندنی تر و البته بیشتر از سایر بخش‌ها چهره مولف را از نقطه نظری که خواهیم خواند، آشکار می‌کنند. به نظر می‌رسد صاحب آگهی و فروشنده در این بخش از نقش خود فاصله می‌گیرد و به جای اعلام عالی بودن ابدی کیفیت غذاها، وضعیتی نسبی و مشروط میان خود و مشتریان ایجاد می کند در عین حال خود را از منزلت و جایگاه آشپزی اشتباه ناپذیر به زیر می‌آورد و در فاصله برابری با او می نشیند&lt;br /&gt;به جمله‌های زیر دقت کنید&lt;br /&gt;&lt;em&gt;غذای ما همیشه عالی نیست مثل خانه شما! گاهی به علت قصور در آشپزی یا مشکلات فنی ممکن است پخت غذا در حد عالی نباشد اما به هیچ وجه از مواد اولیه نامرغوب استفاده نخواهد شد&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آگهی دهنده تفاوتی میان آشپزخانه خود و مشتریان نمی گذارد. "این" و"آن" را در یک سطح قرار می دهد تا نتیجه بگیرد گاه به دلیل اشتباهی فنی یا انسانی غذا نه که "خراب " شود بلکه از عالی بودن تنزل می کند&lt;br /&gt;با این عبارت‌ها صاحب آگهی با اعلام "همیشه عالی نبودن" محصول عرضه شده و فرو رفتن در نقش صاحبکاری که علیه منافع خود سخن می‌گوید با انتظارات مخاطب و مصرف کننده در تضاد قرار می‌گیرد وهمزمان با اینکه او را به صاحب پیام نزدیک‌تر می کند، احتمال مصمم شدن او برای خرید را افزایش می دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو شخصیت اصلی ماجرا به نظر خصوصیات زیر را پیدا کرده‌اند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صاحب کالا و خدمت&lt;/strong&gt;: شخصیتی که از صاحب آگهی در این پیام تبلیغاتی بازنمایی می شود دروغ پردازنده‌ای نیست که برای حفظ منافع خود و افزایش سود حاضر باشد بر تعداد صفت‌های ارزشی و مثبت خود بیفزاید و درجه آنها را بالا ببرد. او پیام خود را از سر و صدا هیاهو و بازار گرمی‌های معمول و قول‌های رایج اما بی مبنا خالی می کند. او خود را خادمی مطیع و غولی رها شده از چراغ جادو نمی نمایاند که قادر به انجام هر امر محالی است. او صورتی بی گریم، شخصیتی جدی، ساده واهل معامله دارد. حقوق خود و مشتریانش را به جزییت تعریف و جرایم ناشی از عدول آن را هم مشخص می کند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مشتری&lt;/strong&gt;: از نظر این پیام تبلیغاتی مشتری به شخصیت به برج عاج نشسته‌ای شباهت ندارد که کارفرما موظف است تمامی نیازها و اوامر او را تامین کند او حتی باید برای خدمتی چون ارسال غذا هزینه‌ای را پرداخت کند که در جای دیگراز او نمی‌خواهند. او باید آماده افزایش مشروط و معین قیمت‌ها باشد اما او حق دارد بدقت از کمیت و کیفیت غذاها اطلاع داشته باشد و بداند در چه زمان و در چه شرایطی حق اعتراض دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفاوت این مشتری با مشتریان سایر بنگاه ها در این است که به صفت و بار ارزشی مثبت و هیاهو و رنگ و لعاب برای انتخاب یک کالا نیاز ندارد. او بیشتر به جزییات عینی علاقه‌مند است حقوق و امتیازات خود را تعریف و تعیین شده می خواهد. او نیاز به قانع شدن دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مخاطب همچنین اهل رژیم غذایی است تعداد و وزن تکه‌های غدا برای تعیین کالری مهم است. او از خوردن روغن پرهیز می کند."&lt;em&gt;در پرس چلو...از روغن استفاده نشده و به جای آن هر پرس چلو با 10 گرم کره معطر شده است &lt;/em&gt;." به کلمه معطر دقت کنید. گویی همان 10 گرم هم از کالری خالی است&lt;br /&gt;با توجه به فرم و طرح تراکت و قیمت غذاهای آن مشتری ، نه در خیابان‌های شمالِ شمال شهر ساکن است و نه در جنوب آن. او کیفیت غذا را با هزینه‌ای ارزان طلب می‌کند درعین حال طراحی تراکت و نحوه دکوراسیون فروشگاه آن نشان می‌دهد شیک بودن و مدرن بودن برای او اهمیت دارد&lt;br /&gt;غذاهای مورد علاقه او مطابق این لیست بیشتر سنتی و کمتر مدرن و فست فود است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیش‌های مفهومی&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ارتباط گران با اقدام آشکارعلیه منافع خویش می توانند خود را قابل اعتماد بنمایانند اگر به ما باورانده شود که ارتباط گران از قِبَل اقناع ما نه تنها چیزی به دست نخواهند آورد بلکه شاید چیزی هم از دست بدهند، درآن صورت بدانها اطمینان خواهیم کرد و تاثیر آنان بیشتر خواهد شد&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یافته‌های شخصی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ببخشید اما همین یک تراکت که من آن را از میان در ورودی ساختمان برداشته‌ام هم می‌تواند از نسبت تازه و خاصی خبر دهد که میان مشتری و صاحب کالا برقرار شده&lt;br /&gt;این صاحب کالا و خدمت می تواند دولت هم باشد&lt;br /&gt;بخشی از مخاطبان از رنگ و لعاب در عرضه هرنوع کالایی اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی سیاسی خسته شده‌اند و برهنگی پیام را طلب می‌کنند&lt;br /&gt;همینطور رابطه خود و کارفرماهایشان را بی قرارداد می‌بینند و به طور غیر‌مستقیم از آنها قرارداد طلب می‌کنند&lt;br /&gt;رقیب و دست آن قدر زیاد شده که صاحبان کالا و خدمت – باز از هرنوعش – مجبور به محدود کردن خویش در ازای به دست آوردن مشتری افتاده اند.( شاید صدا و سیما مورد مناسبی باشد)&lt;br /&gt;انتخابات موضوع مهمی است&lt;br /&gt;من بیش ازحد به کاغذ‌های بی اهمیت، اهمیت می دهم&lt;br /&gt;احتمالا غذا برای من موضوع بسیار مهمی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5330953931040104668?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5330953931040104668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5330953931040104668&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5330953931040104668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5330953931040104668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/12/blog-post_15.html' title='تراکت تبلیغاتی یا قرارداد'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5390490007462311845</id><published>2007-12-13T03:16:00.000-08:00</published><updated>2008-09-20T03:09:24.167-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرگ'/><title type='text'>الکتریسیته جان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ماهی فروش ها سرشان شلوغ بود. اصلا آن قسمت از میدان تره بار هیاهویی داشت. صدای فش فش شدید آب و قطره های فواره وار آن از دور، آبزی صفتی محصولات این غرفه های بزرگ را داد می زد&lt;br /&gt;کنار آن حوضچه های بزرگ و پرخروش و پر از موج ماهی های سرگردان، سبد هایی روی زمین، به اتاق انتظار شبیه بود . سبدها حکم محل احتضار ماهی ها را پیدا کرده بودند&lt;br /&gt;ماهیچه های منقبض، پولک های درشتی که با تکان های تن ماهی دائم فلش می زدند، سر و صدای خوردن دم و باله های سنگین از درد به تن ماهی های دیگر می خوردند، دهان های سرخی که باز می ماندند ، سفیدی شکم و کنار لب ها ، بلد نبودند فریاد بیرون دهند و چشم های گشاد با وحشتی سنگین داشتند. از همه مهمتر نفس هایی که همان میان مانده بود نه می آمد و نه می رفت. آشفته حالی و نیاز برای آبی که همین کنار بود و موسیقی دلربایش آنها را بیهوش می کرد و قطره های حسرتش مثل غبار روی تن و لب های تشنه شان می ریخت&lt;br /&gt;قربانگاه بود سلاخ خانه. نقره فام هایی که در حسرت آب و در کنار آن می مردند و چه دیر جان می دادند&lt;br /&gt;سخت جان پیچ می خوردند و دیر دل می کندند&lt;br /&gt;یک ماهی ازاد انتخاب کردم داخل کیسه ای گذاشتند و وزنش کردند. من فکر می کردم آیا وزن ماهی ای که هنوز جان دارد با آنکه ندارد مساوی است ؟ سر کیسه را به من دادند راه افتادم .او گاهی به محاق می رفت انگار که بالاخره از آب و اکسیژن وسیالیت دل شسته بود. اما یکباره می پیچید و پیچیدنش به انگشتان، بازو و تن من سرایت می کرد .