قدی که بلند و کوتاه می شود
بلند بود و لاغر. خط های صورتش به سمت چانه مایل بود. گذاشته بود ریش ها تا نزدیک خط زیر چشم بالا بروند. لباس پلنگی به تن داشت و درست وسط خیابان مفتح و تقریبا میانه ی دو شعبه بانک ملی به طرف شمال میدان هفت تیر ایستاده بود. وقتی همه نگاهها را به خود کشید که باتوم را بالا برده بود و به سوی دختر ریز نقشی هجوم می برد. دخترک شعار می داد با دو سه زنی که همراهش بودند.
فاصله آدم های دور و بر با او و دخترک کم و گوش ها تیز شد. نگاهها یا قد می کشید یا از لابلای بدن ها راهی می جست تا درست واقعه را ببیند. دخترک ایستاده بود و فرمان نمی برد. صدای نازکش را بالا برده بود که "مطابق قانون اساسی من حق دارم.." که جوانک پلنگ پوش یک قدم دیگر برداشت، رگ های گردنش ورم کرده بود و انگشت هایش به دسته باتوم چسبیده بود.اگر کمی پوست روشن تری داشت ، حتما از شدت خشم به کبودی می رفت. اما چون نبود موج های بزرگ کینه در چشم ها یش جمع شده بودند.
این لحظه خیلی طول کشید. مثل حرکت آرام فیلم. می خواست باتوم را فرود آورد ولی گفت حق؟ حق چیه ؟ یا برو بچه تو دیگه چی می گی؟ یا برو وگرنه می کشمت. یادم نیست از این قبیل و یا هزار ناسزای نامربوط دیگه . دوباره مشتش باتوم را خفه کرد دوباره هجوم برد . دخترک ، اما خیره سر تکان نمی خورد. مادری خاله ای یا شاید همسایه ای میانسال جلو آمده بود و جمله های دخترک را پی گرفته بود. مردم فاصله شان را بازهم با این میدان کمتر کرده بودند. نمی دانستند باتوم پایین می آید یا نمی آید. یا می گفتند ولش کن یا جوانک را به حرف کشیده بودند.
نمی دانم به او چه می گفتند که حالا او ساکت بود . قدرت جاری در مچ و انگشتان دستش یکباره ضعیف شده بود. مثل یک لاستیک پنچر شده ، کلی هوا و باد از دست داده بود. سوراخ شده بود. کمی مچاله انگار فاصله ی مهره های گردن و پشتش کمتر شده باشد برای همین حالا دیگر قد بلند نبود و لای چند نفری که دوره اش کرده بودند گم می شد . لبخند یخ زده ای داشت ماسیده روی دهانش. رنگش سردو سایه بود. چشم هایش را در هیچ چشمی نمی دوخت برعکس از لابلای سر و شانه های مردم ، افقی گم و دور را جستجو می کرد و یکباره و بی اراده به چپ و راست می چرخید .دست هایش با سنگینی باتوم تاب می خورد. انگار خالی و پر شرم بود. صدایش را نمی شنیدم. با لکه های لباس پلنگی اش در میان جمعیت استتار شد.
دختر اما این کنارم بود . بی لبخند،رنگ پریده وریزاندام . یونیفرمی مدرسه وار مقنعه یا شالی پوشیده بدون آرایش و انگار منتظر بود تا دوباره باتومی بالا برود همان وسط خیابان و لابلای آدمها و ماشین ها و دوباره بگوید :" مطابق قانون اساسی من حق دارم..." و باز یکه بخورد و از اول ماجرا تکرار شود.