جانش را به تنم می ریخت، رعشه وار. با هر رعشه اشک های من به همراه ترسی غریب جاری می شد .هرچه فکر می کردم از این نزع چیزی سر در نمی آوردم&lt;br /&gt;میدان پر از دست هایی و پر از ماهی هایی بود که بی آب درون کیسه های پلاستیکی شنا می کردند و لابد جانشان را الکتریسیته وار به تن حاملان می ریختند. آن مردم به چشم من باردار بودند. باری که به جای شکم در دست هایشان حمل می شد. از قربانگاه بار گرفته بودند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5390490007462311845?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5390490007462311845/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5390490007462311845&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5390490007462311845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5390490007462311845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/12/blog-post_13.html' title='الکتریسیته جان'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5028871898653219732</id><published>2007-12-02T20:05:00.000-08:00</published><updated>2008-09-20T03:14:17.333-07:00</updated><title type='text'>طرح ترافیک،  حریم حرم و پراکنده گویی های صبح</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;صبحِ تهران تاریک و خیس بود وقتی ساعت شش نشده بیرون آمدم .حس وقتی را داشتم که تمام شب را در حرم امام رضا مانده باشی و نقاره را هم زده باشند و تو سبک و خسته در خیابانِ نیمه تاریک، پیاده به سمت خانه برگردی . با یک جور شادی و غرور و حساب پاکی بیخود و بی دلیل . در این خیال هم باشی که امروز خورشید جور دیگری طلوع خواهد کرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیابان در این صبح به این زودی خیلی خلوت نبود ماشین های زیادی برای فرار از طرح ترافیک با سرعت می راندند. اما ماموران راهنمایی رانندگی سرجایشان منتظر ساعت شش و نیم بودند .آنها من را باز یاد یک شهر زیارتی دیگه می انداختند. مکه و آن ستون های کوچکی که در جاهایی از شهر نصب شده بود و با یک تابلویی کنارش حد حرم را معین کرده بود. من از آن ستون ها بی دلیل می ترسیدم . این طرف و آن طرفش برایم تفاوت داشت. این تکه را جنسی جدا می داد. انگار نظام سیاسی مسلط بر این قطعه با آن قطعه فرق می کرد. اینجا یک پرچم داشت و آنجا پرچمی دیگر. اینجا یک پول رایج بود و آنجا یکی دیگر.من هم این طرف یکی بودم و آن طرف یکی دیگر.حد حرم گیجم می کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب هم خواب می دیدم که سه ماه بازدداشت شده ام . به چه جرمی یادم نیست. فقط کلی بچه کوچک در زندان بود که جمعشان کردم و بازی شان دادم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5028871898653219732?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5028871898653219732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5028871898653219732&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5028871898653219732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5028871898653219732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='طرح ترافیک،  حریم حرم و پراکنده گویی های صبح'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4374574464061976142</id><published>2007-11-21T04:56:00.000-08:00</published><updated>2008-10-14T04:52:44.873-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>زنانی که باید از سر راه برداشته شوند</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/R0kW7-T1HjI/AAAAAAAAAG0/fqCEgd6u2sg/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5136662069587025458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/R0kW7-T1HjI/AAAAAAAAAG0/fqCEgd6u2sg/s320/01.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ویژه نامه مسافر همشهری روز چهارشنبه 30 آبان ، یک صفحه کامل را به کاریکاتورهای ترافیکی اختصاص داده بود. برای هر کاریکاتور یک شعار ترافیکی انتخاب شده بود. بالای اولین تصویرنوشته : &lt;em&gt;عامل ترافیک را شناسایی و آنرا از سر راه بردارید&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;وقتی در تصویر و متن دنبال این عامل اصلی می گردید ، یک خانم راننده را می بینید که یک ماشین قرمز رنگ را می راند در حالی که لباسی زرشکی و تنگ بر تن و یک روسری صورتی بر سر دارد. با لب هایی به رنگ تند و موهایی بلوند که ازجلوی روسری نمایان است&lt;br /&gt;سه قطره عرق به جای اینکه از پیشانی به طرف پایین سرازیر باشند به سوی بالا پرتاب شده اند وعلت آن احتمالا به خاطر از جا کنده شدن ماشین است. حالت ابروها وخطوط کنار آن به وحشت زدگی و دستپاچگی او اشاره می کند. احتمالا زنان با این نشانه های ظاهری است که در محیط جدی شهرو در نقش رانند ه به عنوان نقشی مردانه قرار می گیرند و برای همین تناقض با نقش است که ترسان، ناامن ، مضطرب و وحشت زده اند&lt;br /&gt;جالب اینجاست که خانم به جای صندلی سمت چپ در سمت راست نشسته است. این نکته یا عمق ناشیگری او در رانندگی را نشانه رفته است و یا به سبک زندگی غیر ایرانی او تاکید می کند&lt;br /&gt;مردی درشت اندام در حالی که زیر ماشین او قرار گرفته به راحتی ماشین را با دست هایش از جا کنده است. او موبر سر ندارد . بازوان و سینه ستبرش که با یک تی شرت چسبان پوشیده شده از رفت و آمد جدی او به باشگاه بدنسازی خبر می دهد. صورت و بدن و سبک لباس پوشیدنش بنوعی طراحی شده که بی سواد به نظر می آید و شاید در یکی از محلات به زورگیری مشهور است&lt;br /&gt;از زبان غیر رسمی او خطاب به سایر رانندگان و یا مردم گفته شده :"رد شید مشکل ترافیک حل شد". بعد بلافاصله با استفاده از کلمه راه بندان به جای ترافیک ادامه می دهد "همه راه بندان مال این خانمه" و راه بندان با همه بار سنگین اش را به بالا بودن ترمز دستی نسبت می دهد. به این وسیله عامل مهمترین مشکل شهر یعنی ترافیک به نا آگاهی زنانِ آن هم به فقدان اطلاعات ساده رانندگی ربط داده می شود &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;با این حساب علاوه بر اینکه زنان عامل سنگینی ترافیک یعنی یکی از مهم ترین معضل شهر نشینی در پایتخت به حساب می آیند، این بازوان توانمند مرد عضلانی و در واقع مردانگی اوست که گره گشا و آرامش دهنده به کلان شهری مثل تهران است&lt;br /&gt;از طرف دیگرکاریکاتور نشان می دهد زنِ وحشت زده مرتکب خلاف دیگری شده و با گوشی تلفن همراه مشغول صحبت است&lt;br /&gt;علاوه بر این او همزمان با رانندگی در حال کمک گرفتن از دوستی به نام " شمسی" است. این نام معمولا در طنز های عامه پسند افواهی و رادیو تلویزیونی فراوان به کار می رود و بر نظام ارتباطی مسلط بر جامعه زنان دلالت دارد و آن ها را سبک سطحی و کم سواد و خاله زنک نشان می دهد. در عین حال از این مکالمه معلوم می شود راننده نه تنها به خاطر بحرانی که در آن گرفتار است بلکه در حال تعلیم رانندگی از راه دور و تحت نظر زن دیگری است و این موضوع ترافیک تهران را بیشتر دامن زده است &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;جالب تر اینکه مردم شهر که در ترافیک گرفتار مانده اند و مردی آن ها را نمایندگی می کند یا گفتن این عبارت که" ماشاله غولیه " این ماجرا یعنی حل بازوانه و مردانه ترافیک را به تحسین و تشویق نشسته اند&lt;br /&gt;هرچند پیشنهاد حل معضلات ریز و درشت شهری و لابد بزرگتر از آن به وسیله خشونت، قوت تن و زور بازو و زور گیران محلی و نه از راه عقل بصیرت و برنامه ریزی خود نکته دیگری است که مربوط به بحث من نمی شود&lt;br /&gt;اما کاریکاتور دوم با این شعار شروع شده است :"&lt;em&gt;با مامورهای راهنمایی و رانندگی همکاری کنید... آنها بهتر می دانند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نوع لباس افسر راهنمایی و رانندگی نقاشی شده در کاریکاتور یعنی کلاه ایمنی و یونیفورم خاصی که پاچه های شلوار آن بایستی در چکمه های ساق بلند فرو رود از درجه بالاتر افسر مربوط نسبت به سایر ماموران حکایت دارد . این نوع افسران معمولا اخمو تر جدی تر، منضبط تر و بی رحم تر در اجرای مقررات رانندگی هستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کاریکاتور مورد نظر این افسر بلند مرتبه به صف خودروهای روبرو ایست داده ، ازاعتراض راننده های این صف معلوم است که چراغ سبز است اما ماشین ها به فرمان افسر مجبور به توقف شده اند&lt;br /&gt;روبروی صف ماشین ها، خودرویی به رنگ خودروی کاریکاتور اول و با رانندگی زن دیگری که همان لباس زن اول را پوشیده دیده می شود.خط کج و معوج پشت سر ماشین نشان می دهد زن زیکزاک وار ویراژ می دهد و این هم نشانه تخلف و هم نشانه سبکسری و بی دقتی او به حساب می آید&lt;br /&gt;از کلام افسر معلوم می شود که راننده زن همسر اوست و او به خاطر عبور خودروی او ماشین ها را به خلاف، متوقف کرده است و از ناهار ظهر می پرسد اما زن که او را ناامید می کند تقاضای خلاف دوم خود را طرح می کند و از همسرش می خواهد که لاین دوم را نیز باز کند. او عجله دارد زیرا دوست او حالا به نام قدسی – در شرایط اسمی مشابه شمسی – منتظر اوست . زمان نیمه صبح است . مرد به کار مشغول است ودر کاری جدی در درجه ای بالا انجام وظیفه می کند در حالی که زن خانه داراست .در ضمن اینکه او به جای در خانه بودن و آشپزی برای ظهر با دوستانش قرار دارد واحتمالا وقتش را به خرید و دوره های دوستانه می گذراند .اینجا نکته مهم این است که رانندگی و حرکت او در شطرنج پیچیده ترافیکی تهران نه به مدد مهارت و تسلطش بر رانندگی که به یاری پارتی بازی شوهرش انجام می شود &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;شایدهم بتوان افسر بلند پایه را نماد نظام ترافیکی شهر دانست که از تخلفات کوچک و بزرگ زنان چشم می پوشد و زنان به مدد این چشم پوشی است که در شهر تردد می کنند اما با این همه عامل اصلی مشکل ترافیک آن به حساب می آیند &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt; :همشهری مسافر را در اینترنت جستجو کردم تا به اصل تصویر دو کاریکاتور لینک دهم اما پیدا نشد .تصاویر را اسکن کردم اما به دلیل اشکال فنی در بلاگر یا رایانه خودم نتوانستم اینجا بیاورم امیدوارم بعد از رفع اشکال ضمیمه شود &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگر اینکه یکی دوبار متن خودم را خواندم تا از بار طرفدارنه و متعصبانه و زنانه خالی اش کنم، نمی دانم چقدر موفق بودم .همینطور طبق معمول کمتر خواستم تا نتیجه گیری و تحلیل تئوریک در آن پررنگ باشد &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4374574464061976142?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4374574464061976142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4374574464061976142&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4374574464061976142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4374574464061976142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/11/blog-post_21.html' title='زنانی که باید از سر راه برداشته شوند'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/R0kW7-T1HjI/AAAAAAAAAG0/fqCEgd6u2sg/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-5112006372283029426</id><published>2007-11-19T02:49:00.000-08:00</published><updated>2008-10-14T04:54:12.747-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روانشناسی'/><title type='text'>مار بوآ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دوست نادیده و دورم&lt;br /&gt;گفتم مار بوآ مثال خوبی است&lt;br /&gt;آن خطی که در وسط چاق شده و تصویرش در خیال های کودکی روی یکی از صفحه های کتاب شازده کوچولو نشسته است در حالی که یک فیل بزرگ از زیر پوست آن مار لاغر قابل شناسایی است&lt;br /&gt;نه از این هم واقعی تر است. از خیال و کودکی و کتاب می گذرد ودر جسم آدم حلول می کند. می شوی یک مار بوآ در حالی که یک شی زنده و غیرقابل هضم نه فقط حجم معده تو بلکه تمام طول بدنت را می گیرد در حالی که نیم سانتیمتر از زیر پوست تو فاصله دارد&lt;br /&gt;همیشه فکر می کردم زن باردار چه عذابی را تحمل می کند. چگونه یکی مثل من باید در من حاضر باشد .سر داشته باشد و تن پا چشم دهان و همینطور وزن و حرکت .همیشه مطمئن بودم بارداری برای من جنون می آورد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همینطور بار عشق برداشتن هم همیشه این حال را تداعی می کند. یکی را در همه حال حامل بودن . دوست رنجوری می گفت نیمه شب اگر برخیزم پیش از اینکه یادم بیاید امروز دوشنبه است یا نه .شب است یا روز و من در کجای این جهان قرار گرفته ام یاد آن موجود قورت داده شده می افتادم (اصطلاح از من است) او را حاضر می دیدم همان طور که خودم از اول حاضر بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا در مورد من نوع دیگری صادق است. بدون بار فرزند یا محبوب . مهمان ناخوانده ایست سایه وار. مثالی از خودم .روی دیگرم .غریبه زمخت سنگین. جا خوش کرده .با من راه می رود .می خوابد. می نشیند .غذا می خورد همزمان با من فکر می کند. نجواهای درونی ام را می شنود. نظر می دهد بدون آنکه نظرش را پرسیده باشی خودسرانه تصمیم می گیرد.عمل می کند. او آن ور روزمرگی ها و رنگ خاکستری وجود است. بد هیئت زشت و بیخود&lt;br /&gt;اما دلم روشن است که رفتنی است &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-5112006372283029426?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/5112006372283029426/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=5112006372283029426&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5112006372283029426'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/5112006372283029426'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='مار بوآ'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-7794177045052966708</id><published>2007-10-18T04:30:00.000-07:00</published><updated>2008-10-22T01:04:47.318-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>ولادیمیر پوتین در تهران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/RxdJ5iRgjjI/AAAAAAAAAGU/WJWSjlJfzWQ/s1600-h/2829.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122644353958841906" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/RxdJ5iRgjjI/AAAAAAAAAGU/WJWSjlJfzWQ/s320/2829.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چهره‌ای &lt;a href="file:///C:/Documents%20and%20Settings/a/Desktop/putin/~$http.doc"&gt;سنگی&lt;/a&gt; دارد. با دهانی که کمتر باز می‌شود و بندرت می‌خندد، چشم‌هایی که به شیشه می‌ماند و با شتاب و از بالا به دیگری می‌نگرد. با نگاه از &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016010-8&amp;amp;Lang=P"&gt;دوربرانداز‌کننده&lt;/a&gt; ای که معمولا به &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016410-17&amp;amp;Lang=P"&gt;دام&lt;/a&gt; نمی‌افتد. کمتر خیره می‌شود،گرم نیست، اعتماد به دست نمی‌آورد گویی به آن نیازی هم ندارد. به قصد تسخیر &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016237-7&amp;amp;Lang=P"&gt;هجوم&lt;/a&gt; می‌آورد، تنبیه‌کننده و کوچک‌سازنده است. نگاهش &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016410-3&amp;amp;Lang=P"&gt;سان‌بیننده&lt;/a&gt; و نظامی است. برای همین &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016385-9&amp;amp;Lang=P"&gt;کم حوصله &lt;/a&gt;است همیشه وقت کم می آورد&lt;br /&gt;به نظر گوش‌های او بیش از دهانش کار می‌کند. زبانش سنگین و کند است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با کت و شلواری تیره، &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016237-1&amp;amp;Lang=P"&gt;هالیوود‌وار&lt;/a&gt; بسته‌بندی شده تا روی فرش قرمز یا صحنه اهدای جوایز ژست بگیرد. بدون چروک، بدون تاخوردگی و بدون شکنندگی. او و لباس طوری به هم دوخته شده‌اند که هریک نقص‌های دیگری را جبران کند برخلاف دیگران که افشا می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016010-1&amp;amp;Lang=P"&gt;وا نمی رود&lt;/a&gt;، خم نمی‌شود. بالاتنه را روی این پهلو و آن پهلو آوار نمی‌کند، به این پا و یا آن یکی تکیه نمی‌زند. گویی تنها از جمجمه، ستون فقرات و استخوان، بدون اتصال‌دهنده و خم‌کننده‌هایی چون گردن، آرنج، مچ و زانو تشکیل شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016237-6&amp;amp;Lang=P"&gt;رهبرانه راه&lt;/a&gt; می‌رود نه حتی رییس جمهورانه، نه البته از نوع راه رفتن انواعی از رهبران سنگین؛ کند و با رخوت. به رهبر یک گروه وسترن می‌ماند که خاموش، چالاک، بیرحم و ماهر در تیراندازی، در همان آورارگی با احساس سلطه بر سرزمینی پهناور به خواب می‌رود و بیدار می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌هایش را &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016010-1&amp;amp;Lang=P"&gt;مشت&lt;/a&gt; می‌کند. در حالی که مانند ورزشکاران رزمی &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016385-6&amp;amp;Lang=P"&gt;گارد&lt;/a&gt; گرفته، همه عصبانیتش را از صورتش جمع کرده و به داخل مشت‌ها ریخته. هر آن این نگرانی وجود دارد که این انرژی انباشته را به گلوی دسته صندلی، روی میز و یا چانه طرف مقابل رها کند&lt;br /&gt;همه بنوعی حریف به حساب می‌آیند و طرفِ مسابقه. به نظر زیر چشمی رقیب را خوب می‌پاید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشیای دور و بر، در نظرش&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016385-3&amp;amp;Lang=P"&gt; خرد&lt;/a&gt; و بی‌ارزش‌اند. سبک، بی‌مقدار و دور. به نظر دایره‌ای به مرکزیت او همیشه باید خالی باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ربات‌ها شبیه است البته نه از نوع ژاپنی و فلزی آن. شبیه آنها که در فیلم های علمی تخیّلی سَر و بدنی پر از سیم و بست و گیرنده دارند. از درون فلزی‌اند اما از بیرون به مدل‌های لباس شبیه‌اند. سوپر‌اِستاری هالیودی و هنرپیشه‌ای محبوب‌اند&lt;br /&gt;معنای همترازی را نمی‌داند. &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1016010-1&amp;amp;Lang=P"&gt;همتایان&lt;/a&gt; او نیز در کنار و هنگام ملاقاتش دستپاچه می‌شوند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;او کوچک می‌کند. دیگران هم کوچک می‌شوند با این تفاوت که دیگران کوچک شدن خود را نمی‌فهمند و عکس یادگاری گرفتن را به همترازی تعبیر می‌کنند. آنها دلخوش‌اند؛ &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-1015973-5&amp;amp;Lang=P"&gt;سرخوش‌اند&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-7794177045052966708?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/7794177045052966708/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=7794177045052966708&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7794177045052966708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/7794177045052966708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/10/blog-post_18.html' title='ولادیمیر پوتین در تهران'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/RxdJ5iRgjjI/AAAAAAAAAGU/WJWSjlJfzWQ/s72-c/2829.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4488057949962353292</id><published>2007-10-08T13:13:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:55:35.413-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غذا'/><title type='text'>چگونه غذا، دستور پخت دنیای ما را تعیین می کند؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این چند جمله را در سفر نامه ناصر خسرو خواندم . در قسمت سفر به طایف&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و از آنجا خفیری (راهنمایی) بگرفتیم هریک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر بَرَد. قومی عرب بودند &lt;/em&gt;&lt;em&gt;که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند. چه در این بادیه ها چیزی نیست الا علفی شور که شتر می خورد و ایشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشند&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی تلاش کردم به درون ذهن آن پیرهایی بروم که ناصر خسرو با آنها دیدار کرده. برای اینکه ببینم غذا و خوردن چه تفاوتی میان من وآنها می گذارد. غدایی که مواد لازم و دستور پخت ندارد، با هیچ چیز دیگر ترکیب نمی شود و درسفره کنار هیچ رنگ دیگری نمی نشیند، به وقت، زحمت و عملیات سنگینی برای پخت نیاز ندارد، هزینه زیادی نمی طلبد، چگونه میان دنیای من و او فاصله می اندازد&lt;br /&gt;او با سفره و معده ای که تنها رنگ سفید شیر به خود دیده، جهان را چگونه می بیند؟ و جهان اطرافش به خاطر این تک رنگی چگونه ساخته می شود ؟&lt;br /&gt;البته در این تلاش خیلی موفق نشدم تنها به این نتیجه رسیدم که ذهن واطراف چادر صحرا نشینی آنها ، خیلی خالی ترو خلوت تر از ذهن و اطراف خانه من بوده است &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4488057949962353292?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4488057949962353292/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4488057949962353292&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4488057949962353292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4488057949962353292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/10/blog-post_08.html' title='چگونه غذا، دستور پخت دنیای ما را تعیین می کند؟'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-2569714865201508916</id><published>2007-10-03T15:54:00.000-07:00</published><updated>2008-10-22T01:05:45.424-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دین'/><title type='text'>شب قدر:علی، مولوی و خدایی نزدیک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تمام مدرسه را به قسمت زنانه اختصاص داده بودند. فرشهای ماشینی در کلاسها و حیاط بزرگ آن پهن شده بود بعد از اینکه برنامه تمام شد و بیرون آمدیم ، دیدیم در خیابان هم فرش انداخته و مردم نشسته اند. تا شعاع بزرگی از مدرسه و حسینیه کناری اش هم ماشین پارک شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادم نیست آخرین بار چه سالی بود که شب احیاء را در میان جمعی گذراندم . برای همین نمی دانم تفاوتهایی که دیشب دیدم مربوط به گذشت زمان است یا تفاوت در مکان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سازماندهی مراسمی که در آن شرکت کرده بودم از شکل سنتی هیات های مذهبی به دور بود.اگرچه برنامه آن همه عناصر اصلی شب احیاء یعنی خواندن دعای جوشن کبیر،سخنرانی و مراسم قران به سر گرفتن را شامل می شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هم منظم بود و هم روابط کارگزاران و متصدیان آن با مردم ترکیبی از صمیمیت ،احترام و مرزگذاری بود. یعنی اینطور بگویم که نمی شد نام هیات بر آن گذاشت اما سردی یک همایش و هم اندیشی را هم نداشت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از دعا بگذریم که هم در میانه اش رسیدیم و هم تفاوت چندانی با مراسم مشابه از خود نشان نمی داد. اگرچه قرائت کنندگانش خیلی خوش صدا و حرفه ای نبودند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما سخنرانی در چنین شبهایی، حکم برنامه ای فرعی، حاشیه ای و مقدماتی پیدا می کند. فضا در حالتی قرار می گیرد که حاضران می توانند به امور دیگر برسند. با یکدیگر صحبت کنند ،به تنهایی مناجات کنند، نماز بخوانند به تماشای دیگران مشغول شوند و یا در ذهنی پراکنده سفری به گذشته و آینده داشته باشند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این ویژگی به قسمت زنانه آزادی بیشتری برای انجام این امور می دهد برای اینکه حتما به وسیله پرده یا دیواری از فضای اصلی و رسمی برنامه جدا شده اند، دیده نمی شوند و جدا افتاده اند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما برای من عجیب بود که این جمعیت انبوه زنانه در تمام طول سخنرانی چگونه گوشها را تیز کرده اند و گویی حرف های سخنران را می بلعند. کمتر از سر بی حوصلگی جابجا می شوند یا سر را به این سو و آن سو حرکت می دهند و تقریبا با دیگری حرف نمی زنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سردی هوای دیشب را هم به اینها اضافه کنید که نیمی از حاضران چون من بدون پوشش مناسبِ این دما درحیاط نشسته بودند. برای همین، جمع با این نشانه ها تجزیه نشده، پیوسته و یکپارچه به نظر می رسید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما این یکپارچگی در موضوعی به نام پوشش و حجاب دچار گسستگی می شد. دیگر رنگ سیاه یا چادر مشخصه اصلی ظاهر حاضران نبود. آنها همچنین از نظر سنی هم در یک طیف جای نمی گرفتند.این جمع به میانسالان و سالمندان اختصاص نداشت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از سکوت و تمرکز حاضران می گفتم .شاید یک دلیل آن تصویر سخنران بود که در پرده بزرگ روبرو نمایش داده می شد و زنان را به این وسیله به قسمت اصلی می برد و در کنار دیگران می نشاند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما به نظر رمز این همه جذبه و سکوت در نحوه متفاوتی از سخن گفتنِ سخنران نهفته بود. او خودش سخت، سنگین و اضافه نبود. دور و بالای چند پله ننشسته بود. از بالا نگاه نمی کرد.همه آن خصوصیت هایی را که لازم بود، جمع کرده بود تا یکی از شرکت کنندگان به حساب بیاید. من در میان کلامش گم شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خطابه نمی خواند. کلمه هایی دشوار را ردیف نمی کرد. خود را به پیری نمی زد. خودمانی بود. حرفهایش سازمان مرتبی نداشت. خیلی قرارسفت و محکمی با خود نگذاشته بود تا از کجا شروع کند و در کجا اوج بگیرد و در کدام زمین فرود بیاید. همه کلمه ها بی اختیار می ریخت. سرعتش بالا بود برای همین مخاطبان مجبور می شدند به دنبالش بدوند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امام علی جابجا در میان جمله هایش نشسته بود . درست مانند آنچه از چنین مراسمی انتظار می رفت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما فرق عجیبی با نمونه های مشابه داشت .تمام بندهای سخنرانی مثل قایق های کوچک و بزرگ در دریایی از اشعار مولوی شناور بودند .در سال مولانا شب شعری برای او در شب قدر برپا بود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او از خدایی صحبت می کرد که ترسناک و غضبناک نبود، تازیانه به دست نداشت. او خدایی زیبا بود که چند قدم آن طرف تر با چتری بزرگ منتظر ایستاده بود وهیچکس را از خود نمی راند. سخنران به این نکته مطمئن بود و به همه اطمینان می داد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته سیاست هم بود اما به کلمه های دستمالی شده و کلیشه ای آلوده نبود. حرفها با کلمه ها و ترکیب هایی تازه و با نهج البلاغه به آن نقب می خورد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این مراسم اما شباهت های عجیبی هم با مراسمی از نوع خود داشت. یکی اینکه بدون توزیع خوردنی شروع نشد و به پایان نرسید و همینطور صدای بلندِ بلند گوها و همهمه ماشین هایش محله بزرگی را تا سحر بیدار نگه داشت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-2569714865201508916?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/2569714865201508916/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=2569714865201508916&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2569714865201508916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2569714865201508916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/10/blog-post_03.html' title='شب قدر:علی، مولوی و خدایی نزدیک'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4409722237705434697</id><published>2007-10-02T11:20:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:56:10.701-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پرنده'/><title type='text'>صدایش همۀ اوست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نامش را نمی دانم. صبح‌های زود می‌خواند یا بیشتر، وقتی از روز که هیچ صدای دیگری شنیده نمی‌شود. در زمینه‌ای از سکوت، لختی و آرامش می‌آید. هیچوقت از نزدیک او را ندید‌ه‌ام. نامش را نمی‌دانم. از اندازه او و رنگ بالهایش بی‌خبرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تنها می‌آید. برخلاف کلاغهای درختهای کاج روبرو همینکه تا شب یک پرده به روز نزدیک می‌شود، تا یک ذره بوی صبح به مشامشان می‌رسد، یکی در میان شروع به غارغارمی‌کنند. صدایشان درهم می‌افتد. زیر و بم یکی می‌گوید، دیگری جواب می‌دهد. حوصله را سر می‌برند بیشتر از اینکه نمی‌فهمی درباره چه چیزهایی حرف می‌زنند. نمی‌دانی سر جنگ با هم دارند یا فقط یک بگو‌مگوی ساده است. شاید حرفهای معمولی‌شان را هم بلند بلند به منقار می‌آورند. موج صدایشان خشن ویکنواخت است. با شنیدن صدایشان یکی یکی کلاغهای سیاه در ذهنم می‌پرند وبلافاصله با سنگینی تمام می‌نشینند. حالا بعد از چند سال البته به آنها عادت کرده‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما این یکی تنها یک صداست. نه نامی دارد، نه رنگی، نه اندازه‌ای نه خویشاوندی و دسته و گروهی. گویی با خود گفت‌و‌گو می‌کند، یک بار که می‌خواند کمی فاصله می‌اندازد تا وقتی پژواک صدایش به آخرین قطعه برسد بعد دوباره می‌خواند. می خواند، می‌شنود؛ می‌خواند، می‌شنود. شاید در آن وقفه واکنش شنوندگانش را تماشا می‌کند یا دوست دارد در پس زمینه‌ای ساده از سکوت، آوازش پررنگ ‌شود، حجم پیدا ‌کند&lt;br /&gt;چند دقیقه‌ای اما بیشتر نمی‌ماند. شش یا هفت بار رفت و برگشت آوایش ادامه دارد. گویی در انتها سیر می‌شود می‌پرد، می‌رود&lt;br /&gt;صدایش طراوت دارد ،خوش و سبز است. گویی یکی از اجزای باغ بزرگی است که درخت‌های انبوهش در آن قسمت‌های بالا با هم ترکیب شده اند. در هوایی نمناک، زمینی لیز و مرطوب&lt;br /&gt;او قسمتی از بهار است حتی وقتی برف تا 25 سانتی متری بام را پوشانده باشد یا یک باد سرد پاییزی سر و گردن ما را در شالی ضخیم پیچیده و پنهان کرده باشد. او از بهار جا مانده یا جا گذاشته شده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوبه مینیاتوری در تن یک نقاشی گل‌مرغی شباهت دارد. اینجا برایم به رنگ قهوه‌ایست. فلسفی است. غایبی دور است&lt;br /&gt;نادیدگی اش آزارم نمی‌دهد. رازی پیچیده اما خالی از سنگینی و غلظت است. معمایی که هربار حل می‌شود و دوباره معما می‌ماند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صدایش نام و تن اوست، رنگ و اندازه اوست. صدایش همۀ اوست. صدایش مرا از دیدن و شناختنش بی‌نیاز می‌کند این صدا بُعدی است میان آن باغ ، بهارو آن دور با آنها که در دایره طول موج او نشسته‌اند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4409722237705434697?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4409722237705434697/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4409722237705434697&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4409722237705434697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4409722237705434697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/10/blog-post_02.html' title='صدایش همۀ اوست'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4585957903623811819</id><published>2007-09-27T16:16:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:56:35.496-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رمضان'/><title type='text'>سفره افطار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سفره افطار اگر غذایی به نام شام در میان نداشته باشد،مجمو‌عه‌ای از حاشیه‌هاست که بی‌مرکز چیده می‌شود. پر از خرده ریزه‌های جزیی و فرعی است. آش یا حلیم، خرما،شله زرد،فرنی،حلوا، شیر، شیر‌برنج، نان خاصی مانند سنگک یا شیرمال، سازه‌هایی که در کنار هم صبحانه نامیده می‌شوند یعنی چای،کره،مربا،پنیر و شاید گردو. سبزی خوردن و احتمالا زولبیا و بامیه&lt;br /&gt;برای همین است که رنگ‌ها،جابجا در سفره پراکنده‌‌اند. سبز، قرمز ،سفید،نارنجی،قهوه‌ای و سیاه. اینها سمفونی می‌شوند اگر حضور مهمانانی چند، آن را درازا داده باشند&lt;br /&gt;این یعنی که سفره گرم است به رنگ رنگهایش ،به بخار و داغی چای و نانش ،ربنّا و اذانش و حال و هوای در کنار نشستگانش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفره افطار پر‌تجمل است. هرکس با هر بنیه مالی به خود اجازه می‌دهد یعنی خود را مجاز می‌بینید که سفره اش را یک یا دو درجه به سبک طبقه بالاتر از خود نزدیک کند و قطعه یا قطعه‌هایی از خرده‌های از پیش تعیین شده را به سفره‌اش بیفزاید&lt;br /&gt;برای همین است که مصرف سرانه این جزییات به همراه بهایشان، همزمان افزایش پیدا می‌کند.یعنی صبح ها،دسته‌های سبزی پاک شده مردِافغانی زود تمام می‌شود صف‌های یکدانه و چندتایی نانوایی‌ها درازتر می شوند.سینی‌های زولبیا و بامیه را اگر غافل شوی،خالی می‌‌بینی و اگر دیر بجنبی تنها شیرهای کیسه ایِ بی نام و نشان در یخچال سوپر مارکت برایت می‌ماند.شکر کمیاب است و بر ساعت کار آشپزخانه‌ها، برخلاف اداره و وزات‌خانه‌ها اضافه می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفره افطار در پایان خطِ روزی از نخوردن پهن می شود. این نخوردن در کنار چند نه‌ی دیگر ،حکمی شرعی و وظیفه‌ای دینی است که رساله‌های عملیه واجبش دانسته‌ و جریمه‌هایی 60 برابر سخت، برای فرار از آن تعیین کرده‌اند&lt;br /&gt;این سفره و قتی پهن می‌شود ،بر رونق مسلمانی و غلظت آن دلالت دارد این در حالی است که سطح آن را، نام‌‌هایی بشدّت ایرانی پر می‌کنند.دوباره فهرست را مرور می‌کنم :آش رشته،حلیم، شله زرد‌‌ ،نان سنگک،...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موسیقی متن آن نیز ربنّاست.مناجاتی در کلمه‌هایی عربی ،زمزمه‌ای عاشقانه و دینی که از حنجره خواننده‌ای بیرون می‌آید که در سنگین‌ترین و شدیدترین درجه از مدار اصالت و ایرانی بودن نشسته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفره افطار،خانه‌ها را گرمتر می‌کند و خانواده‌ها را نزدیکتر.این را شهر می‌گوید که وقت اذان مغرب می‌ایستد، توقف می‌کند، خالی می شود .این را عقربه سرعت ماشین‌ها می گوید که نیم ساعت مانده به افطار به جلو پرتاب می‌شود&lt;br /&gt;در این چند خط زیاد مهم نیست که آماری رسمی و غیر رسمی از نسبت روزه‌گیران و نگیران نداریم یا نشنیده‌ایم .اهمیتی هم ندارد که تعداد یا نسبتی نامعلوم از مردم ناهار می‌خورند و از فست‌فودها ساندویچ سرد می‌خرند و یا بازار کنسرو در این ماه داغ است و بوی گرم غذا، ظهر‌ها هم در کوچه و خیابان به مشام می‌رسد&lt;br /&gt;مهم همان یکی از خالی ترین لحظه های سال است&lt;br /&gt;سفره افطار پهن می‌شود تا تن عزیز داشته شود. تا به ضعف ،بیماری و رنجوری نیفتد این سفره مهم‌ترین برنامه برای گرامیداشت و پرستاری از بدن و رقّت بر آن است&lt;br /&gt;اما این بسیار عزیز داشتن، درست در لحظه‌هایی اتفاق می‌افتد که روشن و پر برق است.صاف و عمیق،خلوت و خیس در جدا و دور افتاده‌ترین فاصله از بدن و مادّه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفره افطار ترکیبی عجیب پیدا کرده&lt;br /&gt;فردیتی است که به جمع منجر می‌شود&lt;br /&gt;حکم شرعی‌ای که رنگ ملی می‌خورد&lt;br /&gt;سادگی‌ای که با تجمل یکجا می‌نشیند&lt;br /&gt;پرهیزی که با زیاده‌روی کنار می‌آید&lt;br /&gt;و مادیتّی که با روحانیت اوج می‌گیرد&lt;br /&gt;با اینهمه اجزا و محتوایش یعنی خوردنی‌هایش همچنان مجموعه‌ای از خرده‌ریزها و حاشیه‌ها مانده و با هیچ مرکزی کنار نیامده &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-4585957903623811819?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/4585957903623811819/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=4585957903623811819&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4585957903623811819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/4585957903623811819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/09/blog-post_27.html' title='سفره افطار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-8540078060073901253</id><published>2007-09-21T03:04:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:56:54.379-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تئاتر'/><title type='text'>کوارتت، یک نمایش چند رسانه ای</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تماشاگران به چهار گروه تقسیم شده‌اند. هرگروه در برابر خود یک بازیگر، یک دوربین مدار بسته و یک نمایشگر می‌بیند. بازیگرِ روبرو، از ماجرای قتلی می گوید اما روایتِ بازیگران دیگر از نمایشگر پخش می‌شود&lt;br /&gt;به نظر نمایشی کلاسیک و معمول جریان ندارد. شاید دیگر تماشاگران نیز مانندِِ من،احساس کنند علاوه بر تئاتر، در معرض چند رسانه دیگر قرار گرفته‌اند و در پایان اجرای &lt;a href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle2536.html"&gt;کوارتت&lt;/a&gt;، تنها با تاثیری برگرفته از رسانه تئاتر، سالن را ترک نمی‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قصه‌گویی،روایت‌گری:&lt;/strong&gt; هر کدام از بازیگران روی یک صندلی و پشت یک میز نشسته‌اند. آنها برای ارتباط با تماشاگران و انتقال آنچه در ذهنشان می‌گذرد تنها از کلام استفاده می‌کنند. نه با دیگر بازیگران حرف می‌زنند،نه راه می‌روند و نه چهره و بدن خود را در حالت‌هایی می‌گذارند تا تماشاگر علاوه بر شنیدنِ گفته‌ها، با احساسِ حالت‌‌ها و حرکت‌ها، به راحتی به خود بگوید تئاتری در حال اجراست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تماشاگر بیشتر با چهار قصه‌گو روبرو می‌شود که حتی مانند نقّال‌ها نمی‌ایستند، حرکت نمی‌کنند، کف نمی‌زنند و حتی صدایشان را بالا و پایین نمی‌برند&lt;br /&gt;تماشاگر تنها در خطی ساده، چهار قصه از دو ماجرا را می‌شنود و سالن را ترک می‌کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رادیو&lt;/strong&gt;: تماشاگر بیشترین اتکا را به گوش خود می‌دهد. یک صدای تک خطی، ماجرایی را برای او تعریف می‌کند. مثلا در یک تکه می‌گوید به&lt;em&gt; آشپزخانه رفتم ،چند چاقو برداشتم به اتاق برگشتم و یکی از آنها را چند بار در قلب پسرم فرو کردم.&lt;/em&gt; این صحنه و دیگر صحنه ها به وسیله دو بازیگر، یکی قاتل یعنی پدر و دیگری مقتول یعنی پسر، اجرا و بازسازی نمی شود. ابزاری مثل چاقو در کار نیست. دکوری برای اتاق و آشپزخانه طراحی نشده است. بنابراین تصویری واحد در ذهن جمعیِ تماشاگران خلق نمی‌شود. هریک از تماشاگران می‌توانند چشمها راببندند و درست مانند شنیدن از طریق رادیو دست به دامن تخیل شوند و جداگانه تصویر‌هایی از این قطعه از نمایشنامه را در ذهن خود بسازند که با تصویر دیگری متفاوت باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سینما،فیلم :&lt;/strong&gt; نمایشگرهای روبرو تنها راویانِ دیگر را از طریق دوربین مدار بسته برای ما- یعنی قاچی از قاچ‌های چهارگانه تماشاگران – نشان نمی‌دهند. گاه هر چهار بازیگر در خاموشی و سکوت‌اند در حالی که تصویر هایی جان‌دار و هوش‌ربا از زیبایی‌های طبیعت ایران در طول چهار فصل نمایش داده می‌شود. این فیلم‌ها موسیقی متن دارند و سینما یا فیلم از نوع مستند آن را در لابلای تک گویی‌های تئاتری به نمایش می‌گذارند&lt;br /&gt;نویسنده و کارگردان با ترکیب دو وسیله ارتباطی یعنی تئاتر و سینما، از سبک مستند برای بیان چهار روایت از دو ماجرا استفاده کرده است&lt;br /&gt;یکی تصاویری از زیبایی و آرامش طبیعت ایرانی و دیگری بیانی زنده و سیاه از ماجراهای تلخ اجتماعی و فرهنگی که در همان خاک و در زیر آسمان همان بهشت اتفاق می‌افتد&lt;br /&gt;استناد در قطعه‌های سینمایی به شکل عمیق‌تری نیز قابل دریافت است و آن هم پخش همزمانِ صدای کارگردان مستند تلویزیونی یا سینمایی است که مرتبا برای یکی از همکاران خود پیام تلفنی می‌گذارد و مراحل تصویر برداری ، ساخت فیلم و تدوین آن را اداره می‌کند. یعنی یک مستندِ مستند شده&lt;br /&gt;ترکیب سینما و تئاتر به گونه‌ای دیگر نیز رخ می‌‌دهد. وقتی تماشاگر، دو چهره سینمایی شده آتیلا پسیانی و یا باران کوثری را از طریق نمایشگر آنهم در نمایی نزدیک می‌بینند، بیشتر در یک ترکیب سینما – تئاتر فرو می‌رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روزنامه:&lt;/strong&gt; تماشاگری که در تالار مولوی نشسته و بازی کوارتت را تماشا می‌کند، همزمان خود را در حال خواندن صفحه حوادث روزنامه‌‌ها می‌یابد.&lt;br /&gt;مصاحبه با متهمان قتل، اولیای دم و یا شاهدان عینی که هریک از زاویه دید خود ماجرای قتل را تعریف می‌کنند و خواننده – حالا تماشاگر- هر بار از یک پنجره وارد مکان وقوع قتل و حاشیه‌ها و پس‌زمینه آن می‌شود و دائم در ذهن خود تصویرهایی را می‌سازد، موضع‌گیری می‌کند یا تصمیم می‌گیرد که گناه را به گردن چه کسی بیندازد .قاتل، اطرافیان،دولت، جامعه یا اصلا خودِ مقتول.&lt;br /&gt;گفتار بازیگران به حدی به گزارش‌گونگی حوادث نزدیک است که انگار تماشاگر را از این ستون روزنامه به ستون دیگر آن می‌برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ارتباط میان فردی:&lt;/strong&gt; راوی دردِ دل می کند، خودمانی حرف می‌زند و عامیانه می‌گوید.همان‌طور که تماشاگران در زندگی عادی برای یکدیگر ماجرایی کوچک یا بزرگ را تعریف می‌کنند&lt;br /&gt;راوی که بازیگر متبحری در تئاتر یا سینما و یا هر دو است حالا در مقابل جمعی تماشاگر نشسته است و بخش مربوط به خود در نمایشنامه را از حفظ می‌خواند. اما خواندنش طوری است که گویی برای یک نفر در تنهایی و خلوت حرف می‌زند. انگار همین کنار من نشسته است، نزدیک است می‌خواهد شنونده اش حق را به او بدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوارتت از نظر من به دلیل توفیق در ترکیب این صورت‌ها با معانیِ روزمره اجتماعی ، یک نمایش چند رسانه‌ای و قابل تامل و تحسین است. از موفقیت‌های دیگرِ آن ،دوستان دیگر بهتر گفته‌اند &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوز:&lt;a href="http://www.hanouz.com/archives/005092.php"&gt;چهارفصل&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/theatre/4804.php"&gt;مربع سفید خونی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.sanazall.com/2007/09/28.php"&gt;روایتی ساده از دو قتل&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-8540078060073901253?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/8540078060073901253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=8540078060073901253&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8540078060073901253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/8540078060073901253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/09/blog-post_21.html' title='کوارتت، یک نمایش چند رسانه ای'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-3892588758493763589</id><published>2007-09-14T04:12:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:58:01.142-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یزد'/><title type='text'>شیرینی فروشی حاج خلیفه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/Rupt0nhxySI/AAAAAAAAAFc/Qs987iV4wis/s1600-h/Picture+164.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5110017477936531746" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/Rupt0nhxySI/AAAAAAAAAFc/Qs987iV4wis/s320/Picture+164.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.hajkhalifehalirahbar.com/"&gt;شیرینی فروشی حاج خلیفه علی رهبر &lt;/a&gt;درست دریکی از گوشه‌های چهاراه امیر چقمقاق یزد نشسته است فروشگاهی که از تهران، نشانی‌اش را می‌دانند و به تو سفارش می‌کنند شیرینی‌هایت را از آنجا بخری&lt;br /&gt;هرچند عکسی که از آن گرفته‌ام درِ بسته و روز تعطیلش را نشان می‌دهد اما وقتی که باز است لحظه‌ای آرام ندارد. انبوه مشتریانی که روی نبمکت‌ها به انتظار نشسته‌اند،همهمه بخش پذیرش، بسته‌بندی و صندوق،متصدیان سفیدپوش که دائم در حال جنبش و حرکت‌اند ومعلوم است از پرکاری، بخشی ازخدماتشان را به خود مشتری‌‌ها محول کرده‌اند&lt;br /&gt;ویترین کوچکی در گوشه ای گذاشته و آن را ا ز نمونه‌های شیرینی حاج خلیفه پر کرده اند. در کنارش میز بلند و باریکی و چند دسته یادداشت کوچک که خود بنویسی و قیمتش را هم کنارش حساب کنی و به اولین زنجیره از خط خرید تحویل بدهی. دوستی می گفت بیست سال پیش که اینجا آمده سینی‌های بازِ شیرینی رها بوده و مشتری‌‌ها جعبه‌‌ به دست خود شریک کار کارگزاران می شده‌‌اند&lt;br /&gt;بوی گلاب وعطر هل و پسته و زعفران و نارگیل هم درهوا موج می‌زند و با همهمه‌ای که در مشامت برپا می کنند، شیرینی فروشی را زنده تر جلوه می‌دهند&lt;br /&gt;اما با این حال به سختی می توانم نام این محل را شیرینی فروشی بگذارم. می دانم عادت من به نمای بیرونی، ویترین‌ها و معماری داخلی مرسوم درشیرینی فروشی‌های تهران و شهرهایی که دیده‌ام و رفتار کارکنان آنها&lt;br /&gt;مرا در تشخیص هویت این شیرینی فروشی خاص دچار مشکل کرده باشد&lt;br /&gt;سردر ورودی آنقدر قدیمی و ساده است که شاید تنها سی یا چهل سال از تاریخ تاسیس آن یعنی 1295 یا بقول وب سایت ان 1298 مدرن تر به نظربرسد. فضای داخلی از ویترین‌های مرسوم خالی است در کنار پنجره‌ها نیز دامی از سینی های خوش آب و رنگ پهن نشده تا تله‌ای برای رهگذران باشد. کمتر لبخند و صمیمیتی به مثابه یک جاذبه تبلیغاتی در چهره فروشندگان به چشم می خورد. اینجا به کارخانه کوچکی شبیه است که خط تولید پر و پیمان آن، برند تجاری و بازار تضمین شده آن، جایی برای پنهان کردن خستگی و بی حوصلگی کارگزاران آن و روش‌های اغواگرانه برای جلب مشتری نمی گذارد&lt;br /&gt;با وجود این همه نام شیرین مثل قطاب، باقلوا، پشمک، سوهان، لوزوکلوچه‌های رنگارنگ و معطرو دیده شدن این همه اشتیاق و توجه وچشم‌های گرد و بزاق‌های تحریک شده ، این همه شورِ نوستالژی و رجوع خاطره‌انگیز سنت‌ها، فضا سرد و برهنه است&lt;br /&gt;دفتر مدیریت از گوشه‌ای پیداست. میزهای تحریر و کار آن مرا به یاد میزهای ارج اوایل دهه پنجاه می اندازد که با رنگ سبز مغزپسته ای و یا آبی روکش ضخیمی از چرم داشتند .یک قاب عکس بزرگ از حاج خلیفه آن بالا نشسته است. مدیران با سر و وضعی ساده گویی فقط به کار فکر می کنند و هیچ چیز نمی تواند حواسشان را پرت کند&lt;br /&gt;در گوشه ای از کارگاه پرهیاهوی پشت پرده که سینی ها سیاه و بزرگ، لبالب از آن همه جسم شیرین از کارخانه می رسند، جوانی نشسته و برجی از نقل های درشت را به قله می رساند؛ به آن خنچه می گویند .سفارشی است برای سفره عقدی که همان روز عصر پهن می شود. بله را که از عروس می گیرند تکه تکه اش می کنند و میان مهمانان به تبرک توزیع می کنند. کاسه نبات ها و شیرینی های درهرم ساخته و به زرورق و ربان کشیده شده هم صف به صف در طبقه های بیرونی در انتظار سفارش دهندگان قبلی به ردیف نشسته‌اند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فضایی ساده، جایی که خود را هنوز بنگاه می خواند در فقری از تبلیغات مدرن، تکیه داده به اعتباری که دهان به دهان می چرخد، با بسته بندی از جعبه‌هایی سفید و پلاستیکی که تا به تهران نرسیده کج و کوله می شوند، خالی از رفتارهای مشتری مدارانه هم یک بی نیازی بزرگ به مدنیت جدید را به رخ می کشد و هم نمادی از پرکاری مردم یزد در ترکیبی از نفرت از ریخت و پاش، زرق و برق و سرعتِ کند جدا شدن از پیوندهای قدیمی و سنتی خویش و در عین حال پابرجایی بنگاهی صدساله است که کمتر به چشم می بینیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما هنوز نمی فهمم چگونه این همه سادگی و برهنگی با آن همه شکوه و تنوع شیرینی‌های پر تجمل و شاهانه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ترکیب می شوند&lt;br /&gt;یعنی از این تناقض سر در نیاوردم که ساده گرایی چگونه از دل خود محصولی را خلق کرده که نه در سبد مصرف روزانه که در مناسک و مراسم و آیین های خوش و البته بتازگی ناخوش می گنجد&lt;br /&gt;یزد با این همه افتادگی، بی رنگی، سادگی در شهر، معماری، رفتار و سبک زندگی چگونه خود را به عنوان قطب تولید کننده شیرینی ایران معرفی کرده است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/09/blog-post_09.html"&gt;یزد شهر اذان‌های نشانه‌دار&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/08/blog-post_29.html"&gt;کوچه‌های یزد&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://neshanesign.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html"&gt;مسجد اول&lt;/a&gt; - مسجد فهرج &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-3892588758493763589?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/3892588758493763589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=3892588758493763589&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3892588758493763589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/3892588758493763589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/09/blog-post_14.html' title='شیرینی فروشی حاج خلیفه'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/Rupt0nhxySI/AAAAAAAAAFc/Qs987iV4wis/s72-c/Picture+164.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-2770785790556852277</id><published>2007-09-09T14:55:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:58:54.871-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یزد'/><title type='text'>یزد شهر اذان‌های نشانه‌دار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/RuRtoiNwqII/AAAAAAAAAFU/uW7SGjM1kCA/s1600-h/Picture+485.jpg"&gt;&lt;/a&gt;صدایش آنقدر بلند نبود که مرا از آن خواب‌های شیرین بیدار کند. گویی آرام برای خودش اذان می‌گفت یا با خودش زمزمه می‌کرد. اما در بیت اول بود یا شاید وقتی دومی را می‌سرود که حتما هوشیارم می‌کرد. چه شبی که در خانه صفاییه مهمان بودیم و چه دو شب بعد که پشت امامزاده جعفر، چشمهایمان به دیواری از پنجره‌های کوچک باز می‌شد که نور مناره بلند امامزاده، آنها را در همان تاریکی، رنگی نشان می‌داد&lt;br /&gt;صدای او صدای اذان موذنّی نبود که خادم خواب‌آلودی میکروفون را جلوی یکی از شبکه‌های رادیویی روشن می‌کند ومجری، اول به اطلاع همه می‌رساند که اذان صبح به وقت کجاست و بعد صدای ضبط شده و البته قابل احترامِ یکی از آن موذّن‌های مرحوم یا زنده، ایرانی یا مصری،پیر یا میانسال به گوش می‌رسد و ما را یا به کوچه‌های بچگی و افطارهای رمضان می‌برد و یا شب‌های بعد از پیروزی انقلاب را زنده می‌کند که تا مدتی به زمزمه‌های شکسته بی‌نیاز بودیم و اذان‌مان هم باید به فریاد شباهت پیدا می‌کرد و کوبنده می‌شد&lt;br /&gt;اما اذان این موذّن قرار نبود از راه رادیو برای هزاران شنونده خواب و ناخواب و نامعلوم ونامعین پخش شود. صدای او فقط برای یک محله پخش می‌شد.تا آنجا که طول موج بلندگو اجازه می‌داد تا جاییکه حد و حریم مسجد و امامزادۀ مجاور می‌گذاشت&lt;br /&gt;صدای او نشانه‌ای برای یک محله بود.او انحصارا موذّن تعدادی محدود و معلوم از مردم بود.حتما وقتی شنونده‌های دائمی او صدایش را می‌شنوند ،صورتش را به یاد می‌آورند نامش را می‌دانند و خانواده‌اش را می‌شناسند&lt;br /&gt;در این صورت شهر به ازای موذّن‌های زند‌ه‌اش به مناطقی غیر از مناطق شهرداری ،پست و آموزش و پرورش تقسیم می‌شد&lt;br /&gt;شهر در شب از نیمه گذشتۀ خود بیدار می‌شد، در حالیکه اعتراضی نداشت&lt;br /&gt;بیدار می‌شد با نفسی گرم ،زنده و صدایی خش دار. با گویشی منحصر به خود،در قالب قراردادی جمعی با مجوزی قدیمی و در معاهد‌ه‌ای پردوام اما نانوشته&lt;br /&gt;شهر بیدار می‌شد با گفت و گویی آرام ، بازمزمه پیرمردی در گوش محله‌ای پرخواب &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35479895-2770785790556852277?l=neshanesign.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neshanesign.blogspot.com/feeds/2770785790556852277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35479895&amp;postID=2770785790556852277&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2770785790556852277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35479895/posts/default/2770785790556852277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neshanesign.blogspot.com/2007/09/blog-post_09.html' title='یزد شهر اذان‌های نشانه‌دار'/><author><name>نشانه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35479895.post-4471144766890546195</id><published>2007-09-04T10:17:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T04:59:58.799-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم ها'/><title type='text'>مصطفی دلشاد تهرانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هميشه او را اينطوري ديده‌ام با كت و شلواري ساده اما تميز و بي چروك. با جثه و تني لاغر، قامتي نه چندان بلند و حدي در ميان شكستگي و يكپارچگي&lt;br /&gt;كلمه‌ها، نگاه، نشستن، ايستادن و حركت دست‌ها همه در قابي از ادب جاي مي‌گيرند و جنس او را از باقي بافت‌ها جدا مي‌كنند. دايره‌اي دور او مي‌كشند كه بعد از بيست سال مي‌توانم بگويم او از جنس هيچكس نيست و به هيچ پديده آشناي ديگري شباهت ندارد. مرزهايش با ديگري سنگين است با هيچكس &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_TpPjrDOOQwk/Rt2YIyNwqFI/AAAAAAAAAE8/Objof52ha3w/s1600-h/delshad2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;ديگر تركيب نشده تا وقتي او را مي‌بينم هويت ديگري را برايم تداعي كند&lt;br /&gt;اما با اين حال طول موجش امتداد ندارد، سنگين نيست. خود را روي يك بيل بورد بزرگ با رنگ‌هاي تند و گرم و كلمه‌هايي با فونت درشت يا صورتي گريم كرده و چند برابر نشان نمي‌دهد&lt;br /&gt;صدايش آرام است. اما حساسيت‌هاي فصلي آن را تا به گوش برسد خش‌دار و سرفه‌دار می‌کند. كلمه‌هاي حتما، يقينا، ضرورتا، بايد و مطمئنا در لغت نامه‌اش كمتر پيدا مي‌شود. آخر جمله‌هايش بيشتر وقت‌ها با گزاره‌اي پرسشي تمام مي‌شود و كمي لعاب ترديد دارد با اينكه ساختمان كلامش با آجر هایی از جنس استدلال و استناد بالا مي‌رود&lt;br /&gt;دورترين و دست نيافتني‌ترين آدمي است كه ديد‌ه‌ام. اما نزديك است بدون آنكه نزديك بيايد. شايد براي اينكه راهها را به خود ختم نمي‌كند و براي ديگران دعوتنامه نمي‌فرستد. 
